اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

مکارم الاخلاق

نشسته بودم در ایوان‌راهروی مسجد گوهرشاد، روبروی گنبد طلایی بارگاه امام. زیارت‌نامه را خوانده بودم و داشتم سعی می‌کردم همهٔ خواسته‌هایم را یک‌جور مرتبی، و اما همان‌طور ذهنی، با صدای بلندی در سرم، از آقا بخواهم. و امید داشتم هرآنچه از حوائجم که به مصلحت است، به عنایت ایشان و پادرمیانی‌شان پیش پرودگار بزرگ مستجاب شود. یک آن متوجه دختر کنار دستی‌ام شدم که روسری مشکی خالدارش را به شکل مرتبی زیر چادرش بسته بود، و داشت فهرست مفاتیح را زیر انگشت کشیده‌ اشاره و در امتداد نگاهش جستجو می‌کرد. چقدر شخصیت آدم‌ها، توی جزئی‌ترین حرکاتشان پیداست؛ نرمی و آسودگی و اطمینان. دوباره از او برگشتم به گنبد طلا، و این‌بار دانسته‌تر از قبل، فکر کردم چیزی که می‌خواهم نه برآورده شدن همهٔ این آرزوها، که شاید «بی‌نیازی» از همهٔ این‌هاست.

دختر کنار دستی سوال کرد مفاتیح دارید، گفتم نه عزیزم. مفاتیحش را جلو آورد و یک لغت پاک شده وسط دعای «مکارم الاخلاق» را نشانم داد و پرسید «شما می‌تونید بخونیدش»؟ 

او هم بعد از آن جستجوها، دعایش را پیدا کرده بود...

عشق امروز ما، به فردای بچه‌هایمان هم رنگ می‌دهد

پدر نشسته کنار من و همسرم، برایمان گردو می‌شکند. اما من آنجا به او افتخار می‌کنم و برابر همسرم سربلند می‌شوم که می‌بینم پدر گردوی درسته از پوست درآورده‌اش را کنار دستش قایم کرده تا بعدا به مادرم بدهد.

رها

مردها شاید فکرش را هم نکنند ولی ما، یکی از لذت‌‌‌بخش‌ترین حس‌های دنیا را وقتی تجربه می‌کنیم که با موهای باز و لباس آزاد و یقه‌ای شل، صورتمان را با مشت مشت آب، زیر سقف آبی آسمان بشوییم، بعد سرمان را به سمت گل‌های ختمی و لاله عباسی بگردانیم و نسیم خنک را روی پوستمان احساس کنیم؛ باد هم؛ دلبرانه و بازیگوش بدود میان پیراهن...

حاجات

لطفا این یک قلم را دم نقد با ما حساب کن آقای مهربان؛ مقام سکوت و رضا...

پی‌نوشت: شاید باور نکنید، ولی همین الان؛ یعنی دقایقی پس از انتشار پست، این پیامک تبلیغاتی به دستم رسید: 

«سرآمد طاعت صبر و رضاست

ولادت امام رضا مبارک

دبستان ... »

خیلی چسبید. خیلی! ممنون از نشانه‌ها. ممنون از جواب...

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

حدود یک هفته است که به همراه مادرم در سفرم. بنا گذاشته‌ایم که پدر و همسرم در پایان هفته دیگر به ما ملحق شوند. و بالطبع برای ما حالا فرصت دلتنگی‌ست. دلتنگی وقتی بی‌جواب روشنی می‌ماند، طعم گسی پیدا می‌کند؛ از آن جنسی که در پست قبلی‌ام پیدا بود. از آن جنسی که در نوشته‌های دوران نامزدی و عقدمان هم معلوم است. من مردی دارم که محبتش در رفتار و در کار و حتی در سر انگشتانش به فعل در می‌آید ولی کلامش برای ابراز علاقه همیشه عاجز است. دور ماندن از چنین مردی اول ماجراست...

بماند در یاد

من ترجیح میدهم از موضوع روز خانم نام‌.داری بدون هیچ قضاوت و صحبت و نظریه‌پردازی فقط درس بگیرم...

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan