اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

شرح حال

  • نفر اول
  • شنبه ۲۹ مهر ۹۶
  • ۱۳:۵۷

خسته‌ام از این همه بیگانگی... کی ما مردمی شدیم این همه دور از هم؟ صحبت‌های همکاران، با این عوالم جدا از من، سلول‌های مغزم را درد می‌آورد. هوایم، هوای نیایش است، با حالتی از غم...

و بالاخره پایان کلیدر

  • نفر اول
  • جمعه ۲۸ مهر ۹۶
  • ۱۵:۰۱

«کار من اول با ناچاری سر گرفت، بعد از آن با غرور دنباله یافت، چندگاهی‌ست که با عقل حلاجی‌اش می‌کنم، و در این منزل آخر هم خیال دارم با عشق تمامش کنم».

جلد10، ص2435

بخاطر حفظ حرمت‌ها

  • نفر اول
  • پنجشنبه ۲۷ مهر ۹۶
  • ۱۳:۲۰

انگار وقتی آدم حرف و نقدش را به طرف مقابل می‌گوید، و به نرمی از خشم درون خالی می‌شود، ارتباط بهتری هم می‌تواند با او بگیرد. از صدای بلند موسیقی همسایه کلافه شده‌ام، که متوجه آمدن دخترشان می‌‌‌شوم. درب واحدمان را باز میکنم. به او که با سگی در بغل از پله‌ها بالا می‌آید سلام و روزبخیر می‌‌‌گویم و تقاضا میکنم صدای موسیقی‌شان را پایین بیاورند. چشمی می‌گوید و صدا قطع می‌شود. حالا من هم احساس بهتری نسبت به همسایه پیدا کرده‌ام.

پانزدهم مهربانیت

  • نفر اول
  • يكشنبه ۱۶ مهر ۹۶
  • ۰۹:۵۲

تا حالا ضرورت حضور پرستاران را این همه عمیق احساس نکرده بودم. دستم را روی دستش که به زانویم گرفته بود، فشردم و با همان حال نزار فکر کردم دوست داشتم این دست، دست همسرم بود؛ یا درست گرمی مهربان وجود همین زن را می‌خواهم؟! همین زن؛ این‌همه غریب، این‌همه آشنا... درد توی وجودم می‌دوید، اما هزار شکر بر زبانم جوانه می‌زد؛ کاش همه درد را درمان بود...

سرد و گرم

  • نفر اول
  • شنبه ۱۵ مهر ۹۶
  • ۱۵:۴۰

وقتی نوشیدنی‌ها و خوراکی‌های داغ، و گرفتن ماگ‌ پر از قهوه یا چای بین دست‌ها و پاهای جمع‌شده دوباره مزه می‌دهد، یعنی سرما  از راه رسیده است تا آغوش‌ها را خواستنی‌تر کند. سرما با همهٔ مصائب ویژهٔ خودش، فرصت گرمی‌ست از درون. فرصت بهترین تجربه‌های لطیف احساسی... پاییز مهربانی باش؛ پاییز تحقق آرزوها، رنگین و دل‌انگیز...


شام غریبان

  • نفر اول
  • دوشنبه ۱۰ مهر ۹۶
  • ۰۸:۱۸

بعضی از مردم عزیزمان در بی‌عقیدگی چنان ثابت قدم شده‌اند که تاب هیچ ابراز عقیده‌ای را ندارند. پیام‌های مثلاً تاریخی با محتوای دروغین و کذب را، به پیوست جملات مسخره‌ای چون «التماس تفکر» مدام از این دست به آن دست می‌گردانند؛ و با کوچکترین جوابی، ولو استناد به کتب نیمچه مستند نویسندگان غربی باشد، چنان گُر می‌گیرند و از کوره به در می‌روند که «شما مسلمان‌ها نظر مخالف را برنمی‌تابید یا حالا باشد شما کتاب زیاد خوانده‌ای و بلدی و اینها، ولی ما هم بلدیم شما را تکذیب کنیم(بدون مطالعه)، یا شما متعصبانه قضاوت می‌کنید، یا بحث ما اسلام نیست، منظور ما به عرب و عجم است، آخر ما فرمانروایی فلانی بوده‌ایم و حیف از ما... »! باشد. شما اصلاً مسلمان نه، شما لاادری. اما آخ که اگر یکی از همین شما عِرق ملی خفه کرده‌ها، می‌توانست یک لحظهٔ کمتر از ثانیه خودش را به جای شهید حججی‌‌ نامی بگذارد و از ترس زبانش بند نیاید. چه رسد که با آن اطمینان و بی‌خویشی سرش را برای وطن بدهد. عقیده و ایمان است که آدم را بزرگ می‌کند، نه خودخواهی و قبیله‌دوستی و حتی ملیت‌پرستی و...! 
دلم سوخته، بله، راست گفتید؛ حیف از ما، که اعتبارمان را، که همه از عشق به حضرت عشق است باختیم و به جایش هیچ به کف نیاوردیم... حیف از ما؛ حیف از آن همه شیدایی... 
حیف از بوعلی سینا
حیف از حافظ
حیف از مولانا
حیف از فرشچیان
حیف از این همه؛ که ما هنوز الگوی راست‌مان را نمی‌شناسیم...


* شام غریبان، اثر استاد فرشچیان

حکمت مطهر

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶
  • ۰۷:۴۵

من چرا تا به حال کتاب‌های مطهری را نمی‌خواندم؟! چرا واقعاً این‌طور متعصابانهٔ کور، نسبت به ایشان جبهه می‌گرفتم. جبهه که می‌گویم نه اینکه جنگ و نزاعی در میان باشد، بلکه مقاومت می‌کردم. از خشکی-مذهبی‌خوانی یا افراطی‌گرایی دینی گریز داشتم... اما حالا با خواندن تنها چند جلد کوچک از کتاب‌های این معلم بزرگ، به ارادتی در حد شیفتگی نسبت به ایشان رسیده‌ام که مپرس. چقدر صادق و منطقی و آگاه بوده‌اند. روحشان قرین رحمت باد.

«دوستت دارم» گفتن‌های آموختنی

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۵ مهر ۹۶
  • ۰۶:۴۷

اگر آقایان خطیب می‌دانستند تا چه اندازه نفوذ کلام دارند و می‌توانند بر جریانات زندگی آدم‌ها اثرگذار باشند، هیچ وقت از موعظه پیرامون مسائل خانوادگی و زناشویی، حتی وسط روضه امام حسین یا بین دو نماز کوتاهی نمی‌کردند! من که هربار امام جماعت اینچنین درس اخلاقی داده باشد، از «انی احبک» گفتن‌های صادقانه و پرشور همسرم، ساده می‌فهمم...

تو خودت راهگشایم باش

  • نفر اول
  • دوشنبه ۳ مهر ۹۶
  • ۱۵:۵۳

گاهی موقع تزریق انرژی مثبت به خودم توی شرایط بسیار مأیوس‌کننده، آن‌قدر مستاصل می‌شوم و به اعصابم فشار می‌آید؛ که ناگزیر می‌گویم ولش کن بیا فقط گریه کنیم، و آهی که به نام «خدا» از سینه بیرون می‌ریزد...

اینجا یک نفر می نویسد.
---------------------------
من فقط یک نفر هستم؛
ولی باز یک نفر هستم!
نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
اما می‌توانم
کاری انجام بدهم.
من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
نخواهم گذشت.
ـ هلن کلر ـ
آرشیو مطالب