اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

زیبایی در نگاه

  • نفر اول
  • سه شنبه ۶ اسفند ۹۲
  • ۲۰:۰۶

زنگ زدم به محل کارش که؛ سلام. خوبی؟ گوشواره خریده ام!(با ذوق) همین طور مانده که چه گوشواره ای؟ می گویم گوشواره ی میناکاری. و قند توی دلم آب می شود. او می خندد. من فکر می کنم یک مرد چقدر می تواند درک کند زیبایی دلبرانه ی یک گوشواره ی مینا را؟

چشم

  • نفر اول
  • شنبه ۳ اسفند ۹۲
  • ۱۰:۰۳

دارم فکر می کنم چرا بعد ِهر بار که به میهمانی های فامیل شوهر می رویم، اساسی دعوایمان میشود؟! دارم به نیروهای ماورایی و خرافه هم ایمان می آورم حتی!

اولین های مشترک

  • نفر اول
  • دوشنبه ۲۸ بهمن ۹۲
  • ۱۱:۲۸

1. می دانم که اگر برگردم به گذشته ها، دلتنگی برای این روزهای خوب طاقتم را میبرد ولی دلتنگی برای ایام رفته و خاطره ها هم گاهی حسابی حواسم را از چیزی که امروز دارم پرت می کند. گاهی خودم را می بینم در پشت سر، شیطنتها و بازیگوشی هایم، سرگرمی ها و بازی هایم، و مثل یک خانم بالغ به سر تا پای امروزم نگاه می کنم و دلتنگ میشوم. خیلی دلتنگ...

2. شاید امروز تاریخ ثبتِ یک اولین عزیز مشترک باشد. اگر خدا بخواهد. و کاش این اولین تا همیشه های دور محترم بماند و باشکوه.

اشتباه های ناگزیر

  • نفر اول
  • دوشنبه ۱۱ شهریور ۹۲
  • ۱۷:۱۱

کمی که سرسنگین میشویم با هم، اولِ اس ام اس های اشتباهی تو می شود به من. که مخاطبشان حسین است، رضا ست، مهدی است. و تو سراغشان را می گیری، و حالشان را می پرسی. و من خوب می فهمم دل مهربانت، بیقرار شده باز...

جوشن کبیر

  • نفر اول
  • سه شنبه ۸ مرداد ۹۲
  • ۱۱:۰۸

با مرور خاطرات تب دار و ماتم زده ی همه ی شبهای قدرِ رفته، نیایش در آغوش مهربانی تو عجب حزنِ شادابی دارد...

قاعده ی کلی وجود ندارد.

  • نفر اول
  • سه شنبه ۱ مرداد ۹۲
  • ۱۳:۰۱

یک اصل خیلی مهمی را در این مدت تاهل یاد گرفته ام که اگر همسرم بلد نمی بود و به من هم نمی آموختش، به نظرم برای منی که قبلتر فکر می کردم جوابِ همه ی سوال هایم را باید در بین صفحات کتابها و خطوط نوشته ها و مقالات پیدا کنم و احتمالاً در زندگیم هم به کار بگیرم خیلی گران تمام میشد! 

"اصلِ عمومیت ندادن". بله! همین که بپذیری در هر موردی استثنایی وجود دارد، خیلی از مسائلت به خودی خود حل می شوند. قبول ندارید؟!

پشیمان می شوم...

  • نفر اول
  • دوشنبه ۳۱ تیر ۹۲
  • ۱۰:۳۱

درست همان وقت هایی که حسابی حرص ات را درآورده ام و چشمهات از شدت ناراحتی های ناشی از "نمی دانم چرا اوضاع مرتب نیست؟" گود افتاده است. همان وقت هایی که به اندازه ی 6 سال و چند ماه اختلاف سنی مان تا توانسته ام بچه بازی درآورده ام! و تو واقعاً ندانسته ای چرا... همان وقت ها که از هر دری خواستی به سمتم بیایی، آن را به رویت بسته ام. و تو درمانده شده ای، خسته شده ای، صورتت به غم نشسته است، بعد اینها را من نتوانسته ام تحمل کنم و درست مثل یک موش کوچولو یکهویی به آغوشت خزیده ام، تو جاخورده و درمانده پیشانی تبدارم را بوسیده ای و سرم را به شانه ات تکیه داده ای، چیزی در درون من فهمیده است که چشمهای تو باران زده است، خواستم سرم را بالا بیاورم، ولی تو نگذاشته ای. همان وقت ها، همان وقت ها که سرم را به شانه ات فشرده ای، و نگذاشتی ببینم یک دخترکِ لجباز بهانه گیر چگونه می تواند مردی را به زانو درآورد...

اگر من عاشق پیشه، تو طناز!

  • نفر اول
  • سه شنبه ۲۵ تیر ۹۲
  • ۱۷:۲۵

خلاصه که بالاخره قهر 2 روزه را هم با هم تجربه کردیم! از همان قهرها که ته اش من آنقدر شاکی و عصبانیم که انگار نه انگار تو توی اس ام اس هات می نویسی اگر جواب ندهی بعد از این مدت خیلی چیزها عوض میشود!

گوشی ام را پرت میکنم آن طرفتر روی تخت...

که چه؟ که من عاشقانه های شاعرانه می خواهم و اگر من اینطورم تو نباید بعد شنیدن ابراز احساسات من صدای خرُپُفِ هنرمندانه دربیاوری، که مثلاً خجالت و شرم و نشنیدم و از این دست.

گذشت، یعنی تو گذشتی. تو پیش قدم شدی. یعنی اصلاً قدم پس نگذاشتی از من. گذشت. تو نگذاشتی سکوتم ادامه دار بشود، و حالا دارم فکر می کنم اصلاً چرا بخواهم تغییرت بدهم؟ چرا بخواهم تو هم مثل من باشی؟ چرا وقتی هیچ وقت نتواسته ام مثل تو به راحتی کسی را بخندانم، وقتی هرگز مثل تو در رفتارم طناز نبوده ام، اینقدر غم عشق را به جانت بنشانم که حتی نتوانی تلخند بزنی!!!

تو دوست داری مرد باشی و من زن به تمام... باشد...

فقط بیا حالا به پاس این تلاش بزرگوارانه ات برای نثار احساساتی که درونت داری، سرمان را بگذاریم کنار هم و آسوده بخوابیم.

اولین مسافرت 2 تایی!

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۱۲ تیر ۹۲
  • ۱۶:۱۲

فردا آزمون دارم. مثل ده ها آزمونی که تا حالا داشته ام. یکی صبح است و یکی بعد از ظهر. هر کدام چهار ساعت تمام. خیالی نیست. قرار است فقط مثل همیشه باشم. مثل همه ی روزهایی که خط کشیده ام، که کار کرده ام، که روی طرح هام فکر کرده ام. که از این کارم لذت برده ام. فردا هم همین طور است. بی هیچ تفاوتی. 

و جمعه. جمعه عازم اولین سفر دو نفری مان هستیم. می رویم مشهد. با همان قطارهایی که 8 ساعته می رساندمان. می رویم که از امام هشتم مدد بگیریم. می رویم که سبک برگردیم، و با هم بودن های فرداهایمان را با حضور در صحن متبرکشان، عطرآگین کنیم.

رویای خانه داری

  • نفر اول
  • دوشنبه ۳ تیر ۹۲
  • ۰۹:۰۳

2، 3 ماهی مانده به یک ساله شدن اولین نگاهمان. و هنوز اولینهای زیادی مانده که با هم تجربه اش نکرده ایم. ورود به زندگی مشترک شاید شبیه وارد شدن به زندگی دوباره باشد. همه چیز بکر است. نو است.

ما این روزها شاید بیشتر از هرچیز درباره ی خانه ای که هنوز نداریمش صحبت میکنیم، و این خانه ی نداشته قشنگترین رویای به لطف خدا دست یافتنی ما خواهد بود. کاش بتوانیم بخریمش، تا طراح دکور خانه ی خوشبختی مان خودم باشم؛ با همه ی وسواس ها و خیال پردازی هایم در این باره...

در این اولین نیمه شعبان مشترکمان این آرزو را همین جا ثبت می کنم باشد که محقق شود.

اینجا یک نفر می نویسد.
---------------------------
من فقط یک نفر هستم؛
ولی باز یک نفر هستم!
نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
اما می‌توانم
کاری انجام بدهم.
من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
نخواهم گذشت.
ـ هلن کلر ـ
آرشیو مطالب