اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

ساعت صفر

همه نگرانی‌های من از آنجایی سرچشمه می‌گیرد که گاهی شک می‌کنم خدا به اندازه کافی دوستم داشته باشد. آن اندازه دوست داشتنی که آدم را به میل ارادی مراقبت از دیگری وا می‌دارد. گاهی می‌ترسم به خاطر هزار گناهی که مرتکب شده‌ام و می‌شوم، مراقبم نباشد. اما نشانه‌ها، نشانه‌های ساده‌ای که آدم آن را، به یک جور توجه یا نظر لطف او، تعبیر می‌کند، نگرانی را می‌برد و امید زندگی را دوباره در جان می‌دمد. 

تو را به نشان و نشانه‌هایت؛ دوستم بدار...

به صداقتم...

هر کسی باید خودش باشد؛ عینِ حقیقی آنچه بوده، آنکه هست. وقتی شبیه دیگری می‌شویم، وقتی رنگ می‌گیریم، یا رنگ می‌بازیم؛ دیگر یک معنی کامل نیستیم، یک نیمه نامفهومیم. دنبال تغییرم؛ تغییر به خودم. به آن حجم بزرگ احساس. به آن لطفی که داشتم. 

کوتاه و آرام

آخر همه پیاده‌روی‌هایی که با خریدن چند قلم کوچک برای خانه، به پایان می‌رسد؛ یک حال خوب منتظر نشسته است. تو برمی‌گردی و آرام تووی جلدش فرو می‌روی. زندگی زیباست، خانه عزیز است؛ در همین وطن غریبی که جان من است.

اصل مطلب

اینکه آدم گاهی جملات درست و تعارفات متعارف را توی یک گفتگو پیدا نمی‌کند، چیزی‌ست که گاهی بعد از پایان یک تماس ذهنم را درگیر خودش می‌کند. پاسخ‌های خوشایند‌تر و صحیح‌تر بعد از اتمام صحبت به فکرم خطور می‌کنند؛ خودم را دلداری می‌دهم که عیبی ندارد، یاد می‌گیری، این هم درسی‌ست برای آدم‌های درونگراتری مثل تو. اما این عیب همچنان باقی می‌ماند... همان‌طور که میل به خلوت و تنهایی همه‌ی این سال‌ها با من مانده است. دلم می‌خواهد این نقیصه را اصلاح کنم؛ ولی نه به نفع فراگیریِ زبانِ غیر واقعی و به تعارفاتِ بی‌اساسْ آلوده‌ی فراگیر. 

تا به حال پای صحبت یک خارجیِ زبان فارسی آموخته نشسته‌اید؟ دقت کرده‌اید چطور اصل مطلب را ادا می‌کنند؟ چقدر تعاریفشان، واقعیت خوشایند آن چیزی‌ست که ما کمتر قادر به بیان آنیم... این درست همان هنری‌ست که دوست دارم بیاموزم. گفتن اصل مطلب، به موقع و شایسته.

حال خوب

حال خوب به پول بسته نیست؛ به نوسانات بازار هم. حال خوب ساعت ۱۰:۳۰ دیشب است، که وقتی من به هوای دار قالی، به اتاق می‌روم، تو هم تلویزیون را خاموش می‌کنی و پی‌ام می‌آیی. حالِ خوب، خاموشی همهٔ چراغ‌های خانه و روشنی تنها مهتابی بالای دار است و صدای نوایی غریب از جان رادیو؛ «یارب از ابر هدایت نم بارانم ده» اندیشه‌هایم را می‌کاوم. چقدر از اهداف من، مایه‌ای از معنویت دارد؟ «نعمت بندگی و دولت ایمانم ده»... خواستنت بزرگ شده... 

تو پی‌ام آمده‌ای. کتابت را روی تخت باز کرده‌ای. نگاهمان به هم می‌گرود. می‌گویم چراغ روشن کن، نور برای مطالعه کم است. لبخند می‌زنی که نه... چند گره‌ٔ دیگر و ذکر دیگر که بی‌اختیار به لب می‌آید. برمی‌گردم. خوابت برده... خوابت را کنارم دوست دارم. نفس معصومانه‌ات را...

Pray, and let God worry

وقت‌هایی که یادم می‌افتد خواسته و نیازم را باید از خدا بخواهم، نه بنده خدا؛ همان وقت‌هایی‌ست که با همه‌ی وجودم احساس آرامش می‌کنم.

چشم مست یار من میخانه می‌ریزد به هم* یا جام جهانی چشم‌هات

اگر هوادار باشی، یا هواخواه؛ یک لحظه هست که تو، بی‌آنکه ملتفت باشی، با همه‌ٔ شوقی که داری، از خودت به بیرون پرتاب می‌شوی، جایی بالاتر از خودت.
لحظه‌ای سبک، شیرین و خیلی کُند که همه معلقند. اندیشه‌ها باز ایستاده‌اند و کلماتِ ناتمام در میان حنجره‌ها می‌شکنند: «ای... ن... با... ید... گُ... ل...بِ...» دنیا همان‌طور که هست، خوب است.
اگر هوادار باشی یا هواخواه، آن لحظه را می‌شناسی، آن درنگ کمتر از ثانیه، در تمام جام‌های جهانی، که توپ خوب روی پا یا سر جفت‌و جور شده است. که توپ راه دروازه را پیدا کرده است؛ لحظهٔ پرواز شعف در آنی واحد برای بی‌شماری از آدم‌ها با خیال‌های رنگین...

«آن لحظه» را چشمان تو (همیشه) دارد؛
ـ آن درنگ شاد و صادق ـ
که مرا از خودم به در می‌کند...

*فیض‌الله نکویی

با تشکر از دعوت دکتر صفائی نژاد

از حنا و مریم عزیز دعوت می‌کنم...

دریافت قدر

داد او را قابلیت شرط نیست

اینجا یک نفر می نویسد.
---------------------------
من فقط یک نفر هستم؛
ولی باز یک نفر هستم!
نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
اما می‌توانم
کاری انجام بدهم.
من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
نخواهم گذشت.
ـ هلن کلر ـ
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan