اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

سبب عشق است*

پُرَم از عشق...

من از کدام جنسم؟

امروز تولد را نرفتم که هیچ، اعتراف هم کردم که نمی‌توانم با این‌طور مراسمی ارتباط برقرار کنم! بعد همه رفتند کافه تولد. یک «من» بودم که راهم را کج می‌کردم و تنها می‌رفتم به خانه. از کی این‌قدر خودم را شناختم؟ این‌قدر خوب. رُل کاغذ پوستی به دست، ایستادم توی ایستگاه اتوبوس، و به لبخند دختر زیبای گیتار به پشت پاسخ دادم.

چند وقت پیش‌ها به همسرم گفتم تو چقدر متفاوتی از من. گفت تو متفاوتی از همه.

یادم بخیر...

همیشه وقت‌هایی که ارتباطمان خیلی گل و بلبل  و هوای رابطه‌مان خوش است، زنگ می‌زند که گوشی را داشته باشم چون خواهرزادهٔ فسقلی‌اش می‌خواهد با من حرف بزند. دقیقاً همان وقت‌هایی که می‌دانم دلش گرم است، و خیلی دوستم دارد. همان وقت‌هایی که انرژی خواستنش را دریافت می‌کنم.

فکر ‌می‌کنم اینجور وقت‌ها حرف مرا توی خانه‌شان زیاد پیش می‌کشد، آن‌طور که بچه هم هوایی می‌شود...

از نتیجه‌گیری‌های فرصت‌طلبانه

آقای رفیق از شوهرم در ابتدای کتابش تقدیر نموده و او را به ضیافتی دو نفره میهمان کرده بود که تا توانسته خورده و آشامیده بودند! دست آخر هم، خودش همهٔ هزینه را پرداخت کرده و اجازه نداده بود همسرم دست به جیب شود!
در گیر و دار اینکه شوهرم داشت از بریز و بپاش رفیقش برایم تعریف می‌کرد، سوال کارشناسانه‌ام را پرسیدم: مثل اینکه مردا هم بدشون نمیاد تأمین بشن؟
که خیلی زود جواب داد: چی؟! نه خانم خیلی به اعصابم فشار اومد!
نتیجه‌گیری اخلاقی اینکه برویم لذت ببریم که مردها بالفطره دوست دارند تأمین کننده باشند و حتی اگر به حساب خودمان به رستوران یا کافه‌ای دعوتشان کنیم، ممکن است به جای اینکه خوشحالشان کنیم، بدتر اعصابشان را به هم بریزیم!*


*مربوط به گذشته

سوغات...

از یک سفر بی‌نظیر برگشته‌ام. ریه‌هایم از اکسیژن و چشم‌هایم از شکوه و زیباییِ پاییز، در جنگل‌های مه‌گرفتهٔ شمال لبریز است. هرچه می‌خواستم هم از این سفر سوغات آورده‌ام؛ از تصاویر وصف ناشدنی و سنگ و صدف و سبد حصیری و بلووووط و کلوچه و ترشی سیر و زیتون پرورده. تهران را تا مدت‌ها نفس نمی‌کشم تا مگر آن هوای لطیف را اندکی بیشتر در دهانم داشته باشم!

هفته‌ام از امروز شروع می‌شود. با انرژی و سرحال. و با خوشیِ حاصلِ قولی که از همسرم گرفته‌ام؛ بیشتر سفر برویم...

سفر پاییزی

چند روزی بود که بی‌حال و مریض‌ احوال بودم. دیروز کارم به درمانگاه و سرُم کشید. به خانه که برگشتم، روی زمینِ قسمتی از نشیمن که لوله‌های شوفاژ از آنجا رد شده و عملکردِ گرمایشی از کف را دارد، جا پهن کردم و دراز کشیدم. دراز کشیدم و درس نخواندم! آه که چقدر مغزم خسته بود. یک نقطهٔ گرم توی سرما به آدم احساس امنیت می‌دهد.

۱۶ آذر یکی از برنامه‌های رادیو جوان را گوش می‌دادم، خدا می‌داند چقدر از تعاریف بچه‌ها از دانشجو و دوران دانشجویی دردم آمد؛ دانشجو یعنی اس‌ام‌اس بازی سر کلاس! یعنی درس نخواندن. یعنی بیکار گشتن! پس ما که موهایمان سر درس خواندمان سفید شد، این‌همه شب بیداری کشیدیم، از نشستن زیاد پای پروژه‌ها به هزار جور عیب و علت دچار شدیم، کجای تعریف دانشجویی هستیم؟!

چه می‌دانم؟ خلاصه که مجموعاً یک روزی هست که نه درس خوانده‌ام و نه روی طرحم کار کرده‌ام. از صبح دارم نظافت می‌کنم. نظافت می‌کنم و فشارم می‌افتد. می‌نشینم و دوباره از سر می‌گیرم. اما عجب انرژی مثبتی‌ست توی کارِ خانه. مخصوصاً که الان هرکاری می‌کنم با فکر خانهٔ خودمان است. 

خدا اگر بخواهد چند روزی می‌رویم سفر. حسِ قدیم‌ترها را دارم. حس دوران کارشناسی که مدیریت ظرفیت کوله‌مان برای سفرهای یک هفته‌ای چقدر سخت بود، اما عجیب لذتی داشت! سفرهای دانشجویی را ساده برگزار می‌کردیم تا با هزینهٔ کمتر سفرهای بیشتری برویم. الان اما لازم نیست همهٔ وسایلم را به صورت کامپکت توی یک کوله جا بدهم و تا پایان سفر روی دوشم حملشان کنم. می‌توانم یک چمدان بردارم و خیلی شیک و اتو شده همه چیزم را کنار هم قرار بدهم. حتی می‌توانم دو تا چمدان بردارم! یا سه تا!!! 

نگران وضعیت هوا و جاده هستم. هرچند قبلاً چند باری توی پاییز و زمستان هم سفر کرده‌ام ولی گویا آن‌موقع‌ها این‌قدر جان‌دوست نبوده‌ام! کوله را می‌بستم و عین خیالم نبود. نمی‌دانم امید به زندگی‌ام بالا رفته یا پایین آمده اما این حالت محافظه‌کارانه و محتاطم چیز جدیدی‌ست که در خود می‌بینمش. شاید هم از تاثیرات همنشینی با همسر عقل‌مدارم است که ریسک‌پذیری مرا پایین آورده. ممم. به هر حال خوب بود. سر حرف‌های نزده دارد باز می‌شود به نظرم.

حرفی دیگر

شاید اگر اینجا بشود همان اتاق شخصی، یا اتاق خصوصی راحت‌تر بنویسم. خیلی راحت‌تر. عذاب وجدان اینکه مبادا حرفی خارج از روابط من و تویی به قلمم بیاید هم دست از سرم برمی‌دارد! شاید هم باید بروم یک جای دیگر راه بیندازم. جایی که وبلاگ قبلی‌ام نیست. آنجا را بعد از حذف پست‌هایش با درد باز می‌کنم. ولی من آدمِ صِرفِ یک موضوع نیستم. من آدم فقط زنِ مردی بودن نیستم. من آدمی هستم با دغدغه‌های شخصی زیاد، که مدت‌هاست مجال نوشتن‌شان را از خودم گرفته‌ام. حوصله‌ام سر رفته. خوب معلوم است که همسرم را دوست دارم، او مهربان و دانا و مدیر است. اما چقدر فقط همین را بنویسم؟ 

چه کار باید کرد؟

کلاً همیشه در تلاشم که نشان بدهم عین خیالم نیست؛ و اتفاقاً همیشه این‌طور بنظر می‌رسم که خیلی هم برایم مهم است!

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan