اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

خیلی وقت می‌شود که فکرم درگیر مقولهٔ حجاب است. دوست داشتم در این مورد آدم تکلیف روشنی باشم؛ حتی شده بی‌دلیل! اما نیستم. ذهنم ساده‌انگار نیست، اما شاید عملم ساده‌گیرانه باشد. چند وقت پیش به همسرم می‌گفتم تا تکلیفم با حجابم روشن نشود، به بچه‌دار شدن فکر نمی‌کنم. گفت عجب! منتظر فرصتی هستم تا مفصل در اینباره مطالعه کنم. اما... دیشب خواب عجیبی دیدم. نشسته بودم و کلماتی انگار عربی ترجمه می‌کردم، به گمانم قرآن بود. چادر روی سرم داشتم. خاله‌ام برگشت و گفت: «حجاب قشنگ شده‌ای. تمدن پیدا کردی»! بیدار شدم. وقت نماز بود. جمله خاله در خواب را روی یک کاغذ نوشتم و فکر کردم چه ارتباط راستی‌ست بین حجاب و تمدن. 


*راستش بسیار علاقمند به خوانش نظرات و تجربیات ارزشمند شما در باب این موضوع هستم.

نفر اول
۲۶ بهمن ۹۵ ، ۰۸:۲۳ ۹ نظر

از زیباترین برکات خداوند همین هوای ابری، بارانی و برفی‌ست... انگار آرامش شب، روی هشیاری روز پهن شده باشد؛ آدم در تعادل دلچسبی‌ست.

نفر اول
۲۴ بهمن ۹۵ ، ۰۷:۲۰ ۲ نظر

یک‌جور دلتنگی خاصی دارم. دلتنگی برای برهه‌ای از تاریخ که هرگز در آن نبوده‌ام. نمی‌دانم کجا و چه زمان است. اما بعضی صداها، بوها، یا تصاویر؛ مرا از اکنونم می‌کَنَد و به آنجا می‌برد. توی این گذار، حالتی از بی‌قیدی را تجربه می‌کنم. قلبم در سینه منبسط می‌شود و انگار همهٔ درونم، راه گلویم را پر می‌کند. 

دیروز در «ترومای سرخ» شاید هیچ سکانسی را دوست نداشتم -همه‌اش کلافگی بود- جز آن سبکی پاهایم وقتی که مرا از خیابان به مترو می‌رساندند... آن لحظاتی که در نمی‌دانم کجای تاریخ، دلتنگی‌هایم را فرو می‌خوردم...

سرگردان آن گمشدهٔ تاریخی‌ام؛ آن رنگ کهنه...

نفر اول
۱۳ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۳۶ ۱ نظر