اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

لطفاً کمی هم زنِ خودت باش!

  • نفر اول
  • دوشنبه ۹ بهمن ۹۱
  • ۰۷:۰۹

اینکه «من» اولویت اول خودم نباشم، یک ایراد است! اینکه در انجام هر کاری، پیش از خودم رضایت دیگران را در نظر بگیرم، ضعف من است. مشکلی که شاید چندان بدان اهمیت نمیدادم، ولی وقتی توانست روحیه ی همیشه مثبت و انگیزه هایم را از من بگیرد، به تأملم واداشت.

فکر کردم تصمیمِ شرکتِ دوباره در کنکور کارشناسی ارشد بعد از یک شکست مأیوس کننده، آن هم وقتی درست بعد از تحویل یک پایان نامه ی فشرده و کمرشکن، تمام تلاش و زمانم را معطوفش کرده بودم، مالِ من نبود! مال رئیس شرکتمان بود که اعتقاد داشت لیسانس معماری داشتن برای کسی مثل من با ابن اندازه توانمندیها، ابتکارها، و علاقمندیها کم است. معتقد بود اگر سال اول قبول نشدم برای این بود که تحویل پایان نامه ی کارشناسی، زمان مطالعه ام را از من گرفته بوده و حتماً با تلاش مجدد نتیجه ی مطلوبم را خواهم گرفت، و من با اینکه خستگی آزمون دومرحله ای ارشد معماری سال قبل هنوز به تنم بود، و حتی نمی توانستم تصورش را بکنم که دوباره سر آن جلسه ی کنکور کذایی با همه ی استرس ها و اضطرابهای پیش و پس و حین اش حاضر شوم، حتی فرصت شکستن بغضم را هم به خودم ندادم و دوباره شروع کردم! این بار با شرکت کردن در کلاسها و خریدن کتابهای بیشتر برای آمادگی کنکور... و حالا که فقط 10 روز به برگزاری کنکور کارشناسی ارشد مانده من با یک ذهن خسته و اعصاب بهم ریخته، با اطلاعات در هم و برهمی که در کله ام تلنبار کرده ام، دیگر اصلاً نمی دانم برای چه می خواهم به دانشگاه بروم!

درست مثل همان که هر تابستان به جای گردش و تفریح و لذت بردن از فرجه های دانشگاهیمان، رفتم سر کار! تا به بقیه بفهمانم خودم از پس خودم برمی آیم و مطابق همین روحیه، همیشه هم پاسخگوی رئیس شرکت باشم و ساعتی از تایم کاری ام را بخاطر خودم جابجا نکنم، مبادا که نشان ضعفی در من باشد یا کم گذاشتن در کار به حساب بیاید.

یا مثلاً وقتی وسط این همه نگرانی های کنکوری م، صرفاً بخاطر انتظار بالایی که اطرفیان از توانایی هایم داشتند  و البته برای اینکه مبادا دقیقه ای از وقتم به بطالت هدر برود، کلاس REVIT  ثبت نام کردم، با وجود درسها هر هفته همه ی تکالیفش را هم انجام دادم و نمره A گرفتم، و اصلاً به روی خودم هم نیاوردم که کنگره های مغزم در سن 23 سالگی دارد از هم متلاشی می شود، و نیاز دارد که اگر معمار هم هست اندک مدتی تنها معمار خودش باشد.

البته که در این مدت 6 ماهه فقط به کار و درسم نپرداختم، بلکه بواسطه ی شناختی که از خودم به دیگران داده بودم، حتماً می توانستم هم درس بخوانم، هم کلاس بروم، هم کار کنم، هم وظایف خانه مان را که مربوط به دختر خانواده است را انجام بدهم و هم خواستگار خوبی که برایم آمده را بیشتر بشناسم! و شاید تنها کاری که این مدت برای خودم انجام دادم، جلو انداختن مراسم بعله برانم بود! و انصافاً حالا که فقط نامزد عزیزم که خودش هم بواقع شخصیت کوشا و پرتوانی دارد می تواند این قبیل گله گذاری هایم را بفهمد و وقتی خانم کوچولوی همیشه سرحالش را اینطور آشفته و روحیه باخته _آن هم زمانی که باید قوی باشد تا نتیجه ی تلاشش عایدش بشود_ می بیند، محکم پشتش می ایستد، شانه های کوچک گَردِ راه بر آن نشسته اش را با محبت می تکاند، و مثل یک همسر خوب واقعی کمکم می کند تا خودم را بازیابی کنم و تصمیم بگیرم برای خودم باشم. برای خودم کنکور بدهم. برای خودم کار کنم. برای خودم ازدواج کنم و برای خودم زندگی ام را برنامه ریزی کنم. خوشحالم که شانس آشنایی با او را بخاطر شلوغ بودن همیشه برنامه های زندگیم از دست ندادم. خوشحالم که حالا یک حامی قدرتمند دارم که بیشتر از خودم نگران من است. کسی که برنامه های کاری امروزش را جوری تنظیم کرده که از بعد از ظهر امروز تا 9 شب را با هم در بیرون از خانه خوش بگذرانیم تا علاوه بر اینکه حال و هوایم عوض می شود، خیلی چیزها را به من خاطرنشان کند مثلاً اینکه خانم کوچولو تو حالا مردی را داری که به ضمانت حضور او، می توانی تا دیروقت در خیابانهای شهر همراه با حس امنیت چرخ بخوری و نگران هیچ چیز نباشی! حالا کار کردن تو باید بخاطر برآوردن نیازهای روانی خودت و ارضاء شخصیت کمال خواه ات باشد، نه برطرف کردن نیازهای مالی ات، چون من هستم! حالا باید درس خواندنت چیزی بیشتر از پر کننده ی اوقاتِ تنهایی ات، و احتمالاً برای تثبیت کردن خودت به دیگران باشد، چون حالا مرا داری که در تمام لحظه هایت کنارت هستم و همینگونه که هستی دوستت دارم.

  • نمایش : ۳۰۱
  • دلی
    هی هی، عاشق شکلکای کامل پرشین بلاگم یعنی.
    تو هم بیا همین جا پس ,
    پریسا
    ممنونم ازت .
    اما بازم منتظرم
    دلی
    یک کامنت دیگه دادم که فکر کنم نرسید. اما، اما چقدر کیف کردم از شانه‌های که پشت تو ایستاده، بلندتر و پهن‌تر از شانه‌های تو، که هر وقت خسته شدی، که هر وقت نیاز به نفس کشیدن داری، که هر وقت عشق خواستی، که هر وقت چیزهایی را خواستی که فقط یک همسر می‌تواند برآورده کند او هست. چقدر برای قدرتت که حالا چند برابر می‌شود خوشحالم. چقدر می‌فهممت. چقدر چیزهای خوب الان توی سرم چرخ می‌خورد. و چقدر روزهای قشنگ برای تو می‌بینم شینا، تو تکرار روزهای خیلی شیرین منی، شیرینی‌ که ادامه دارد تا هنوز مثل قند مکرر. خانم کوچولوی عزیزم، دوست بزرگم، باز هم تبریک، شادباش و شادمانی مرا از همین دور در اتاق شخصی‌ت بپذیر و برق چشم‌هایم را ببین.
    تو بهتر از هر کسی حالم را می دانی دلیِ روزهای تلخ و شیرین. لذت داشتن کامنتهای تو و لمس احساسات مشترکمان، چیزی نبود که بتوانم هیچ جا و هیچ زمانی از آن بگذرم... منتظر سرازیر شدن عاشقانه هایم از دیواره ها و گشودگی های این اتاق شخصی باش دلی جانم! ,
    دلی
    ووووووووووو، بی‌صبرانه منتظرم. راستی من هم پارسال ارشد شرکت کردم و مجاز شدم اما مرحله دوم... امسال با انگیزه بیشتری کتاب‌ها را خریدم که بخوانم، اما کمی دیر شده بود. یعنی تا نتایج آزمون 91 بیاید، که فکر می‌کردم قبول شدم، دیر شد! سرد شدم. اما امسال دوباره می‌خوانم برای 92، دوست دارم مامان ِ نینی، خانم دکتر باشد! ایشالا که امسال قبولی، اگر یک‌درصد نشد، با هم می‌خوانیم و حواسمان بیشتر به هم هست. ما که خیلی چیزهایمان شبیه هم است این هم...
    امان از این کنکورهای دومرحله ای! من که فقط میخوام به قرار امروز فکر کنم و برنامه های رفاهی تفریحی ای که آقای همسر برام درنظر گرفته! نینی؟! خبریه؟؟؟ هیه، داداشم اینا دارن نی نی دار میشن، از این رو یکی از پرکاربرد ترین واژه های این روزهای من نینیه هرچی جون میکنم تو وبلاگت کامنت بذارم نمیشه، یه چند روزه بهم ریخته همه چی. ,
    دلی
    نه دوستم، ولی تا من دکتر بشم بالاخره یه خبری می‌شه ایشالا... سرت سلامت، حرص نخور از دست بلاگفا. قاطی کرده بچه.
    ایشالا! اتفاقاً بابای بچه های ما هم همین برنامه رو داره! چشم ,
    دلی
    دلم قرار عاشقانه خواست، خوبه که 5 شنبه همسر رو به یه قرار درست حسابی دعوت کنم... ایشالا امشب حسابی بهت خوش می‌گذره و میای اینجا ریپورت قشنگشو می‌نویسی. هورااااااااااااااااا
    چقدر این قرارای متاهلی کیف داره، اگه مجردها بدونن! , آقا اینجا رو اگه رفرش کنی من پست تازه گذاشتما ,
    دلی
    ای جونم، قمون خودتو نی‌نی‌هات. دیدیم پست جدیدتو، کامنت هم دادم، اما پرشین بلاگ هم انگار کامنت خوری داره!
    انقده که خوشمزه ن کامنتات! ,
    مریم
    به به به به .مبارکا خونه‌ی نو.برات خوش یمن باش درون نوشت‌هات. من تا پارسال به خاطر بابام امتحان دکتری رو ثبت نام میکردم و شرکت میکردم و عذاب میکشیدم و چون نمیخواستم دیگه درس بخونم نمیخوندم و قبول نمیشدم.اما امسال  علی رغم ناراحتی پدرم دیگه به خاطرش شرکت نکردم و خیل یاحساس راحتی دارم.خیل یسخته بعضی وقتها که بتونی فشار دیگران و اون چیز یکه میخوای رو از هم تفکیک کنی.گاهی هر دو یه چیزن اما فشار دیگران باعث میشه ازش زده بشی.مواظب باش خواستنی هاتو از دست ندی چون دیگران برای داشتن اونا بهت فشار میارن. پ.ن: آقا شما این پست رو نوشتی من هوس کردم یه بار دیگه با  همسرم ازدواج کنم.این دوران نامزدی رو بگذرونیم.الان شما چطور میخوا یج.ابگو باشی؟هان؟
    پس خوووب درکم می کنی مریم. واقعا همین طوره که میگی. کافیه اراده کنین و برگردین به دوران نامزدی! ,
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    اینجا یک نفر می نویسد.
    ---------------------------
    من فقط یک نفر هستم؛
    ولی باز یک نفر هستم!
    نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
    اما می‌توانم
    کاری انجام بدهم.
    من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
    نخواهم گذشت.
    ـ هلن کلر ـ
    آرشیو مطالب