اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

آدمی فربه شود از راه گوش*

جدیدا هم مد شده که هی مطالب ضددینی منتشر می‌کنند و ته‌ش می‌نویسند: «التماس تفکر». آدم زورش می‌آید از کسانی که تمام سال جز مدل مو و مد لباس و آرایش و... موضوعی برای گفتگوهایشان ندارند، بعد تا به مناسبتی می‌رسند که شعائرش موافق طبعشان نیست، شعارهای متفکرانه ارسال می‌کنند! هوووف از این روشنفکران فرنگی‌مآب و امان از وقتی که نظریه‌پردازی این‌قدر چیپ و دم‌دستی شد که همه بر خود روا دانستند تا بدون تامل و تحقیق قلم‌فرسایی کنند. بابا خُب کمتر حرف بزنیم، کمتر اظهار نظر و ابراز فضل کنیم؛ این‌طوری حداقل بی‌مایه‌تر از چیزی که هستیم به نظر نمی‌آییم.


*جناب مولانا

شب سخت باورنکردنی

دلم دارد برایش مثل دل گنجشک می‌تپد. یاد قیافه‌اش که می‌‌افتم؛ آن معصومیت کمیاب چشم‌هایش... آه... طاقت غمش را ندارم. طاقت بی‌طاقتی‌اش را. چرا خدا سیزدهمین روز مهرت را برایش خاطره نساختی؟ ناشکری نمی‌کنم. ولی دلم می‌سوزد. دلم برای آن همه خوبی، که او را یک جور نرم و منعطفی ساخته،‌ می‌سوزد. من برای قبول حاجتش کم به دامن تو آویختم، می‌دانم، تو دست و دلبازی می‌کردی... آخ که کسی نیست تا به او بگویم. مثل همیشه می‌خواهم قوی به نظر برسم! چقدر سخت است امشب. تو اما، بغض و اشک امشبم را هم شکر کرم خودت بنویس...

سیزدهم مهر ماهِ هزار و سیصد و نود و پنج*

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیــــم

حافظ گفت.


* امروز را،  از تو مدد.

بی‌عنوان

- خواب زیاد می‌بینم. خواب‌هایم ماجرایی و کشدار و طولانی‌اند. وقتی بیدار می‌شوم ذهنم از داستان خوابم خسته است. خانم دکتری که چند ماه پیش علت درد فکم را تشخیص داد، گفت که وقتی خواب می‌بینیم یعنی خوابمان کیفیت لازم را ندارد. نمی‌دانم این موضوعی‌ست که باید درمانی برایش آغاز کرد؟ درمان خانگی‌اش چیست اصلاً؟

- مدتی‌ست دارم تلاش می‌کنم در لحظه زندگی کنم. بعد نمی‌دانم چطوری؟! مدام فکرم در گذشته و آینده سیر می‌کند. هِی به خودم می‌گویم در لحظه باش. در لحظه باش! و سعی می‌کنم تمرکز کنم.

- معمولاً واکنشی به کنش‌های آدم‌ها نشان نمی‌دهم. اگر هم چیزی بگویم خیلی ملاحظه‌کارانه است. در برخورد با آدم‌ها بیشتر آرام و کم حرفم. سعی می‌کنم درباره وضعیت ظاهری و باطنی‌شان اظهار نظری نکنم. اما یک مسئله وجود دارد؛ چرا آدم‌هایی در اطرافم می‌بینم که نسبت به من کینه به دل دارند؟! برایم اصلاً فهمیدنی نیست. چه چیزی وقت و حوصلهٔ آنها را اینطور درگیرِ من می‌کند؟! 

- به روزهای پیش رو امیدوارم. خدا حتما برنامه‌های خوشایند تازه‌ای برایمان می‌چیند. خدایا مدیریت همه چیز زندگیم مثل همیشه در دستان تو. راست و درستت را بنما نازنین‌ترین.

خنک باش و بارانی

تجربهٔ یک پاییز دیگر، برای من خوشبختی بزرگی‌ست. امروز بعد از ماه‌ها بالاخره توانستم پرده‌ها و زیرپرده‌ها را کنار بزنم و اندکی از آفتاب ملایم ماهِ مهربانی را به خانه راه بدهم. آه ای روشنایی افتادهِ حالِ نجیب من؛ از تندی و تیزیِ تابستانِ بلند، به سوی تو گریزان شده‌ام.

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan