اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

دلتنگی‌ام روان است.

یک سال و چند ماه از ازدواج رسمی‌مان می گذرد و حالا دلتنگی عصر چهارشنبه‌ٔ آن ماه‌های اول، از صبح یکشنبهٔ هر هفته قرص و کامل به سراغم می‌آید. کامل، مثل ماه شب ۱۴ که هر بار نشانت می‌دهم و می‌گویم این رخِ روشنِ زیبا شبیه چیست، بعد اینکه با خنده بگویی شبیه من، با محبت می‌گویی شبیه تو! عزیزم دلتنگی‌ام کامل است. پر رنگ است، رنگ بلوط که هر وقت می‌گویم میوه‌اش را دوست دارم، با خنده می‌گویی همان میوهٔ کاج که توی همهٔ پارک‌ها ریخته؟! خب معلوم است که میوهٔ بلوط که بالاخره یک جفت گوشواره‌اش را خریده‌ام، میوهٔ کاج نیست! ولی تو دوست داری به هر بهانه‌ای شوخی کنی. سلام روزهای اول آشنایی که من با هر شوخی تو از عصبانیت، آتش می‌گرفتم، امروز من به شوخی‌هایت عادت نکرده‌ام، دل بسته‌ام.

جو عروسانه

نوشته بودم که دوست ندارم عروسی بگیریم. هان؟ گفته بودم که با چرایی و چگونگی‌اش مشکل دارم؟ که فکر می‌کنم اگر با شرایط موجود عروسی بگیریم، چیز چرندی از آب در می‌آید؟

اما چرا دارم تمرین رقص می‌کنم؟ چرا به آهنگ‌های عاشقانهٔ دو نفره تمایل نشان می‌دهم؟ چرا دلم خیره ماندن در چشمان همسرم را می‌خواهد؛ وقت حل شدنِ بدن‌هایمان در یک موسیقی آرام؟ چرا در یک جو عروسانه‌ٔ غریبی فرو رفته‌ام که تهش حیرانی‌ست؟

یک گلایه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

معاملهٔ بُرد بُرد

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خسته از نرفتنم!

خسته شده‌ام. یک روز است که پروژه‌ام را تحویل داده‌ام و طاقت بیکاری را ندارم! اتاقم به هم ریخته‌ است. مختصری از جهیزیه را که تاکنون خریده‌ایم، در دو گوشه‌ٔ اتاقم چیده‌ایم روی هم. این بهم ریختگی و ناترتیبی حالم را بد می‌کند. قرار بود اواسط شهریور خانهٔ خودمان باشیم و حالا رفتنمان پرت شده به ناکجازمانی که نمی‌دانم کِی است. تابستان و این داغیِ غیرقابل تحملش، فرصت هر مشغولیت بیرون از خانه را هم از آدم می‌گیرد. منِ گرمایی، کجا بروم آخر؟! همهٔ برنامه‌ها را موکول کرده‌ام به وقتی که هوا کمی خنک‌تر شده باشد. 

میز توالتم را از اتاقم بیرون آوردم، چراغ مطالعه و جامدادی‌های روی میزم را هم ریخته‌ام بیرون! هرچه به در و دیوار چسبانده بودم کنده‌ام و هنوز همه جا شلوغ و غیرقابل تحمل است؛ ۲ تا کتابخانه، تخت، میز تحریر، کمد، تلویزیون و کارتن‌های وسایل جهیزیه‌ که روی هم تلنبار شده‌اند. مگر یک اتاق چقدر گنجایش دارد؟ مگر مغز من چقدر ظرفیت دارد؟

خسته‌ام. خیلی خسته‌ام. دوست دارم بروم. برویم. 

حساسیت

بعضی حرف‌ها را خیلی دلم می‌خواهد بنویسم. حتی می‌نویسم، ولی معمولاً منتشرشان نمی‌کنم. بعضی حرف‌هایی که گلایه‌های غمگین منند. دوست ندارم برای ماجراهای غم‌دار بی‌ارزشی که تنها بخش کوچکی از زندگی‌اند، تمام زندگی‌ خوبم زیر سوال برود!

مثلاً امروز دلم می‌خواهد بنویسم که چقدر از حساسیت‌های بیش از اندازه‌ٔ همسرم، به‌خصوص در معاشرت‌هایمان حرصم می‌گیرد. دوست دارم راحت‌تر باشیم. بیشتر آمد و رفت کنیم و بعد از آن هم بر سر موضوعاتِ سبکِ مسخره، یا کی چی گفت و تو چی گفتی، مشاجره‌ای نداشته باشیم. همه می‌گویند این حساسیت‌ها مال دوران عقد است و بعدتر بهتر می‌شود. امیدوارم همین‌طور باشد که می‌گویند. 

به همین ۴ خط غُرغُرنامه اکتفا می‌کنم فعلاً!

قرار با دوست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اتفاقی‌های دوست داشتنی زندگی

دیروز خیلی اتفاقی همکار همسرم و خانم خوبش را دیدیم، همراه شدیم، هم‌صحبت شدیم، هم‌سفره شدیم، به دل و دیدهٔ هم نشستیم و آرزو کردیم روزگار، آیندهٔ شاد و روشنی را برای رفاقت بیشتر ما؛ دوست‌های تازه رقم بزند.

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan