اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

علی

ادعایی ندارم... خودم خیلی وقت نمی‌شود آنطور شناختمت و دلبسته‌ات گشتم که نامت را از دیوارم بیاویزم... اما می‌دانی دردم از چیست؟ «دلبستگی‌ام با دل‌سوختگی‌ام مطابق شده است». تو میان مردم نامیده به مذهبت تنهایی؛ چقدر هم تنها...

از رنجی که می‌بریم

دختر و پسر همسایه‌ دعواهای بدی می‌کنند. می‌توانم گواهی بدهم که در نوع مرافعه‌های خواهر و برادری کم نظیر. دیروز غروب برای گریز از شنیدن الفاظ رکیکی که وسط یکی از همین دعواهای استثنایی‌شان بهم نسبت می‌دادند، چسبیدیم پای تلویزیون و سر خودمان را به مناظره دکتر دینانی و دکتر لاریجانی گرم کردیم بلکه صداهای آن طرف دیوار را کمتر بشنویم. بعدتر من پناه بردم به آشپزخانه و بساط ترشی، همسرم هم با کتابش از پی‌ام آمد...

حالا دیشب خواب دیده‌ام دختر همسایه دزد است! هر چیزی جلوی دستش از مال دیگران باشد برمی‌دارد. تمام خوابم به اضطراب گذشت و با همان استرس هم بیدار شدم. واقعا حق‌الناس چیست تووی این زندگی آپارتمانی؟

حس خوب

نمی‌دانم کار اسپند صبح است که تو پیام دادی برای خودت دود کن یا این آسمان ابر گرفته یا چه، ولی یک حس خوبی امروز در هوایم جاری ست، چیزی از جنس شوق کودکی، دلدادگیهای نوجوانی یا امید به فردای جوانی...

شعر و شور

امروز برای اولین بار _شاید در همه عمرت_ با حوصله برای کسی _و حتی برای خودت_ شعر خواندی! کتاب مشیری را گرفتی دستت و گفتی: «میخوام برات شعر بخونم!» تو تغییر کرده بودی؛ نرم نرمک و بی اجبار... و نمی‌دانستی در پس این چهره‌ی بی‌تفاوتم که فقط به خواندن دعوتت می‌کرد، چه حجمی از شکفتگی و هیجان نهفته بود؛ باور کن در لحظه برای عشقی که بعد از چند سال مردی غریب با ادبیات را به خواندن شعر آن هم با صدای بلند وامی‌داشت، مُردم... مُردم و اجازه ندادم شوری در من ظاهر شود که از شرم آن، تو عقب بنشینی... خواندی، و من چای‌م را با طعم خوشِ صدایت سر کشیدم؛ و به این اندیشیدم؛ چه خوب که تو عشق داغ روزهای اول نبودی، اما امروز به این باورم رسانده‌ای که برای همهٔ عمر می‌خواهمت...

هجوم خاطره‌های مدرسه در پیاده روی صبح تا ایستگاه اتوبوس

یاد وقت‌هایی که تغذیه نبرده بودم و وسط زنگ، تی‌تاپ و آبمیوه‌ای که بابا برایم خریده و فرستاده بود را می‌آوردند در کلاس. یاد آن وقت‌هایی که خجالت‌زده می‌شدم و امروزی که از آن غرق عشق و غرورم...

کارنامه

اوضاع امن است. هرچند تکالیفم به میزان قابل توجهی افزوده شده، اما سعی می‌کنم که به شرایطم مسلط باشم. افتاده‌تر شده‌ یا شاید آرام‌ترم. طی یکی دوبار مشاجره در ماه اخیر، حتی حوصله پاسخ‌گویی در خودم نمی‌دیدم. به طبع؛ حداقل به صبر و متانت ظاهری‌ام افزوده شده که برای خودم خیلی خوشایند است. برای لحظه‌ به لحظه زمانم باید برنامه‌ریزی داشته باشم. تعطیلات شیرینی و لطافت خوشایندی دارند؛ به خصوص که پاییز هم باشد. خلاصه که اینها و جز اینها اثرات خوبی هستند که این روزها در خودم می‌بینم. 

رسیدن؟

دویدن

دویدن

دویدن

...

مناجات

...و در روز سه ‏شنبه سه حاجتم را روا کن: گناهى برایم مگذار جز آنکه بیامرزى و نه اندوهى جز آنکه را برطرف سازى و نه دشمنى جز آنکه دور گردانى، به نام خدا که بهترین‏ نامهاست...

اینجا یک نفر می نویسد.
Designed By Erfan Powered by Bayan