اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

میخواهمت چنان که شب خسته، خواب را... *

  • نفر اول
  • پنجشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۰:۴۴

خـدایا همیشه می‌خواهمت. هرچنـد وقتی حاجتـم بی‌مددِ تو، ناشدنی‌ست بلندتر صدایت می‌زنم. خُرده مگیر. بگذار به حسابِ این تفاوت ذاتی‌مان؛ بی‌نیازیِ تو و نیازمندیِ من...


روزهای مؤمن

  • نفر اول
  • سه شنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۰:۴۶

سه‌شنبه‌ها انگار که روزهای باایمان‌تری باشند، یک‌جور انرژی خوبی دارند. تکلیفشان روشن است، از اضطراب اول راه و ناامیدی آخر کار رهیده‌اند. باوقار و خاموشند و نرم‌نرم بر دل می‌نشینند...

بود و نبود

  • نفر اول
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۴:۳۹

عاشق اینم که هزار تا کار را با هم به پیش ببرم. توی خیالم مثل پروانه یا زنبورکی، مدام از روی این گُل به روی آن گُل می‌نشینم. جریان دارم. معطل نمی‌مانم. اما در عمل بی‌حوصله‌ام نسبت به آدم‌ها. هرکاری که بشود در خانه کرد را دوست‌تر دارم تا بدان مشغول باشم. قرارهایم را دلم می‌خواهد از امروز به فردا و از فردا به روزهای آتی‌اش، به تعویق بیندازم. اگر کارها صدایم نمی‌زدند، و اگر خُرده استعدادی در وجودم نمی‌یافتم، شاید هیچ وقت به هیچ کدامشان دست نیالوده بودم! "این است که آدمیزاد -دست کم- دوگونه زندگانی می‌کند؛ یکی آنکه هست و دیگری آنچه می‌خواهد باشد*".


*کلیدر

بخاطر مارال

  • نفر اول
  • يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۹:۲۴

بعد از آن تصمیمِ دوباره کتابِ داستان‌خوانی‌ام، پیمان سحرگاهیِ رومن گاری و قیدارِ رضا امیرخانی را خواندم و البته بیشتر از خواندن قیدار کیف کردم  (سپاس از آقای شفیعی)؛ و بعد دوباره برگشتم به کلیدری که در میانهٔ راه پایان‌نامه‌، خواندنش را شروع کردم، ولی دغدغه‌های فکری اجازه نداده بودند از چند صفحه اول پیش‌تر بروم. حالا جلد اول به پایان رسیده است. هر جمله کتاب را می‌توان رو نوشت برداشت و بارها خواند و لذت برد. حال و هوای کتاب، برای منی که آتش بدون دود نادر ابراهیمی را هم بی‌اندازه دوست داشتم، بسیار دلچسب است. البته شخصیت‌های آتش بدون دود، بیشتر افسانه‌گون و خیال‌انگیز بودند، و در کلیدر به واقعیت نزدیک‌تر... مارالِ هر دو داستان هم که زنی‌ست در اوج زیبایی و عشق؛ این اسم را برایم عزیز کرده است، و خلاصه که از هر فرصتی برای خواندن استفاده می‌کنم و این حالم را خوب‌تر می‌کند. احتمالاً امسال هم به مثالِ سال گذشته به نمایشگاه کتاب نمی‌روم. کلاً گشت زدن با آرامش در شهر کتاب یا کتاب‌فروشی‌های انقلاب را دوست‌تر دارم. هرچند که از برگزاری هر رویداد فرهنگی در کشورم  استقبال می‌کنم. اما کاش می‌شد تمام این هزینه‌ها را در مناسب‌تر کردن قیمت کتاب‌ها با جیب مردم مصرف کرد. همسرم در نوروز کتاب تندخوانی تونی بازان را خواند و یکی از توصیه‌ها را به من گفت که از آن وقت، پیشِ ذهن من است: زیاد کتاب خواندن، یکی از موثرترین اقدامات در رسیدن به مهارت تند‌خوانی‌ست (که البته واضح هم هست).

بخاطر اینکه عمر ما کوتاه است و درسِ ندانسته بسیار، و بخاطر اینکه درک بالاتر و بچه‌های بهتری داشته باشیم، زیاد کتاب بخوانیم.

یَا مُحَوِّلَ الْحَوْلِ وَ الْأَحْوَالِ

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۵:۰۰

در تدارک راه‌اندازی دفتر معماری خودمان هستیم. اردیبشهت و کار، ترکیب دلچسبی‌ست. آفتاب و باران امروز، و آینهٔ برکهٔ ماهیِ اهدایی دوستِ جان هم پُرم کرده از انرژی‌های خوب. قربانت بروم خدا که بهترین دیگرگون‌کنندهٔ حال به نیکوترین احوالی.

رفیق قافله*

  • نفر اول
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۷:۲۲

همان بار اولی که دروغت را فهمیدم، باید می‌دانستم کسی که یک بار دروغش را من فهمیده باشم، حتما دروغهای بیشتری هم گفته و می‌گوید. به مصلحت! مصلحتِ کار ناچیز و وجود متقلب خودش. مسئله تو نیستی. مسئله سادگی و یکرویگی من است، که دوستانم را خوش‌بینانه باور می‌کنم. اما تو، عجب بد ضربتی زدی دختر. عجب ضربتی... 


* یا «باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست!»

دلبند بارانی

  • نفر اول
  • يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۸:۱۳

اگر یک روز بیدار شوم و هوا ابری نباشد؟ اگر فردا باران نبارد؟ اگر سبزینه‌های شهرم، دیگر اینطور شفاف و براق نباشند؟ من به هوای معطر و مرطوبِ این روزهای تهران دل‌ بسته‌ام...

فلسفیدن با باران

  • نفر اول
  • شنبه ۹ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۰:۰۰

بالاخره یک روزی در نزدیکی سالِ سی، در حالی‌که پنجره‌ای رو به باران اردیبهشتی گشوده است و تو داری ظرف‌های کثیف شب گذشته را می‌شویی، چیزی در تو رخ می‌دهد. چیزی از جنس باور. لبخندی در جانت شکل می‌گیرد و شعری نو زاییده می‌شود. تو خودت را قبول کرده‌ای. بالاخره. بعد از همهٔ سال‌های دیر و دورِ آشوب. تو باید همین شکلی باشی که هستی. تو باید همین شکلی باشی که تغییر می‌کنی.

برآی ای آفتاب صبح امید*

  • نفر اول
  • دوشنبه ۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۱:۰۷

منتظرم یک نفر بیاید دستم را بگیرد و ببردم تا به اتفاقم برساند. برای روا شدنِ اتفاق، ماهی چیزکی تومان، برای جمعیتی از کودکان کار در شهری خیلی دورتر از اینجا نذر کرده‌ام. اما خدا انگار به صدای کسل و بی حوصله‌ام، اعتنایی ندارد. به دعای پدر و مادرهایمان بیشتر دلخوشم...

اینجا یک نفر می نویسد.
---------------------------
من فقط یک نفر هستم؛
ولی باز یک نفر هستم!
نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
اما می‌توانم
کاری انجام بدهم.
من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
نخواهم گذشت.
ـ هلن کلر ـ
آرشیو مطالب