اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

استاد خوبم

وقتی آبرنگ را پیش استاد برجسته‌ام شروع کردم، هرگز فکرش را نمی‌کردم  پیشرفتم آنقدری باشد که هنرجوهای چندین و چند ساله و با سابقه را متحیر کند. همه را مدیون لطف و عنایت و حمایت استاد بزرگوارم هستم. چقدر دوستش دارم.

آه از این همه غریبی...

وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد
شروع می‌کنیم
مادرهایمان را دوست بداریم

وقتی هیچ کس برایمان نمی‌نویسد
به یادِ
دوستان قدیمی می‌افتیم

و کلمه‌ها را می‌گوییم
فقط بدین خاطر که سکوت ما را می‌ترساند
و هر حرکتی خطرناک است

در پایان اما- اتفاقی به پارک‌های وحشی می‌رسیم
و همراه با ترومپت‌های غمگینِ ارکستر‌های غمگین
ضجه می‌زنیم.

اثری از‫:‬ 

همه چیز هم از سر خاطرخواهی نیست!

بعضی هم فکر می‌کنند تو از سر بیکاری آتش بدون دود می‌خوانی، یا کلیدر دولت‌آبادی را دست گرفته‌ای. نخیر خانم، نخیر آقا. من خودم را موظف کرده‌ام. من ترسم از کم‌سوادی خودم است. از فقر فرهنگی. از ندانستن. گاهی باید به زور به زور، بعضی کتاب‌ها را خواند. یا بعضی تکالیف را داخل برنامهء روزانه چپاند اصلاً.

آخ. روز معمولی من...

بعد از چند هفته کار زیاد و فشرده و نفسگیر، امروز انگار که رها شده باشم! از اول صبحی که چشم باز کرده‌ام، نمی‌دانم با کدام بالم بپرم؟ خوشم. عجب از این آدم ناشناخته که می‌تواند بخاطر معمولی شدن دوبارهٔ روزش هم احساس خوشبختی بکند. 

اجتناب از سیاسی بازی

استاد برجسته نقاشی‌ام، برای من و خیلی‌ها سمبل یک انسان هوشمند و موفق است. شاگرد او بودن، نه تنها در زمینه‌ٔ نقاشی بلکه در دیگر جنبه‌های زندگی درس‌های زیادی با خود دارد. بیزاری‌اش از سیاست بعنوان یک انسان هنرمند، و اما آگاهی‌اش نسبت به مواضع سیاسی بر هوشمندی‌اش می‌افزاید. واقعاً که هر هنرمندی به سیاست آلود، هنرش را چرکین کرد و مخاطبش را آزرد.

دوستت ندارم‌های بر زبان نیامده

چه سبکی‌ای بود در گفتن «دوستت ندارم.» که وقتی گفتم، بند بند وجودم از خشم و گلایه و غم رها شد. و چه ماتمی بود در شنیدنش؟ هیچ. رهایی. رهایی.

پیر بشی همسرم!

اصولاً آدم پیر پسندی هستم. خاطرخواهی‌ام نسبت به پیرها و پیشکسوت‌ها همیشه آنقدر زیاد بوده است که صادقانه اعتراف کنم هرگز هیچ جوانی نظرم را به این میزان جلب نکرده است. من به طور خاص پیرهای باسواد و فرهیخته را دوست می‌دارم. پیرهای جا افتادهٔ صاحب فکر. از منظر نگاه من ماچیدنی‌ترین آدم‌ها، همین‌ها هستند؛ اساتید مو سفید. وقتی یکی از ایشان با آن تن لرزان و تکیه بر عصا، ولی با ابهت ذاتی‌اش بر صدر محفلی می‌ایستد و کلامی منعقد می‌کند؛ همهٔ وجود من به ستایش او برمی‌خیزد. به خواستنش. یعنی عشقی چنین!

فانتزی‌ زندگی‌مان هم تصور و تجسم همسرم در لباس ۶۰ به بالا سالگی و محاسن سپید و عینک گرد و منش و روش فرهیختگی و مزین به کمالات علی حده و ... :)) هزاران تیپ برای پیری‌اش در نظر گرفته‌ام. هزاران صحنه رومانتیک از دو نفری‌های پیری‌مان برایش تخیل کرده‌ام. در هزاران جایگاه و مقام و رتبه دیده‌امش. خلاصه اینقدر که سپرده‌ام تا زودتر پیر شود و مرا به وصال پیری‌اش برساند، از جوانی‌اش سیر شده بندهٔ خدا. 

آخ که اگر پیر بشوی، چه عاشق جان باخته‌ای باشم برایت...

از ظنی که می‌بریم!!!

متاسفم برای ضعف‌های فرهنگی بی‌شماری که داریم. متاسفم که به نیت‌های پنهان آدم‌هایمان بدگمانیم. متاسفم که یاد نگرفته‌ایم خوشبین باشیم. متاسفم برای قربانی شدن عمو‌های فیتیله‌ای، متاسفم برای شوکران، متاسفم برای در حاشیه مدیری، متاسفم برای بگومگوهای قومیتی، برای ناخن‌ کشیدن‌های خثمانهٔ بین فرقه‌ای، برای جنگ‌های عروس و مادرشوهری، برای بددلی‌های خواهر و برادری، برای ظن همیشه به بدخواهی‌ اطرافیان در روابط همکاری و همکلاسی و... بخدا که همهٔ عالم بسیج نشده‌اند تا ما را بَده کنند! تا حال ما را بگیرند. تا به ما گوشه و کنایه بزنند. بخدا که همه در جنگ و دشمنی با ما برنخاسته‌اند! بخدا که اصلاً ما کس خاصی نیستیم وسط این جهان نامتناهی! شلوغش کرده‌ایم. بدجوری شلوغش کرده‌ایم... بدجوری...

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan