اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

قاعده ی کلی وجود ندارد.

یک اصل خیلی مهمی را در این مدت تاهل یاد گرفته ام که اگر همسرم بلد نمی بود و به من هم نمی آموختش، به نظرم برای منی که قبلتر فکر می کردم جوابِ همه ی سوال هایم را باید در بین صفحات کتابها و خطوط نوشته ها و مقالات پیدا کنم و احتمالاً در زندگیم هم به کار بگیرم خیلی گران تمام میشد! 

"اصلِ عمومیت ندادن". بله! همین که بپذیری در هر موردی استثنایی وجود دارد، خیلی از مسائلت به خودی خود حل می شوند. قبول ندارید؟!

پشیمان می شوم...

درست همان وقت هایی که حسابی حرص ات را درآورده ام و چشمهات از شدت ناراحتی های ناشی از "نمی دانم چرا اوضاع مرتب نیست؟" گود افتاده است. همان وقت هایی که به اندازه ی 6 سال و چند ماه اختلاف سنی مان تا توانسته ام بچه بازی درآورده ام! و تو واقعاً ندانسته ای چرا... همان وقت ها که از هر دری خواستی به سمتم بیایی، آن را به رویت بسته ام. و تو درمانده شده ای، خسته شده ای، صورتت به غم نشسته است، بعد اینها را من نتوانسته ام تحمل کنم و درست مثل یک موش کوچولو یکهویی به آغوشت خزیده ام، تو جاخورده و درمانده پیشانی تبدارم را بوسیده ای و سرم را به شانه ات تکیه داده ای، چیزی در درون من فهمیده است که چشمهای تو باران زده است، خواستم سرم را بالا بیاورم، ولی تو نگذاشته ای. همان وقت ها، همان وقت ها که سرم را به شانه ات فشرده ای، و نگذاشتی ببینم یک دخترکِ لجباز بهانه گیر چگونه می تواند مردی را به زانو درآورد...

اگر من عاشق پیشه، تو طناز!

خلاصه که بالاخره قهر 2 روزه را هم با هم تجربه کردیم! از همان قهرها که ته اش من آنقدر شاکی و عصبانیم که انگار نه انگار تو توی اس ام اس هات می نویسی اگر جواب ندهی بعد از این مدت خیلی چیزها عوض میشود!

گوشی ام را پرت میکنم آن طرفتر روی تخت...

که چه؟ که من عاشقانه های شاعرانه می خواهم و اگر من اینطورم تو نباید بعد شنیدن ابراز احساسات من صدای خرُپُفِ هنرمندانه دربیاوری، که مثلاً خجالت و شرم و نشنیدم و از این دست.

گذشت، یعنی تو گذشتی. تو پیش قدم شدی. یعنی اصلاً قدم پس نگذاشتی از من. گذشت. تو نگذاشتی سکوتم ادامه دار بشود، و حالا دارم فکر می کنم اصلاً چرا بخواهم تغییرت بدهم؟ چرا بخواهم تو هم مثل من باشی؟ چرا وقتی هیچ وقت نتواسته ام مثل تو به راحتی کسی را بخندانم، وقتی هرگز مثل تو در رفتارم طناز نبوده ام، اینقدر غم عشق را به جانت بنشانم که حتی نتوانی تلخند بزنی!!!

تو دوست داری مرد باشی و من زن به تمام... باشد...

فقط بیا حالا به پاس این تلاش بزرگوارانه ات برای نثار احساساتی که درونت داری، سرمان را بگذاریم کنار هم و آسوده بخوابیم.

اولین مسافرت 2 تایی!

فردا آزمون دارم. مثل ده ها آزمونی که تا حالا داشته ام. یکی صبح است و یکی بعد از ظهر. هر کدام چهار ساعت تمام. خیالی نیست. قرار است فقط مثل همیشه باشم. مثل همه ی روزهایی که خط کشیده ام، که کار کرده ام، که روی طرح هام فکر کرده ام. که از این کارم لذت برده ام. فردا هم همین طور است. بی هیچ تفاوتی. 

و جمعه. جمعه عازم اولین سفر دو نفری مان هستیم. می رویم مشهد. با همان قطارهایی که 8 ساعته می رساندمان. می رویم که از امام هشتم مدد بگیریم. می رویم که سبک برگردیم، و با هم بودن های فرداهایمان را با حضور در صحن متبرکشان، عطرآگین کنیم.

رویای خانه داری

2، 3 ماهی مانده به یک ساله شدن اولین نگاهمان. و هنوز اولینهای زیادی مانده که با هم تجربه اش نکرده ایم. ورود به زندگی مشترک شاید شبیه وارد شدن به زندگی دوباره باشد. همه چیز بکر است. نو است.

ما این روزها شاید بیشتر از هرچیز درباره ی خانه ای که هنوز نداریمش صحبت میکنیم، و این خانه ی نداشته قشنگترین رویای به لطف خدا دست یافتنی ما خواهد بود. کاش بتوانیم بخریمش، تا طراح دکور خانه ی خوشبختی مان خودم باشم؛ با همه ی وسواس ها و خیال پردازی هایم در این باره...

در این اولین نیمه شعبان مشترکمان این آرزو را همین جا ثبت می کنم باشد که محقق شود.

از تو پس کوچه تنهای دل عشق تو منو صدا کرد

شب باشد و تو باشی و راهی بلند و مردی مرد، که از زبانش کمتر شنیده باشی: دوستت دارم... بپرهیزد از ابراز احساسات بی پرده...

ضبط ماشین را روشن کند و با اولین ضرباهنگهای ترانه، رو به تو بگوید: این را من برایت خوانده ام. و بخندد.

و تو لبخند بزنی، و خون تازه زیر پوستت بدود، و گوشهایت را تیز کنی تا...

صدای سیاوش شمس، زیر صدای مطمئن و مهربان همسرت گم شود که می خواند، بلند و رسا:

 

چه پاک و آشناست ساده نگاهت
چه بی ریاست نجابت سلامت
من حتی توی خوابم نمی دیدم
که چشمام وا بشه به روی ماهت
از تو پس کوچه تنهای دل
عشق تو منو صدا کرد
خودمو بی خبر از من گرفت
با تب عشق آشنا کرد

عشق همین احترام است.

خُب مثلاً بعد از اینکه اس ام اس رفیقش را خواند که کجایی، تلفن همراهش را بدهد دستت بگوید بنویس: سلام آقا. در محضر بانو هستم.

تو از منی، من از تو.

بهم گفت:" شـ.... ! لطفاً بعد از عقد جو خیلی عوض نشود. میدانم که رسماً زن و شوهر میشویم ولی لطفاً تا 20 خرداد(روز پایان امتحاناتش) وظایفم را بهم یادآوری نکن. " همین شکلی. به همین سادگی و با همین ملایمت. من می فهمیدمش. واقعاً. اینکه کارش چقدر زیاد است، و همه اش هم ذهنی و طاقت فرسا را می دانستم. ولی منِ بهانه گیرم یکهو شروع کرد به حرفهای پرت و پلا زدن از اینور و از آنور... هی گفتم و هی بهانه گرفتم و هی نبودنش را توی این روزهای ابری و مطبوع بهش نشان دادم و غر زدم و بغض کردم و ژست حق به جانب گرفتم و آدمِ احساسی بودنم را بهش یادآور شدم و منطقی بودن او را نامربوط به خودم شمردم. انگار نه انگار که دیگر من و تویی نیست... او در سکوت محض گوش کرد و گذاشت همه ی حرفهایم را بزنم و دست آخر که خالیِ خالی شدم گفت: راجع به این موضوع یک وقت مناسب تر حرف بزنیم؟...

گفتم باشد. با تب. با غم. با اشک. 

و رفتیم. خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتیم.

5 دقیقه نگذشته بود حواسم آمد سر جایش. خودم را شماتت کردم. "ما بودن"ِمان را که نادیده گرفته بودمش به آغوش کشیدم و نوازش کردم و بوسیدم. اینکه ما دیگر جدا از هم نیستیم و منفعتهایمان یکی ست را مشق کردم و اس ام اس دادم: نمی خواهم باعث فکر مشغولیت باشم. هرچه تو بگویی. دوستت دارم. تو بهترین منی.

اینجا یک نفر می نویسد.
Designed By Erfan Powered by Bayan