اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

اتاقی برای دو نفر

اینجا یک نفر می نویسد.

پیوندهای روزانه

ماجرای کشیدن زن‌ها، چیز دیگری‌ست. زن‌ها با این اندام پیچیدهٔ شگفت‌انگیز؛ خواه ایستاده، نشسته، به پهلو تابیده، خواه غنوده، آرمیده، شرم‌آگین و در هم شده، یا جسور و پیرهن از هم گشوده، با این چهره‌های معصوم و لوندِ هم‌زمان، این پیکره‌های پوشیده در تورها و نورها، روی یک زمینهٔ کلاسیکِ گنگ و تار، به همان میزان که زیبا و مبتذل‌ هستند، فلسفی‌اند... چیست در باطن این‌همه افسون و افسانه؟

نفر اول
۰۲ خرداد ۹۶ ، ۰۹:۳۷ ۱ نظر

خـدایا همیشه می‌خواهمت. هرچنـد وقتی حاجتـم بی‌مددِ تو، ناشدنی‌ست بلندتر صدایت می‌زنم. خُرده مگیر. بگذار به حسابِ این تفاوت ذاتی‌مان؛ بی‌نیازیِ تو و نیازمندیِ من...


نفر اول
۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۴ ۱ نظر

سه‌شنبه‌ها انگار که روزهای باایمان‌تری باشند، یک‌جور انرژی خوبی دارند. تکلیفشان روشن است، از اضطراب اول راه و ناامیدی آخر کار رهیده‌اند. باوقار و خاموشند و نرم‌نرم بر دل می‌نشینند...

نفر اول
۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۰:۴۶ ۲ نظر

عاشق اینم که هزار تا کار را با هم به پیش ببرم. توی خیالم مثل پروانه یا زنبورکی، مدام از روی این گُل به روی آن گُل می‌نشینم. جریان دارم. معطل نمی‌مانم. اما در عمل بی‌حوصله‌ام نسبت به آدم‌ها. هرکاری که بشود در خانه کرد را دوست‌تر دارم تا بدان مشغول باشم. قرارهایم را دلم می‌خواهد از امروز به فردا و از فردا به روزهای آتی‌اش، به تعویق بیندازم. اگر کارها صدایم نمی‌زدند، و اگر خُرده استعدادی در وجودم نمی‌یافتم، شاید هیچ وقت به هیچ کدامشان دست نیالوده بودم! "این است که آدمیزاد -دست کم- دوگونه زندگانی می‌کند؛ یکی آنکه هست و دیگری آنچه می‌خواهد باشد*".


*کلیدر

نفر اول
۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۴:۳۹ ۱ نظر

بعد از آن تصمیمِ دوباره کتابِ داستان‌خوانی‌ام، پیمان سحرگاهیِ رومن گاری و قیدارِ رضا امیرخانی را خواندم و البته بیشتر از خواندن قیدار کیف کردم  (سپاس از آقای شفیعی)؛ و بعد دوباره برگشتم به کلیدری که در میانهٔ راه پایان‌نامه‌، خواندنش را شروع کردم، ولی دغدغه‌های فکری اجازه نداده بودند از چند صفحه اول پیش‌تر بروم. حالا جلد اول به پایان رسیده است. هر جمله کتاب را می‌توان رو نوشت برداشت و بارها خواند و لذت برد. حال و هوای کتاب، برای منی که آتش بدون دود نادر ابراهیمی را هم بی‌اندازه دوست داشتم، بسیار دلچسب است. البته شخصیت‌های آتش بدون دود، بیشتر افسانه‌گون و خیال‌انگیز بودند، و در کلیدر به واقعیت نزدیک‌تر... مارالِ هر دو داستان هم که زنی‌ست در اوج زیبایی و عشق؛ این اسم را برایم عزیز کرده است، و خلاصه که از هر فرصتی برای خواندن استفاده می‌کنم و این حالم را خوب‌تر می‌کند. احتمالاً امسال هم به مثالِ سال گذشته به نمایشگاه کتاب نمی‌روم. کلاً گشت زدن با آرامش در شهر کتاب یا کتاب‌فروشی‌های انقلاب را دوست‌تر دارم. هرچند که از برگزاری هر رویداد فرهنگی در کشورم  استقبال می‌کنم. اما کاش می‌شد تمام این هزینه‌ها را در مناسب‌تر کردن قیمت کتاب‌ها با جیب مردم مصرف کرد. همسرم در نوروز کتاب تندخوانی تونی بازان را خواند و یکی از توصیه‌ها را به من گفت که از آن وقت، پیشِ ذهن من است: زیاد کتاب خواندن، یکی از موثرترین اقدامات در رسیدن به مهارت تند‌خوانی‌ست (که البته واضح هم هست).

بخاطر اینکه عمر ما کوتاه است و درسِ ندانسته بسیار، و بخاطر اینکه درک بالاتر و بچه‌های بهتری داشته باشیم، زیاد کتاب بخوانیم.

نفر اول
۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۲۴ ۲ نظر
در تدارک راه‌اندازی دفتر معماری خودمان هستیم. اردیبشهت و کار، ترکیب دلچسبی‌ست. آفتاب و باران امروز، و آینهٔ برکهٔ ماهیِ اهدایی دوستِ جان هم پُرم کرده از انرژی‌های خوب. قربانت بروم خدا که بهترین دیگرگون‌کنندهٔ حال به نیکوترین احوالی.
نفر اول
۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۰۰ ۵ نظر

همان بار اولی که دروغت را فهمیدم، باید می‌دانستم کسی که یک بار دروغش را من فهمیده باشم، حتما دروغهای بیشتری هم گفته و می‌گوید. به مصلحت! مصلحتِ کار ناچیز و وجود متقلب خودش. مسئله تو نیستی. مسئله سادگی و یکرویگی من است، که دوستانم را خوش‌بینانه باور می‌کنم. اما تو، عجب بد ضربتی زدی دختر. عجب ضربتی... 


* یا «باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست!»

نفر اول
۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۲۲ ۲ نظر
حرف‌ را به وقتَش بگوییم؛ همین یک جمله است رمز خوشبختی.
نفر اول
۱۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۷:۴۹ ۳ نظر