اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

حس خوب

نمی‌دانم کار اسپند صبح است که تو پیام دادی برای خودت دود کن یا این آسمان ابر گرفته یا چه، ولی یک حس خوبی امروز در هوایم جاری ست، چیزی از جنس شوق کودکی، دلدادگیهای نوجوانی یا امید به فردای جوانی...

شعر و شور

امروز برای اولین بار _شاید در همه عمرت_ با حوصله برای کسی _و حتی برای خودت_ شعر خواندی! کتاب مشیری را گرفتی دستت و گفتی: «میخوام برات شعر بخونم!» تو تغییر کرده بودی؛ نرم نرمک و بی اجبار... و نمی‌دانستی در پس این چهره‌ی بی‌تفاوتم که فقط به خواندن دعوتت می‌کرد، چه حجمی از شکفتگی و هیجان نهفته بود؛ باور کن در لحظه برای عشقی که بعد از چند سال مردی غریب با ادبیات را به خواندن شعر آن هم با صدای بلند وامی‌داشت، مُردم... مُردم و اجازه ندادم شوری در من ظاهر شود که از شرم آن، تو عقب بنشینی... خواندی، و من چای‌م را با طعم خوشِ صدایت سر کشیدم؛ و به این اندیشیدم؛ چه خوب که تو عشق داغ روزهای اول نبودی، اما امروز به این باورم رسانده‌ای که برای همهٔ عمر می‌خواهمت...

هجوم خاطره‌های مدرسه در پیاده روی صبح تا ایستگاه اتوبوس

یاد وقت‌هایی که تغذیه نبرده بودم و وسط زنگ، تی‌تاپ و آبمیوه‌ای که بابا برایم خریده و فرستاده بود را می‌آوردند در کلاس. یاد آن وقت‌هایی که خجالت‌زده می‌شدم و امروزی که از آن غرق عشق و غرورم...

کارنامه

اوضاع امن است. هرچند تکالیفم به میزان قابل توجهی افزوده شده، اما سعی می‌کنم که به شرایطم مسلط باشم. افتاده‌تر شده‌ یا شاید آرام‌ترم. طی یکی دوبار مشاجره در ماه اخیر، حتی حوصله پاسخ‌گویی در خودم نمی‌دیدم. به طبع؛ حداقل به صبر و متانت ظاهری‌ام افزوده شده که برای خودم خیلی خوشایند است. برای لحظه‌ به لحظه زمانم باید برنامه‌ریزی داشته باشم. تعطیلات شیرینی و لطافت خوشایندی دارند؛ به خصوص که پاییز هم باشد. خلاصه که اینها و جز اینها اثرات خوبی هستند که این روزها در خودم می‌بینم. 

رسیدن؟

دویدن

دویدن

دویدن

...

مناجات

...و در روز سه ‏شنبه سه حاجتم را روا کن: گناهى برایم مگذار جز آنکه بیامرزى و نه اندوهى جز آنکه را برطرف سازى و نه دشمنى جز آنکه دور گردانى، به نام خدا که بهترین‏ نامهاست...

چرا نوشتن؟

دوست دارم بنویسم، چون از فکر کردن‌ها و حرف زدن‌ها خلاصم می‌کند. اما شک دارم جای نوشته‌هایم اینجا باشد _با همه میل به خوانده شدن_ چون مصلحت هیچ متن از پیش نوشته شده‌ای را به انتشار آن نمی‌بینم... چرا نوشته‌هایم اگر پیش نویس شوند، بعد یکی دو روز انگار که منقضی شده باشند، از طعم و از رنگ رفته و بوی ماندگی می‌گیرند؟ همه این داستان‌ها و جمع تناقض‌هایم را که می‌بینم فکر می‌کنم اصلا چرا میل به خوانده شدن؟ چرا خوانده شدن؟

روزهای تازه

آدم وقتی توی فشردگی زمانی قرار می‌گیرد، برنامه‌ریزی بهتری دارد. اصلا همین که یاد بگیری، زمان زیادی را صرف کار کمتر مهمی نکنی، کلی جلو افتاده‌ای. این روزها با این تراکم کار بیرون از منزل و کار در منزل، انضباط بیشتری گرفته‌ایم؛ حالمان هم خوش‌تر است. انگار که زندگی مشترک، با این حجم از مشارکت، مفهوم غنی‌تری پیدا کرده است. پاییز هرچند هنوز کاملا رنگ پاییزی به خود نگرفته، ولی برای من مثل همیشه ارمغان‌های تازه‌ای به همراه آورده است. بسم الله الرحمن الرحیم.

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan