اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

یادگارهای بچه‌هایتان را حفظ کنید

غم از دست رفتن دفترهای املا و انشای دبستانم با نمرات همه بیست و تحسین‌های فراموش‌ناشدنی آموزگار، یا غم مفقود شدن دفتر یادداشت‌های دختر کلاس دوم یا سومی، از جلسات سخت کلاس معارف مادرش، آن دیاگرام‌ها و تصاویر کودکانه از هفت آسمان و هفت زمین و انطباق این لایه‌ها بر پیکر آدمی همیشه با من است. مگر می‌شود از یاد برد؟ چرا مادر اهتمامی به حفظ یادگارهای عزیز ما نداشت؟ چرا هدف فنگشویی‌اش دفترهای بسته به دل من بود؟ همیشه وقتی نبودم. چرا هر بار ازش می‌پرسم «چرا؟» می‌گوید: «فراموش کن و این دنیا را جدی نگیر».

چرا فراموشم نمی‌شود؟

بازخوانی اولین شعر زمستانی که برایت نوشته بودم...

«اینجا حوالی من؛

پشت شیشه‌های بخار گرفته،

برف می‌بارد

و تو مردی هستی با چتر،

که راه خانه را می‌دانی.

من شمعدانی‌ها را

از عطر تو پُر کرده‌ام

و با پای برهنه

و پاره‌ای ابر، بر تنم

آماده‌ام؛

تمام پیاده‌راه‌ها را،

از سمت بازوانت

تا میدان سینه،

عاشقانه بپیمایم...»

قهر و آشتی

دو روز است که با هم قهریم، ولی من مثل همیشه، بعد از غروب، جلویش چای و کیک گذاشته‌ام، او هم طبق عادت شنبه‌ها برایم مجله خریده و میوه‌فروش محله‌مان را در گزارش خبر با خنده نشانم داده! بعد دوباره سکوت کرده‌ایم؛ او چرت زده و من کتاب خوانده‌ام. فکر می‌کنم این مدل قهر کردن‌ها که توی ذهنمان هیچ ردی از کینه و دلخوری نیست و به پقی خنده‌مان گیرد، هر چند وقت یک بار لازم باشد، فضای خلوتی برای آدم فراهم می‌کند که کمتر داریم؛ یک دست دوستی دوباره با خویش است که برای سلامی پرشورتر به دیگری آماده‌مان می‌کند.

دریغا عیش شبگیری که در خواب سحر بگذشت

یک جورهایی دلم می‌خواهد این فاصله بین اذان صبح تا طلوع آفتاب هیچ وقت تمام نشود؛ مغتنم‌ترین زمان برای همه‌ی کارها، به خصوص کتاب خواندن. انگار که جزء عمر محاسبه نمی‌شود؛ زمانی کامل و آرام و درخشان. درست مثل چهره معشوق.

از من تا ما

1. بخاری و سیستم گرمایشی با شعله محسوس، برای منی که از صفر سالگی در آپارتمانی دارای شوفاژ و موتورخانه مرکزی بزرگ شده‌ام، پدیده جذابی‌ست! هم از بابت مدل گرمایشی‌اش که خیلی سنتی به نظر می‌رسد و هم به خاطر کارهایی که با آن آسان‌تر می‌توانم انجام بدهم؛ تهیه‌ی چای‌ها، میوه‌های خشک و رایحه بخشی به خانه با ظرف سرامیکی‌ پر از آبی که رویش می‌گذارم و با پوست پرتقال، چوب دارچین یا گل سرخ رطوبت معطری به فضا می‌بخشم. تک بخاری خانه کوچک ما با شعله همیشه ریز و حرارت ملایمش، که وادارمان می‌کند برای گرم شدن، چند لایه لباس را روی هم بپوشیم، کانون دلچسب زمستان خانه است.

2. خاله مامان تعریف می‌کند پسرش که بعد از بیست و چند سال، به تازگی از ژاپن به ایران بازگشته است؛ با دهان باز، حیران مصرف بی‌رویه انرژی و تکنولوژی‌زدگی ما و خانه‌های ما مانده است. مثلا به تلویزیون‌ ال ای دی که دیگر اکثر ما در خانه‌هایمان داریم اشاره کرده که عجب تلویزیونی! گویا خود کشور پیشرفته ژاپن به اندازه کشور جهان سومی و مصرف‌گرایی چون ما، از محصولاتش منتفع نمی‌شود. در نقطه مقابل ایرادات آشکار تکنولوژیک بیرون از خانه‌های ما، مثل قدیمی و خراب بودن آسانسورهای فرودگاه که انگار اهمیت کمتری بدان‌ می‌دهیم برای کشوری که می‌خواهد جذب توریست داشته باشد، ضعف بزرگی‌ست.

کاش بتوانیم من خویش را وسعت بدهیم.


پ.ن: یک ایرادی که من دارم این است که اول پست را منتشر می‌کنم، بعد دست به ویرایشش می‌زنم! خلاصه که پوزش برای تغییراتی که پس از هر بار رفرش صفحه، در متن می‌بینید :)

تله‌های روانی یا قلاب فکر

این احساس رضایتی که در تماشای سرسری و روزانه خودمان داریم، این احساس محق بودن، لیاقت و کارآمدی، درست عمل کردن، و... در لایه‌های زیرین وجودی چقدر پوچ و بی‌معنی‌ می‌شود؛ فقط کافی‌ست وقتی داریم منتقدانه و متوقعانه به آدم‌ها می‌نگریم، از پوسته‌ی ظاهری‌مان بگذریم و به درون برویم، آنجا بهتر می‌شود به قضاوت نشست که مگر خود چه کرده‌ایم؟ مگر ما چه می‌کنیم؟ اصلا در انجام وظایفمان چقدر صداقت داشتیم؛ با همه‌ی اینکه ظاهرا درست رفتار می‌کنیم.


حق زن بودن

در حالی که من بیشتر(حداقل در اطراف خودم)، زن‌های قانون‌گذار و مردان مجری را می‌شناسم؛ زن‌های ایران دنبال حقوق برابرند. درست است که می‌گویند عرف و موازین زن‌ها را در پستو نگه داشته است، اما بنظر من این «پستو» را بدخواهانه بر سر زبان‌ها انداخته‌اند. تصور کنید که ملکه کشوری به جای نشستن بر تخت و ابلاغ اوامرش، خودش را جلو بیندازد و فکر کند اگر شخصاً دنبال کارها راه نیفتد و با هر کسی برای اجرای اوامر معاشرت نکند، حقوقش زایل شده است! این که ما در پشت سر ایستاده‌ایم، از شأن و منزلتی که در مرام و آیین‌، برای زنان قائل بوده‌اند، سرچشمه می‌گیرد.

این روزها که گاهی افرادی به قصد خرید خانه‌مان سر می‌زنند، مردهایی را می‌بینم که چطور سرسپرده پیِ برآوردن خواسته‌های همسرِ در خانه‌ نشسته‌شان هستند: «خانمم نور خیلی براش مهمه. می‌دونید که رئیس کس دیگه‌ایه. خانومم نبودن، پدر خانومم نماینده تشخیص مصلحت نظامن. و...» این سرسپردگی تنها مختص نسل جدید نیست. من سالار بودن زنان را، در مادربزرگ‌های خودم و مادربزرگ‌های پدر و مادرم هم دیده‌ام. درست که صدای پدرها بلندتر بوده باشد؛ اما به تکرار نجواهای زنانه و آهسته زیر گوش‌شان. 

دنبال حقوق برابریم؟ چرا؟ مگر از حق بیشتری که داریم، خسته شده‌ایم؟ من که به کمتر از حقِ زن بودنم رضایت نمی‌دهم! 

قبول که در پاره‌ای موارد و به برخی از زنان در جامعه‌مان ظلم روا می‌شود، اما این زورگویی منحصر به کشور ما نیست. کاش بفهمیم ریشه این زورگویی در فرهنگ نجیب ما نیست. فرهنگ را نخشکانیم.

مرا شور کسی در سر

سپاس که به دعای کمیل شب جمعه‌ و عالیه المضامین شب عیدت رساندی‌مان. ممنونم که به ضیافت پرخیر ظهر جمعه‌ در مهمانسرای بست شیخ حر عاملی‌‌‌ات دعوتمان کردی. ممنونم که از آب شفابخش سقاخانه‌ات نوشاندی‌مان. ممنونم که اجازه دادی به درب طلایی حرمت بیاویزم و آرام بگیرم. ممنونم برای مناجات زیبای زن پشت سری که روبروی ضریح مبارکت، به گوشم رساندی... ممنونم برای رواق‌های زیبایت؛ دارالحجه، دارالمرحمه، دارالزهد، دارالشکر، دارالفیض، دارالسعاده، رواق امام خمینی، شیخ بهایی،... برای همه نماز‌هایی که توفیق دادی در حرم و صحن و سرایت به جا بیاورم، سپاسگوی توام. از در رأفتت در آمدی، از باب‌الرضایت پذیرایمان شدی و از باب‌الجوادت راهی‌مان کردی. عشقت به جان من است؛ خوش تدبیری به کارمان کردی، ترتیب همه امور را تو بده ای امام رئوف.

غرق محیط گشته‌ام...

وقتی از حرف‌ها یا مداخله‌های دیگران ناراحت می‌شوم، به این فکر می‌کنم که چقدر روح ضعیفی دارم، چقدر آسیب‌پذیر و بی‌بنیه‌ام. چرا نمی‌توانم از خودم بالاتر بروم و به بی‌ارزشی افکاری که ذهنم را مشغول خودشان می‌کنند، واقف شوم؟ زن در آستانه‌ی سی سالگی دیگر می‌داند یک شخصیت قوی از نظر اخلاقی و فضیلتی، همه‌ی چیزی‌ست که در این دنیا به کارش می‌آید. خدایا به تغییر دادن هرچه بد دانستی، منت گذار بر من...

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

نوشته بود فریدا در یکی از صفحات دفترچه خاطرات روزانه‌اش چیزی ثبت کرده که آن حس هواخواهی و پرستش‌اش نسبت به دیه‌گو ریورا را کاملا نشان می‌دهد: «دیه‌گو... آغاز/ دیه‌گو... سازنده/ دیه‌گو... فرزندم/ دیه‌گو... عشقم/ دیه‌گو... نقاش/ دیه‌گو... عاشق من/ دیه‌گو... شوهرم/ دیه‌گو... دوستم/ دیه‌گو... مادرم/ دیه‌گو... پدرم/ دیه‌گو... پسرم/ دیه‌گو... من/ دیه‌گو... جهان» عجیب غربتت را می‌فهمم زن زیبای ابرو پروانه‌ای. غربت عشق بی‌آرامت را؛ وقتی که از همه جهان فقط او بخواهی.

اینجا یک نفر می نویسد.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan