اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

تصویر زندگی-3

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شروع دلبستگی

خُب بالاخره وقتش رسید؛ وقت دل بستن به خانه. حالا بعد از هر مهمانی و گردش ـ به‌خصوص اگر طولانی شده باشدـ  گردنم را کج می‌کنم سمت همسرم و می‌گویم «دلم تنگ شد برا خونمون!» و او این را دوست دارد. 

حالا هر کنج خانه، نامِ خودش را پیدا کرده. جایی برای کار، جایی برای خواب، جایی برای درس. جایی برای لذت آشپزی. جایی برای نوشیدن چای. حالا همه جای خانه‌مان هدف دارد؛ همه جا بوی زندگی می‌دهد. بوی عشق.

این روزها عزیزترین ذوق زندگی‌ام شده خریدنِ چیزی برای خانه. 

خدایا شکرت، ولی...!

یعنی من عاشق این پست شدم!

ادا در بیاوریم!

دارم فکر می‌کنم که کاش حداقل ادایش را در بیاوریم؛ ادای آدم‌های بافرهنگ، ادای آدم‌های متشخص، ادای آدم‌‌های صبور، ادای آدم‌های مهربان و خوش‌اخلاق، ادای آدم‌های بی‌توقع، ادای آدم‌های عاشق، ادای آدم‌های شاد، ادای آدم‌های پرتلاش و کوشا، ادای آدم‌های خانواده دوست و اهل زندگی، ادای آدم‌های دست و دلباز و سخاوتمند، ادای آدم‌های صادق و نجیب، ادای آدمهای وظیفه‌شناس. ما باید ادا در بیاوریم! یک ماه، یک سال، چند سال. اینقدر ادا در بیاوریم که تغییر کنیم. حقیقتاً تغییر کنیم. 

شاید آن روز دیگر کسی از شیشه ماشین مدل بالایش، بطری مصرف شدهٔ دلسترش را وسط اتوبان ول! نکند تا بطری زیر چرخ‌های ماشین دیگری هزار تکه شود!

مهارت زندگی

۱. چیزهایی که احتیاجم به آنها می‌افتد و می‌بینم در هیچ جای خانه پیدایشان نمی‌کنم و ناگزیر در لیست خرید قرارشان می‌دهم، بعد از ازدواج خیلی متفاوت و عموماً دمِ دستی شده‌اند! دیروز برای افتتاحِ چرخ خیاطی‌ام یک کیسهٔ پارچه‌ای دوختم که سبزی‌ها را در آن نگه دارم. برای عبور دادن بندش نیاز به یک سنجاق قفلی داشتم، اما پیدا نکردم! طبیعی‌ست خانهٔ یک نوعروس خیلی از خرت و پرت‌های ضروری را کم دارد؛ به عوض بعضی وسایل لوکس گرانقیمت و غیرضروری...

۲. مدتی‌ست که هر وقت ناراحت می‌شوم، سریع به این فکر می‌کنم که موضوعِ ناراحتی، در مقابل سلامتی‌ام چه ارزشی دارد؟ هیچ. پس ذهنم را خلاص می‌کنم.

۳. زندگی همه‌اش درس است. می‌دانم یک روزی یاد می‌گیرم در هر موقعیتی چه واکنشی داشته باشم؟ کجا نرمش نشان بدهم و کجا سخت بگیرم؟ کِی شوخی کنم و کِی جدیت به خرج بدهم؟ کی طبق برنامه‌هایم پیش بروم و کِی خودم را به دست حادثه بسپارم؟‌... 
می‌دانم که یک روزی بر همهٔ موقعیت‌های سردرگم امروز زندگی‌ام مسلط خواهم بود. 

سال نیکو

فکر می‌کردم بعد از دو هفته متمادی در کنار هم بودن، امروز تنهایی دلگیری داشته باشم. ولی امروز خوب است. امروز سرشار از نور و شادی و عشق است. چون برنامه دارم. هدف دارم. امید دارم. چون ۹۴ قرار است سالِ من باشد. سالِ ما باشد. ۹۴تان پر خیر و برکت.

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan