اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

اتاقی برای دو نفر

اینجا یک نفر می نویسد.

پیوندهای روزانه

ای وای از اینستاگرام. ای وای از استوری‌ها. ای وای از گربه‌ها و گربه‌نوازی‌ها! چه شد که همهٔ همکلاسی‌های من در دانشگاه، یک گربه پهن کردند کنار خودشان روی تخت و تصاویر ناخن کشیدن‌هایشان میان موهای گربه‌هه را، دقیقه به دقیقه منتشر کردند. ما شدیم نسل گربه‌پرور؟! نسلِ با زور و بی‌زور آشتی با گربه‌ها؟ نسل دلسوزی‌های افراطی برای گربه‌های خیابانی و بی‌تفاوتی نسبت به بچه‌ها؟ وای که چه همه‌ گربه! هوووففف

نفر اول
۳۱ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۷ ۶ نظر

در زندگی چیزی عزیزتر از عشق تو نیست؛ خدا نکند اگر روزی نگاهت، رنگِ خواستنِ همیشه را نداشته باشد...

نفر اول
۳۰ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۷ ۱ نظر

چند روزی‌ست که قصد انجام کاری را کرده‌ام. و عینِ این چند روز استرس قدمِ اولش را داشته‌ام که یک تماسِ تلفنی حداقلی است. تماسی که متاسفانه به خاطر یک اهمالِ چندین ساله تبدیل به یک ریسک شده است. امروز درباره‌اش با دوست و همکارم صحبت می‌کردم. گفت: «کلی انرژی مثبت بفرست و انجامش بده!» دیدم راست می‌گوید، و چه خوب است اگر همیشه کسی باشد تا به یاد آدم بیاورد به جای نگرانی و دلواپسی، فقط باید کمی مثبت بود و با انرژی زد به دل ماجرا...

نفر اول
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۳۴ ۲ نظر

آزمون دکتری نداده‌ام، اما برگهٔ شاگرد اولی را گرفته‌ام، و فکر می‌کنم هر چیزی بالاخره یک روزی به یک دردی می‌خورد. این هم تهِ همهٔ دویدن‌ها. زنِ دست‌فروش مترو، پشت به همهٔ مسافرها و رو به در واگن به خدایش التماس می‌کند که به داد همه برسد، به نظر توی این قطار چیزی نفروخته است. بیشتر زن‌ها گرمازده و بی‌حوصله‌اند. به کلیدر فکر می‌کنم که به کتابِ ششم رسانیده‌ام؛ به نقاشی‌ و لولهٔ مقواها که روی دستم سنگینی می‌کند؛ به برنامه‌های دفتر که فعلاً همه‌اش استرس و بدو بدو است؛ و به خانه که نامِ وعدهٔ سحری فردایش را نمی‌دانم! خدایا چه بپزم؟ چه بکنم؟ چه...؟ و شباهت ما همهٔ زن‌های خسته و گرمازدهٔ مترو را باور می‌کنم.

نفر اول
۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۴۸ ۴ نظر

وسط اخبار پسا سفرِ ترا.مپ به عربستان، دارم از نتیجهٔ جستجوهایم دربارهٔ خانوادهٔ لار.یجانی‌ها برایش می‌گویم. از پدر و مادر عالم و عالم‌زاده. اما او در حالی‌که سرش را بیشتر به سمت تلویزیون می‌کشاند، به اشارهٔ پرفشارِ دست، دعوتم می‌کند به سکوت. سرم را به قهر می‌چرخانم و می‌گویم: «اوووه. جو بِدهٔ بزرگ!» اخبار مربوطه که تمام می‌شود به خنده ایراد می‌گیرد: «شلوغ‌کُنِ بی حد و حصر»!

نفر اول
۱۱ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۲ ۳ نظر

- مادرم همیشه می‌گوید: «آدم باید خودش را در معرض موعظه قرار بدهد». با سینی سبزی خوردن، پیِ موعظه‌‌ای، از این شبکه به آن شبکه می‌گردم. تره و شاهی و ریحان پاک می‌کنم و چیزهایی دربارهٔ تقوا می‌شنوم. غرق فکرهایم می شوم...

- برای سحر خورشت قیمه بار گذاشته‌ام. همسرم برابر تلویزیون نشسته و سحری‌اش را می‌خورد. من که سرماخوردگی و بیشتر قرص‌هایش از حالم برده، با چشم‌های بسته، دعای سحر را گوش می‌کنم. یک جا می‌پرسم: «صدایش را کم کردی؟» نه‌ای می‌گوید و صدا را بیشتر می‌کند. اسم «جلال» را که می‌شنوم پلک‌هایم را به سختی از هم می‌گشایم. شیفتهٔ این صفتِ اویم. می‌خوانم: «خدایا از تو درخواست می کنم به حق برجسته ترین مرتبه از جلالت، و همه مراتب جلال تو برجسته است». خوشم می‌آید و غرقِ...

نفر اول
۰۹ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۴ ۳ نظر

ماجرای کشیدن زن‌ها، چیز دیگری‌ست. زن‌ها با این اندام پیچیدهٔ شگفت‌انگیز؛ خواه ایستاده، نشسته، به پهلو تابیده، خواه غنوده، آرمیده، شرم‌آگین و در هم شده، یا جسور و پیرهن از هم گشوده، با این چهره‌های معصوم و لوندِ هم‌زمان، این پیکره‌های پوشیده در تورها و نورها، روی یک زمینهٔ کلاسیکِ گنگ و تار، به همان میزان که زیبا و مبتذل‌ هستند، فلسفی‌اند... چیست در باطن این‌همه افسون و افسانه؟

نفر اول
۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۷ ۲ نظر

خـدایا همیشه می‌خواهمت. هرچنـد وقتی حاجتـم بی‌مددِ تو، ناشدنی‌ست بلندتر صدایت می‌زنم. خُرده مگیر. بگذار به حسابِ این تفاوت ذاتی‌مان؛ بی‌نیازیِ تو و نیازمندیِ من...


نفر اول
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۴ ۱ نظر