اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

خوانایی

عشقمان را پنهان می‌کنیم

با عزیزم‌های تُردِ بر زبان نیاورده؛

با بشقاب‌های مشتاقِ جدا از هم؛

و بوسه‌های شیرینِ تنها در خلوت

ولی 

آنچه پنهان نمی‌ماند

خواستنی‌ست که

در نگاهمان است

از تمام زاویه‌ها.


-نفر اول-

از تو راضی‌ام

ماه رمضان، زندگی آدم را در دو موضوع سحری و افطاری دادن خلاصه می‌کند! شرمنده‌ام از مادرم که آن دیرترها برای خوردن هر کدام از این وعده‌ها چقدر بازی درمی‌آوردم. واقعا‌ً سخت است. هرچند همین حالا که کدبانو خودمم، در خوردن مستاصلم. خیلی ناجور است خوردن با معدهٔ کوچک شده! خدا خودش به همه‌مان رحم کند. که می‌کند.


بنظرم این که می‌گویند ازدواج هندوانه در بسته است، واقعاً حرف درستی‌ست. زندگی آدم‌ها را توی شرایط مختلفی قرار می‌دهد، و آدم‌ها در این شرایط واکنش‌های متفاوتی دارند؛ که گاهی ممکن است دور از انتظار باشد. خوشبختی من اما این است که تو همیشه بهتر از انتظاری.


پایان امتحانات

امتحانات تمام شد. من حالم یک جور خوبی‌ست. در تمام دوران تحصیلم این اولین ترمی بود، که بعد از امتحانات به استقبال تحویل طرح نمی‌رفتیم؛ و این خیلی مزه داشت. با دوستان رفتیم داخل یک کافه نشستیم و از هر دری گفتیم. وقت الوداع با بچه‌های ارشد، به سوزناکی کارشناسی نبود، اما آسان هم نبود! انگار توی دلم یک نقطهٔ دیگر خالی می‌شد.

گذشت... امروز نشسته‌ام به فردای پیش رو می‌نگرم. به فردای روشن و زیبا.

خدایا ...

خدایا توفیقم بده که بتوانم در ماه رمضان پذیرایی شایسته‌ای از میهمان سفره‌ات داشته باشم. خدایا توفیقم بده، تا شرمنده‌ات نباشم. شرمنده‌اش نباشم.

چه کنم؟

بسیار میل بر نوشتن دارم، اما حرف‌هایم بر من پوشیده‌اند. سخت است.

دوستانِ جان! کلمه‌ای برایم بگذارید...

حالا چطور باید از حال دوستان بلاگفایی باخبر شد؟

به مناسبت روز شیرمردان ایران

یک روز توی یک بیمارستان وابسته به یک وزارت‌خانه، یک آقای پزشک به‌خاطر یک تذکر، به یک آقای جانباز اهانت کرد. آقای جانباز و بیشتر از صد نفر بیمار ایستاده و نشسته شاهد ماجرا بودند. دکتر مغرور که سخت برآشفته بود، از ادامهٔ کارش دست کشید، و همهٔ بیماران را معطل هیجانات پوچ خودش کرد. آقای مسئول حراست بیمارستان که خودش را برابر ناراحتی مردم می‌دید، بر سر شخص جانباز فریاد کشید که شمای جانباز منتی بر سر من و دیگران نداری! ...

و این تصویر محوی از ماجرایی بود که ماه‌هاست پیش چشم من است. و هر بار جوابی از ذهنم می‌گذرد... و فقط خدا می‌داند چقدر از شرمی که مرا از جواب دادن به آن شخص مسئول بازداشت متنفرم. چقدر از ضعفی که در آن لحظه داشتم، عارم می‌آید. خدا می‌داند که چقدر دلم می‌خواست بلند شوم بر دستان آن مرد جانباز بوسه بزنم و بلند بگویم که من ایرانی نیستم اگر منتی بر سر خودم ندانم. اگر قدر ندانم. اگر دست‌بوس شما نباشم. اگر احترام شما را نگه دارم. شرم بر من باد... شرم...

برای آن روز و روزهای دیگر متاسفم برادر... پدر... عزیز... کاش بر ما ببخشایید... کاش دعایمان کنید...

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan