اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

بی‌حاشیه

دیروز برادر کوچکم با نتیجه خوب و قابل قبولش در کنکور، شادیِ زایدالوصف خواهرانه‌ای نصیبم کرد. تپش قلبم تا پایان روز تند و نامرتب بود از هیجان موفقیت او.


بیشتر اوقات اما، زندگی‌ام ریتم یکنواختی دارد. درباره موضوع پایان‌نامه هنوز به نتیجه نرسیده و مشغول مطالعه‌ام، وقت تصمیم‌گیری البته محدود است. به دکتری هم فکر می‌کنم اما برنامه‌ریزی مشخصی برای نیل به آن ندارم. کلاس نقاشی را همچنان ادامه داده‌ام، هرچند متاسفانه هزینه شرکت در کلاس‌های استاد محبوبم بالاست. باید برای آزمون نظام مهندسی هم اقدام کنم. جز این‌ها فعلاً فعالیتم منحصر شده به خانه. احساس می‌کنم نیاز به یک تغییر یا جابجایی دارم. گاهی به کار کردن و بازگشت به آن فکر می‌کنم، اما همتِ دنبالِ کار دلخواه دویدن هنوز نیست!

همسرم می‌گوید من آدم بی‌حاشیه‌ای هستم، و این بی‌حاشیه بودن را در تیپ شخصیتیم دوست دارد. شاید اگر کمتر مشغول دستکاری خودم، و بیشتر وقتم را صرف برانداز اطرافیان می‌کردم، من هم حاشیه‌ساز می‌شدم. اتفاقا بعضی‌ها عمداً ناراحتم می‌کنند، ولی همیشه از خودم خواسته‌ام، مصرفِ آزار آنها نشوم.  

تلاش شما شایسته احترام است آقای ظریف

 متاسفانه هر وقت این مردم، کسی را بالا می‌برند؛ روزی در پیِ آن است که همین‌ها به زمینش می‌کوبند. برای آن روزِ غمگینت ای مرد بزرگ، دوست داشتنِ عمیقِ مرا به همراهت داشته باش. 

از دیوار خانم شین

این نوشته را خیلی دوست داشتم.

ثبت زیبایی

این چیزیه که از امروزم باید بمونه؛ زندگی عالیه و بی‌اندازه زیباست، و من لحظه به لحظهٔ اون رو دوست دارم و بخاطرش از خدای خوبم سپاسگزارم.

قدرت ذهن

صبح‌هایی که با کسالت بیدار می‌شوم، به این فکر می‌کنم که آیا انسان‌های موفق، به قدر لحظه‌ای کسالت و رخوت را به درونشان راه می‌دهند؟ جوابِ همیشه منفی‌ام، اراده و عشق را به من برمی‌گرداند. بلند می‌شوم، دستِ عاشقِ رنگم را می‌رسانم به قلم‌مو، دلِ مشتاقِ رضایت همسرم را می‌دهم به دل لوبیا‌ها و پیاز‌ها و هویج‌ها، و ذهنِ دغدغه‌مند معمارم را می‌سپارم به خیال و خرد و ایده. بعد لبخند می‌زنم؛ و یکشنبه‌ شادابم را عاشقانه به آغوش می‌کشم.

هفته اول

یک هفته‌ هم از ماهی که شرمگینانه از فرا رسیدنش هراسان بودم، گذشت. امشب را بیدار نشسته‌ام. باقالی پلو را که آبکش می‌کردم، فکر کردم چقدر اولین برنج دم کردن‌ها برایم بغرنج بود. مدام دانه‌های برنج را از توی آب جوش بیرون می‌کشیدم و زیر دندان و بین انگشت‌هایم فشار می‌دادم تا مطمئن شوم وقت خالی کردنشان رسیده. چنین دختر نازپرورده کار نکرده‌ای بودم، ولی خدا شاهد است از زیر بار هیچ کدام از مسئولیت‌های یک خانم خانه شانه خالی نکردم. یک‌جورهایی زدم به دل کار. حالا حدود ۵-۶ ماهی می‌گذرد و من از اضطراب خیلی از اولین‌هایم رها شده‌ام. همسرم هم. حالا با اطمینان بیشتری نقش مرد خانه را ایفا می‌کند. و هر دو رهاتریم. شکر.

البته خوب می‌دانم زندگی خیلی ابعاد گسترده‌ای دارد، و باید همیشه برنده بود، و شاکر.

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan