اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

منطقِ عشق

  • نفر اول
  • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۱
  • ۱۹:۲۹

فکر می کردم منطقی بودنِ او برای منِ احساساتی، چیزی ست که باید به عنوان یک ناهماهنگی بپذیرم. یا بعنوان یک مورد عدم تفاهم، درباره اش کوتاه بیایم! البته که من هم همه ی این حرفها را شنیده بودم که دو نفر همدیگر را کامل می کنند، و اصلاً لزومی ندارد که هر دو کاملاً خصوصیات مشابهی داشته باشند. ولی راستش چندان باور نکرده بودم. این بود که قیافه ی آدم های فداکار را به خودم گرفته بودم!

 ولی حالا که مرد من، همراه و یاور و مشاور من است، حالا که وقتی مسائلم را با او مطرح می کنم بهترین بازخوردی را که قبلا حتی نمی توانستم متصور شوم، با من دارد. راهکارهای عالی می دهد، کمکم می کند، راهنمایی ام می کند، دردم را می شنود و درمانده نمی شود. به هم نمی ریزد. از هم نمی پاشد. آرامشِ نداشته ام را نمی گیرد، بلکه با متانت و وقارش به من آرامش می بخشد، می فهمم که او چقدر با این منطقِ مردانه، من احساساتی را مجذوب و عاشق خودش می کند.

  • ادامه مطلب
  • دلبستگی

    • نفر اول
    • جمعه ۲۷ بهمن ۹۱
    • ۲۰:۲۷

    انگار که با خودم خداحافظی کنم. انگار که از خودم جدایم کنند. اینگونه است حال من؛ وقت جدایی...

    ضرورت روزِ عشق

    • نفر اول
    • پنجشنبه ۲۶ بهمن ۹۱
    • ۱۴:۲۶

    برای مایی که فقط جمعه ها می توانیم عشق مان را در آغوش بکشیم، روزِ عشقِ میان هفته ای یعنی حسرت یک بوسه، یعنی دلتنگی زیاد، یعنی یک تماس تلفنی کوتاه و تکرار مکرر این جمله با لحن درد: « بی صبرانه منتظرم جمعه بیاید! »

    نیمه ی خــــالی لیــــوان

    • نفر اول
    • سه شنبه ۲۴ بهمن ۹۱
    • ۲۰:۲۴

    چرا بعضی ها وقتی می فهمند که تو در آستانه ی ازدواجی اصرار دارند آمار بالای طلاق و داستان اختلافات و جدایی های دور و بری هایشان را با آب و تاب هرچه تمام تر برایت تعریف کنند، و از هر چیزی ایرادی بگیرند؟! یا مثلاً ::خیلی راحت!:: توصیه بفرمایند حواستان باشد! فاصله ی بین نامزدی و عقدتان حتماً خیلی طولانی باشد تا بمحض رؤیت یک ناهماهنگی قید عقد و عروسی را بزنید! انگار آدم بخواهد عروسکش را دور بیندازد. دل کندن به همین راحتی.

    حالا هرچه شما لبخند بزنید و با ملایمت بگویید خوشبختانه در این 6-7 ماهی که ایشان(نامزد جان) را میشناسم نکته ی تاریک قابل ملاحظه ای در پرونده شان بر من مشخص نشده است و این البته در شرایطی ست که من با منطقم همسرم را برگزیده ام و بقول اکثریت این بعضیها داستان عشق و عاشقی هم نبوده که چشممان را کور کرده باشد. بعد که می بینند شما دلتان گرم است تعارفات را کنار می گذارند تیر خلاصی را پرتاب می کنند: اصلاً اگر این آدم عاقل بود و با احساساتش(بجای احساسات کلمه ی دیگری بگذارید) تصمیم نگرفته بود پای برگ مهریه 110 سکه ای را امضا می کرد؟!! مگر دارد که بدهد؟!!

    به واقع این لطف آنها را میرساند؟ یا چیزی شبیه دلسوزیشان را؟ 

    نشانه

    • نفر اول
    • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱
    • ۰۷:۱۸

    هنوز عادت نکرده ای

    مُدام از دستت در می آوری

    جایی میگذاری که یادت می رود

    و همیشه نگرانی؛

    «گُــــم اش نکنـــم...»

    تعطیلی ممنوع

    • نفر اول
    • چهارشنبه ۱۸ بهمن ۹۱
    • ۰۶:۱۸

    رئیس شرکت زنگ زده: "شنبه که آمدی سر چند تا پروژه می برمت تا کارها دستت بیاید"

    این یعنی شنبه بیا! این یعنی جمعه که آن کار دیگرت را زمین گذاشتی، این کارت را بغل بگیر. این یعنی به ما یک روز تعطیلی نیامده، آن هم در روزگاری که همه از بیکاری می نالند! 

    خدایا شکر.

     

    دلگرمی

    • نفر اول
    • دوشنبه ۱۶ بهمن ۹۱
    • ۱۹:۱۶

    حتم دارم که اگر تو را نداشتم این روزها خیلی سخت می گذشت، اضطرابش دیوانه ام می کرد! اما حالا از هیچ چیز نمی ترسم، بس که دلم گرم است. آنچه می خواهم تویی، که دارمت...

    شُکر.

    تو موطن منی!

    • نفر اول
    • يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۱
    • ۰۹:۱۵

    چونان کسی که از سرزمین اش دور افتـاده باشـد،

    و همه ی اشاره ها، یاد آنجا را برایش تداعـی کند،

    دلتنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

    پروسه ی بلند مدت عاشقی...

    • نفر اول
    • شنبه ۱۴ بهمن ۹۱
    • ۰۹:۱۴

    زن داداش جانم:

    " اگر حالا هر کدامتان یک جوری محبتتان را نشان می دهید، یا انتظاراتتان از هم آنطوری که در تصورتان بوده برآورده نمی شود، اصلاً نگران نباش! زن و شوهر بعد از گذشت چند سال کاملاً شبیه هم می شوند و همه ی فاصله های دلسرد کننده بعد از این مدت از میان برداشته می شوند. پس همانگونه که بلدی یا می پسندی به او عشق بورز و اجازه بده او هم روش خودش را داشته باشد. دلت گرم باشد و روشن. "

    بخاطر خانواده اش...

    • نفر اول
    • چهارشنبه ۱۱ بهمن ۹۱
    • ۱۷:۱۱

    خود همسر و عاشقانه های با او یک طرف، شادمانه های در کنار خانواده اش بودن هم یک طرف!

    اینکه موقع آمدنت تنگ در آغوشت بفشارند، برایت ابراز دلتنگی کنند، و تمام مدتی که نزدشان هستی، برابر یا حتی بیش از فرزندشان به تو محبت بورزند. اینکه هرگز سخن درشتی بر زبانشان نیاورند و جز شکوفه های سرورآفرین بر لبانشان نشکفد. اینکه مادربزرگ جانِ سن و سال دار خانواده هر بار که به خانه شان می روی به هوای دیدنت، هرچند فقط ساعتی خودش را به آنجا برساند و بوسه های مهربانش را بر سر و صورتت بنشاند.

    اینکه شب، وقتی به خانه تان برگشتی، همسر اس ام اس بدهد:" ممنونم که آمدی و صرف نظر از من، پدر و مادرم را خوشحال کردی" و فرداگاهِ آن مادرش تلفنی به مادرت بگوید: "وقتی رفت دلمان گرفت، انگار که دخترمان رفته باشد."، این قدر مزه دارد، این قدر دلچسب است، و این قدر جسم و جان آدم با آن احساس شکرگزاری میکند.

    خدایا شادم و شاکر.

    اینجا یک نفر می نویسد.
    ---------------------------
    من فقط یک نفر هستم؛
    ولی باز یک نفر هستم!
    نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
    اما می‌توانم
    کاری انجام بدهم.
    من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
    نخواهم گذشت.
    ـ هلن کلر ـ
    آرشیو مطالب