اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

جمعه ی دلگیر

خوشی های با دوستان دوران مجردی دیگر چندان به دلت نمی چسبد، وقتی او نیست توجه و تمرکزت اصلاً نمیتواند معطوف به اطرافیانت باشد.

بعد از مدتها، جمعه ای که بدون او در کنار دوستانم گذشت دلگیر بود. بعد از مدتها صدای او از پشت تلفن گرفته و نگران و رنجیده و ناراضی بود. با همه ی اینکه اصرار داشت خوب است، بابت چیزی آزرده نیست و ناراحتی بابت این مسائل به نظرش خیلی سطحی می آید.

فقط میدانم خوشحال نیستم. فقط میدانم خوشحالیم زمانی ست که او را کنار خودم خوشحال ببینم.

جلسه رسمی ست!

همین من که عمری از تیپ اسپرت سر و ساده ِ ترجیحاً یک دست مشکی ام کوتاه نمی آمدم، بالاخره به این نتیجه رسیدم که خانم مهندس هایی با کفش های پاشنه ده سانتی نوک تیز، پالتوهای خز و روسری های براقِ مثلاً طلایی رنگ، و با صورتی پوشیده از آرایش به مراتب سهل تر و سریع تر به نتیجه می رسند!

 

دوری...

چقدر غم داشتم. چقدر دلتنگی نفسم را تنگ کرده بود. پنجشنبه شب، با اینکه دیدار تو نزدیک بود، انفجار بغض من چیز محالی نبود! باید فکرش را می کردی. باید انتظارش را میداشتی که درست یک شب مانده به آغوشت، اینگونه از هم بپاشم... این طور کم بیاورم. در این فاصله ی چند ساعتی. آن هم بعد از تحمل صبورانه ی یک هفته ی مدام...

دلتنگ به هم میرسیم و دلتنگ جدا میشویم. عجب روزهای غریبی ست.

روزهای دلخواه

    بعد از یک جلسه ی مهم، که نتیجه اش تاییدِ ابتدایی طرحم بود، همه ی خیالم معطوف شده به تو، که زنگ بزنی و برایت تعریف کنم چه شد، و چطور از کارم دفاع کردم، و چقدر آقای مهندس مربوطه را تحت تاثیر قرار دادم!

    و شب تو زنگ می زنی و بعد از حال و احوال کردنهای همیشگی، سریع می روی سر اصل مطلب: چه شد؟ موافقت کردند؟

    و من با غرورِ خاصی که فقط برای تو دارم، در نقش همسریت، تعریف می کنم: آقای مسئول از سرعتم در تحویل پروژه و نتیجه ی دلخواه آن متحیر شده بود! با تمام جزئیات طرحم موافقت کرد، و شماره ام را گرفت تا از این پس مستقیماً دستورات جدید را ابلاغ کند.

     تو: آفرین عزیزم، واقعاً خسته نباشی.

و لبخند رضایتی که می بینمش از پشت خطوط تلفن...

زندگی معمولی

    زندگی ام چند روزی ست به روال طبیعی اش برگشته است. صبح تا عصر سر کارم، عصر ورزش می کنم، و شب فیلمی می بینم یا کتابی می خوانم. این معمولی بودن در زندگیم آن قدر به ندرت اتفاق می افتد که واقعاً برایم حالت خاصی پیدا کرده است!

منطقِ عشق

فکر می کردم منطقی بودنِ او برای منِ احساساتی، چیزی ست که باید به عنوان یک ناهماهنگی بپذیرم. یا بعنوان یک مورد عدم تفاهم، درباره اش کوتاه بیایم! البته که من هم همه ی این حرفها را شنیده بودم که دو نفر همدیگر را کامل می کنند، و اصلاً لزومی ندارد که هر دو کاملاً خصوصیات مشابهی داشته باشند. ولی راستش چندان باور نکرده بودم. این بود که قیافه ی آدم های فداکار را به خودم گرفته بودم!

 ولی حالا که مرد من، همراه و یاور و مشاور من است، حالا که وقتی مسائلم را با او مطرح می کنم بهترین بازخوردی را که قبلا حتی نمی توانستم متصور شوم، با من دارد. راهکارهای عالی می دهد، کمکم می کند، راهنمایی ام می کند، دردم را می شنود و درمانده نمی شود. به هم نمی ریزد. از هم نمی پاشد. آرامشِ نداشته ام را نمی گیرد، بلکه با متانت و وقارش به من آرامش می بخشد، می فهمم که او چقدر با این منطقِ مردانه، من احساساتی را مجذوب و عاشق خودش می کند.

دلبستگی

انگار که با خودم خداحافظی کنم. انگار که از خودم جدایم کنند. اینگونه است حال من؛ وقت جدایی...

ضرورت روزِ عشق

برای مایی که فقط جمعه ها می توانیم عشق مان را در آغوش بکشیم، روزِ عشقِ میان هفته ای یعنی حسرت یک بوسه، یعنی دلتنگی زیاد، یعنی یک تماس تلفنی کوتاه و تکرار مکرر این جمله با لحن درد: « بی صبرانه منتظرم جمعه بیاید! »

اینجا یک نفر می نویسد.
Designed By Erfan Powered by Bayan