اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

شورینی

همسرم هر بار که برای دیدنم به خانه مان می آید، شیرینی می خرد. بعد من عاشق خوراکی های شورم! هر بار می گویم شیرینی نخرد. قبول نمی کند. دوست ندارد دست خالی بیاید. میگویم خب چیز دیگری بخر. کتابی، مجله ای، چیپسی، پفکی! (هم گروهی بی ربط!) ولی انگار حوصله اش نمی گیرد. علاقه ای ندارد برای این کار زمان بگذارد. این یکی از گله گذاری های درون دلیِ همیشگی من است؛ هرچند گاهی هم بر زبان بیاورم.

ولی نمی توانم بگویم...

خیلی بد شد! علیرغم اعتقاد قلبی ام که ایمان کامل به توانمندیها و استعدادهای توست، طی یک حرکت کودکانه که در جهت مقابله با حرفهای واکنش برانگیزِ تو بود، حرف بدی زدم. حرفی که اصلاً باورش نداشتم. من گفتم شاید تو اصلاً شرایط آن کار بخصوص را نداشتی، در صورتی که میدانم داشتی، و می دانم بخاطر اینکه خوشایند من نبود و حساسیت های زنانه ام را تحریک می کرد از خیرش گذشتی. بعد تو از این حرف من خیلی دردت گرفت. ولی باز مثل یک مرد عاقل و منطقی با آرامش تمام گله کردی...

من خجالت می کشم از تو... ولی...

از خودش بخواه.

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اضطراب صبحگاهی

اضطراب دارم. بعد اضطراب دارد از گوش و حلق و بینی ام می زند بیرون. و الان ساعت 6:30 صبح پنجشنبه است؛ یعنی ناجورترین زمان برای مضطرب بودن. 

فکرها را باید کجا ریخت؟ فکرها از کجا می آیند؟ فکرها چطور همه ی ذهن آدم را دچار می کنند؟ همه مثل منند؟ خسته شدم از فکور بودنِ مأیوس کننده ام...

شادی را صدا می زنم. صدا می زنم. صدا می زنم. شادی از پشت در اتاقم داخل می پرد و جیغ کشداری میزند: سلااااام! من مثل گذشته های دورم به خجستگی دلش خیره می مانم!

پ.ن: دلم مسافرت می خواهد. دلم دریا می خواهد. تمام این روزهای دو نفره شدنمان را دلم ساحل دریا می خواسته و ... نرفته ایم.

اصلاً هم مهم نیست!

هر کسی مسائل خودش را دارد. یکی هم به دوستی عروس خانواده و خواهرشوهر خیره می ماند و در سکوت خودش ته نشین می شود. بعضی چیزها بی آنکه دلیلی داشته باشد، به دلت نمی چسبد، از دلت می ریزد.

زیبایی در نگاه

زنگ زدم به محل کارش که؛ سلام. خوبی؟ گوشواره خریده ام!(با ذوق) همین طور مانده که چه گوشواره ای؟ می گویم گوشواره ی میناکاری. و قند توی دلم آب می شود. او می خندد. من فکر می کنم یک مرد چقدر می تواند درک کند زیبایی دلبرانه ی یک گوشواره ی مینا را؟

چشم

دارم فکر می کنم چرا بعد ِهر بار که به میهمانی های فامیل شوهر می رویم، اساسی دعوایمان میشود؟! دارم به نیروهای ماورایی و خرافه هم ایمان می آورم حتی!

اولین های مشترک

1. می دانم که اگر برگردم به گذشته ها، دلتنگی برای این روزهای خوب طاقتم را میبرد ولی دلتنگی برای ایام رفته و خاطره ها هم گاهی حسابی حواسم را از چیزی که امروز دارم پرت می کند. گاهی خودم را می بینم در پشت سر، شیطنتها و بازیگوشی هایم، سرگرمی ها و بازی هایم، و مثل یک خانم بالغ به سر تا پای امروزم نگاه می کنم و دلتنگ میشوم. خیلی دلتنگ...

2. شاید امروز تاریخ ثبتِ یک اولین عزیز مشترک باشد. اگر خدا بخواهد. و کاش این اولین تا همیشه های دور محترم بماند و باشکوه.

اینجا یک نفر می نویسد.
---------------------------
من فقط یک نفر هستم؛
ولی باز یک نفر هستم!
نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
اما می‌توانم
کاری انجام بدهم.
من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
نخواهم گذشت.
ـ هلن کلر ـ
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan