اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

چرا نوشتن؟

دوست دارم بنویسم، چون از فکر کردن‌ها و حرف زدن‌ها خلاصم می‌کند. اما شک دارم جای نوشته‌هایم اینجا باشد _با همه میل به خوانده شدن_ چون مصلحت هیچ متن از پیش نوشته شده‌ای را به انتشار آن نمی‌بینم... چرا نوشته‌هایم اگر پیش نویس شوند، بعد یکی دو روز انگار که منقضی شده باشند، از طعم و از رنگ رفته و بوی ماندگی می‌گیرند؟ همه این داستان‌ها و جمع تناقض‌هایم را که می‌بینم فکر می‌کنم اصلا چرا میل به خوانده شدن؟ چرا خوانده شدن؟

روزهای تازه

آدم وقتی توی فشردگی زمانی قرار می‌گیرد، برنامه‌ریزی بهتری دارد. اصلا همین که یاد بگیری، زمان زیادی را صرف کار کمتر مهمی نکنی، کلی جلو افتاده‌ای. این روزها با این تراکم کار بیرون از منزل و کار در منزل، انضباط بیشتری گرفته‌ایم؛ حالمان هم خوش‌تر است. انگار که زندگی مشترک، با این حجم از مشارکت، مفهوم غنی‌تری پیدا کرده است. پاییز هرچند هنوز کاملا رنگ پاییزی به خود نگرفته، ولی برای من مثل همیشه ارمغان‌های تازه‌ای به همراه آورده است. بسم الله الرحمن الرحیم.

شرح حال

خسته‌ام از این همه بیگانگی... کی ما مردمی شدیم این همه دور از هم؟ صحبت‌های همکاران، با این عوالم جدا از من، سلول‌های مغزم را درد می‌آورد. هوایم، هوای نیایش است، با حالتی از غم...

و بالاخره پایان کلیدر

«کار من اول با ناچاری سر گرفت، بعد از آن با غرور دنباله یافت، چندگاهی‌ست که با عقل حلاجی‌اش می‌کنم، و در این منزل آخر هم خیال دارم با عشق تمامش کنم».

جلد10، ص2435

بخاطر حفظ حرمت‌ها

انگار وقتی آدم حرف و نقدش را به طرف مقابل می‌گوید، و به نرمی از خشم درون خالی می‌شود، ارتباط بهتری هم می‌تواند با او بگیرد. از صدای بلند موسیقی همسایه کلافه شده‌ام، که متوجه آمدن دخترشان می‌‌‌شوم. درب واحدمان را باز میکنم. به او که با سگی در بغل از پله‌ها بالا می‌آید سلام و روزبخیر می‌‌‌گویم و تقاضا میکنم صدای موسیقی‌شان را پایین بیاورند. چشمی می‌گوید و صدا قطع می‌شود. حالا من هم احساس بهتری نسبت به همسایه پیدا کرده‌ام.

فقط باش!

فارغ از عنوان؛ این شعر مان‌تانا: کلیک

پانزدهم مهربانیت

تا حالا ضرورت حضور پرستاران را این همه عمیق احساس نکرده بودم. دستم را روی دستش که به زانویم گرفته بود، فشردم و با همان حال نزار فکر کردم دوست داشتم این دست، دست همسرم بود؛ یا درست گرمی مهربان وجود همین زن را می‌خواهم؟! همین زن؛ این‌همه غریب، این‌همه آشنا... درد توی وجودم می‌دوید، اما هزار شکر بر زبانم جوانه می‌زد؛ کاش همه درد را درمان بود...

سرد و گرم

وقتی نوشیدنی‌ها و خوراکی‌های داغ، و گرفتن ماگ‌ پر از قهوه یا چای بین دست‌ها و پاهای جمع‌شده دوباره مزه می‌دهد، یعنی سرما  از راه رسیده است تا آغوش‌ها را خواستنی‌تر کند. سرما با همهٔ مصائب ویژهٔ خودش، فرصت گرمی‌ست از درون. فرصت بهترین تجربه‌های لطیف احساسی... پاییز مهربانی باش؛ پاییز تحقق آرزوها، رنگین و دل‌انگیز...


اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan