اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

مطالبه عشق

معماری یک‌جور عشق است. عشقی غلیان یافته در من، که این روزها، کمتر از آنچه وجودم می‌طلبد، پاسخم می دهد. کار، کافی نیست! رد خط‌ها را در پلان‌هایی که خوشم می‌آید می‌گیرم و از این فضا به آن فضا می‌گردم. پله‌ها، رمپ‌ها، آسانسورها؛ این مهره‌های کلیدی جابجایی‌ در ارتفاع، این دیوارهای هم‌راستا و برهم، درها، پنجره‌ها، داکت‌ها، کف و سقف... همه دارند صدایم می‌زنند. گیج و در‌همم... خدایا همه آنچه دارم، برای همهٔ آنچه می‌خواهم باشم، بس نیست؟! مرا سر جایم بگذار، لطفا...

بازی گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن

با سپاس از دعوت جناب پژوهشگر، من هم با نمایش چند یادداشت در دسترس از عزیزترین‌هایم؛ مادر و همسر، در این بازی مشارکت می‌کنم. متاسفانه امکان انتشار دست خط دوستانی که نام و شناسه‌ام را در ابتدای کتاب‌های اهدایی آورده بودند، وجود نداشت. فقط اینکه همین حالا دارم به این موضوع فکر می‌کنم که  عجب هدیهٔ برازنده و نابی‌ست کتاب؛ بخصوص اگر ابتدای آن به دست خط عزیزی مزین باشد، و دیگر اینکه از دوستان همراه اینجا، صمیمانه دعوت می‌کنم تا در صورت تمایل در این بازی شرکت کنند.

علت و معلول

زن را باید درک کرد. زن را، که وعده‌های ماهیانه، خودش را برای خودش هم غریب و نامفهوم می‌کند، باید فهمید. بی‌دلیل‌ترین غم‌های زنانه را نوازش کنید لطفا...

درونیات

«اگر می‌خواهی درونت از حسادت آتش نگیرد، تو از اشتیاق و هوس رها شو. جایی که هوس نباشد، حسادت هم نیست». مدتی قبل در جایی، گفتاری از جناب اوشو را می‌خواندم. اما قدرت این جمله برایم به قدری بود که تا امروز، بر اثر هر برخوردی دوباره در ذهنم تداعی می‌شود. چطور است که سرمنشأ همهٔ واکنش‌ها، همیشه درونی‌ست؟

بعدتر نوشت: آفرین بر حسد که چه عدالت پیشه است! پیش از همه، خود ِ حسود  را می‌کُشد. حضرت علی (ع)

برگرفته شده از http://safaeinejad.ir

دلبر

هیچ کسی نازش خریدنی‌تر از گیاهی نیست که بعد از یک دوره‌ی بیماری، بر اثر رسیدگی‌ها و نوازش‌های تو، دوباره حالش جا آمده، و هر روز با برگ‌های جوان و تازه‌اش غافلگیرت می‌کند.

ادبیات دوست داشتن

باور نمی‌کنی این سرزنش خودت از روی احساس مسئولیتی که در قبال سلامتی‌ام داری، چقدر برایم خواستنی و عزیز است.

خانه باید حیاط داشته باشد

اگر به خاطر گلدان‌ها نبود،‌ شاید همیشه پرده‌ها را به روی آفتاب می‌کشیدم. تابستان و داغی‌اش همیشه بی‌قرار و گاهی افسرده‌ام می‌کند. تعطیلات عید فطر را در جای خوش آب و هوایی گذراندیم و برگشتن به تهران، با همهٔ احساس شکر‌گزاری‌ام؛ رنج عظیمی بود. دیروز ظهر توی واحد کوچکمان، حس می‌کردم که دارم مثل یک دانهٔ برنج در قابلمه دم می‌کشم و بی‌حال می‌شوم. هوا کافی نبود؛ فکر کردم اگر مردمان روستایی یک روز را به تماشای زندگی ما می‌نشستند، چه لبخند تاسف‌آمیزی به ریش ما می‌زدند. واقعاً که از وقتی زندگی‌ها از آن قالب اصیلش خارج شدند، و خانه‌های حیاط‌دار و باغچه‌ها و درخت‌ها، جای خودشان را به آپارتمان‌ها و گلدان‌های آپارتمانی‌ دلخوش‌کننده‌اش دادند، صفا و نشاط و حس خوبِ در کنار هم بودن‌ها هم با بی‌حوصلگی و بی‌رغبتی و تمایل به تنها نشستن جایگزین شدند. کاش می توانستیم به روزهای رفته برگردیم.

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan