اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

صدای بلند خوشبختی

من عاشق خنده‌های تو هستم در خانهٔ پدری‌ات، وقتی کنار دستم نشسته‌ای و رفتارم را می‌پسندی. من عاشق خنده‌های تو هستم، وقتی مادرت زیرزیرکی خوشبختی‌مان را می‌پاید و قلبش در سینه آرام است. من عاشق خنده‌های تو هستم، پیش خواهرت، خاله‌ات، دخترخاله‌ات، عمویت، پسر عمویت. من خنده‌ات را عاشقم. گاهی بیشتر از خلوتمان؛ در جمع.

همین.

 جدا شدیم. حالا پنجرهٔ غروب‌های آشپزخانه، چهرهٔ همسرم را در پیچ کوچه قاب نمی‌گیرد. حالا من بیشتر اوقات سرم توی کار خودم است، نه به اشتیاق از راه رسیدنِ او، بیرونِ پنجره! 

 ذوق پنجشنبه‌ها را ندارم. حالا پنجشنبه‌ها کمم است. یک حداقلِ ناچیز برای آن همه میلی که به با هم بودن در وجودمان شکل گرفته است. پنجشنبه کوتاه است. معذب است. بی‌صداست. پنهانی‌ست. سخت است.


 این دو هفته تجربهٔ خوبی بود. 


فرهنگسازی در خانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از این روزها...

زندگی دو نفره ما به مرز دو هفتگی خودش نزدیک می‌شود. روزهای خوبی بود. هم سختی خانه‌داری و شرایط زیر یک سقف مشترک و مدیریت خرج و برج تاحدودی دستمان آمد، هم شادمانی با هم بودن و آرامشی که از برِ حضور یکدیگر گرفتیم، عطشمان را برای زودتر همخانه شدن مضاعف کرد. 

شاید خدا خواست و زودتر به خانه خودمان رفتیم و شاید قسمت بود تا آینده‌ای دورتر منتظر بمانیم. به هر حال از اویی که صاحب همه چیز است می‌خواهم تدبیری به ما بدهد تا در سخت و آسانِ زندگی درست رفتار کنیم.

نوشته بودم شکستیم ولی دوباره جوش خوردیم. تمامش یک شب بود. یک شب دلخوری. و فردایش من مثل هر عصر دیگر، آراسته و آماده منتظر بودم تا همسرم از راه برسد و او هم ذوقی به خرج داده بود و با شاخه‌ گلی پنهان کرده در کیف دستی‌اش از راه رسید! گل از محوطه محل کارش چیده شده بود ولی خدا می‌داند که این غافلگیریِ معطر، به همهٔ هدایای گرانبهای دنیا می‌ارزید. همان جا تمام دلخوری‌ها تمام شد و ما دوباره به شادمانی‌های کوچکمان دل خوش کردیم و گذشتیم...



چالش کتابخوانی

در این فرصت، به دعوت دوست خوبم یخ داغ،  تعدادی از کتبی که خواندن‌شان لذت عزیزی عاید من کرده است، و محتمل می‌دانم مقبول طبع شما عزیزان هم بیفتد، معرفی می‌کنم. کتاب‌های مورد پسند من معمولاً تِم فلسفی دارند و این از چند موردی که در ادامه آورده‌ام خوب پیداست.


زخم

چند روز پیش بدجوری شکستیم. بلند و صدادار... ولی زود جوش خوردیم. به وجود آمدن جراحت گاهی خارج از ارادهٔ آدمی‌ست ولی همین‌که رابطهٔ زخم دیده‌مان دوباره جوش می‌خورد، رفته رفته آثار جراحتش از بین می‌رود و به همان شکل اولیه برمی‌گردد؛ یعنی همهٔ اعضا دارند کارشان را درست و به‌ شایستگی انجام می‌دهند و این جای شکر فراوان دارد.

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو*

داریم با هم زندگی می‌کنیم، برای مدتی چند. در این روزهای زیبای پیشوازیِ مهرِ مهربان، آرامیم. آرام و خوش. شکرِ بزرگی او.


یادم باشد...

زندگی خیلی کوتاه است

قوانین را کنار بگذار
بدی ها را ببخش
آهسته و طولانی ببوس
یک عاشقِ واقعی باش
تا می توانی بخند

و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده
پشیمان نشو

(مارک تواین، ترجمهٔ بهنود فرازمند)

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan