اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

سلام دنیای ناشناختهٔ پیش رو

امروز روز پایانی تحویل پروژه‌هاست. دیروز وقتی داشتم ماکتم را می‌ساختم، مادرم با لبخند تحسین‌آمیزی گفت: همهٔ عروس‌ها روزهای قبل عروسی‌شان دارند ناخن‌هایشان را مانیکور می‌کنند، تو ناخن‌هایت را دادی به تیغ کاتِر و چسب؟ مادرم بغض دارد وقتی می‌گوید عروسک معمارم، و من...

دارم می‌روم. روزهای آخر خانهٔ پدر است؛ شادی و غمم عجیب توأمان شده است. اشک‌هایم آماده‌اند تا به هر حرف و  هر اشاره‌ای روی گونه‌هایم سرازیر شوند. دارم بانوی خانهٔ دیگری می‌شوم، در آخرین روزهای بیست و پنج سالگی‌...

خانه کجاست؟

خیلی بی‌قرارم... بی‌قرار... رفتن نزدیک است و من نمی‌دانم خانه کجاست؟

پنجشنبهٔ متفاوت

دیروز وسایل را بردیم منزل نو. خانه بسیار زیبا شده، ولی هنوز با آن انس نگرفته‌ام. به همسرم گفتم یعنی یک روز اینجا برایمان همان خانه‌ای می‌شود که بهترین و آرام‌ترین جای دنیاست؟ 

خندید...

وظایف زنانه

می‌داند که درگیر پروژه‌ام هستم و نمی‌توانم کمکی برایش باشم. توی نطق جدیدم، شستن سرامیک‌ها، نظافت آشپزخانه بعد از نصب کابینت‌ها، و پاک کردن شیشه‌ها را گذاشتم توی دستهٔ کارهای مردانه! می‌خندد که منتظر است وظایف زن خانه را بداند... نمی‌گویم که خودم هم منتظرم با کمال میل همهٔ وظایف زنانه‌ام را در خانه‌ کوچکمان به‌جا بیاورم. به جایش می‌گویم لبخند، بوسه، آغوش... 

طلوع محمد*

دیشب خیلی اتفاقی بین تصنیف‌های قدیمی شجریان، طلوع محمد را شنیدم. با این چند خط پایانی‌اش حالم عجیب متغیر شد:


«...

کجایی ای عرب ای ساربان پیر صحرایی؟!

کجایی ای بیابانگرد روشن رای بطحایی؟!

که اینک بر فراز چرخ، یابی نام "احمد" را

و در هر موج بینی اوج گلبانگ "محمد" را


"محمد" زنده و جاوید خواهد ماند

"محمد" تا ابد تابنده چون خورشید خواهد ماند

جهانی نیک می داند -

که نامی همچو نام پاک "پیغمبر" موید نیست

و مردی زیر این آسمان همتای "احمد" نیست

زمین ویرانه باد و سرنگون باد‌ آسمان پیر -

اگر بینیم روزی در جهان نام "محمد" نیست...»


شعر از مهدی سهیلی‌ست. توصیه می‌کنم کاملش را بخوانید یا فایل صوتی آن را بشنوید.

به سیاقی دیگر

معلوم است عروس در آستانهٔ رفتن به خانهٔ شوهرم؟ 

نه. هیچ معلوم نیست. سخت مشغول تحویل پروژه‌هام. و هرگز دنبال آرایشگاه و لباس و تالار نیستم! چون انتخابم را کرده‌ام. سفر... خودم، از خودم به خاطر احترامی که برای ایده‌هایم قائل بوده‌ام، و نیز از همسرم بخاطر همهٔ مساعدت‌ها و همراهی‌هایش، سپاسگزارم. و قبل‌تر از آن خدایم را شاکرم که راه درست را پیش پایم گذاشت. 

اگر او بخواهد ما هم چند صباحی دیگر به سنت اجدادمان به زیر سقف مشترکمان می‌رویم؛ اما به شیوه و طریق و مسلک خودمان زندگی‌مان را آغاز می‌کنیم.


این روزها اراده کرده‌ام خودم را برای بانوی یک خانه شدن، آماده کنم... 

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan