اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

صدای بلند خوشبختی

  • نفر اول
  • دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۳
  • ۱۷:۱۴

من عاشق خنده‌های تو هستم در خانهٔ پدری‌ات، وقتی کنار دستم نشسته‌ای و رفتارم را می‌پسندی. من عاشق خنده‌های تو هستم، وقتی مادرت زیرزیرکی خوشبختی‌مان را می‌پاید و قلبش در سینه آرام است. من عاشق خنده‌های تو هستم، پیش خواهرت، خاله‌ات، دخترخاله‌ات، عمویت، پسر عمویت. من خنده‌ات را عاشقم. گاهی بیشتر از خلوتمان؛ در جمع.

همین.

  • نفر اول
  • دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۳
  • ۱۴:۲۹

 جدا شدیم. حالا پنجرهٔ غروب‌های آشپزخانه، چهرهٔ همسرم را در پیچ کوچه قاب نمی‌گیرد. حالا من بیشتر اوقات سرم توی کار خودم است، نه به اشتیاق از راه رسیدنِ او، بیرونِ پنجره! 

 ذوق پنجشنبه‌ها را ندارم. حالا پنجشنبه‌ها کمم است. یک حداقلِ ناچیز برای آن همه میلی که به با هم بودن در وجودمان شکل گرفته است. پنجشنبه کوتاه است. معذب است. بی‌صداست. پنهانی‌ست. سخت است.


 این دو هفته تجربهٔ خوبی بود. 


فرهنگسازی در خانه

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۳
  • ۰۸:۱۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از این روزها...

  • نفر اول
  • سه شنبه ۲۵ شهریور ۹۳
  • ۱۷:۱۹

زندگی دو نفره ما به مرز دو هفتگی خودش نزدیک می‌شود. روزهای خوبی بود. هم سختی خانه‌داری و شرایط زیر یک سقف مشترک و مدیریت خرج و برج تاحدودی دستمان آمد، هم شادمانی با هم بودن و آرامشی که از برِ حضور یکدیگر گرفتیم، عطشمان را برای زودتر همخانه شدن مضاعف کرد. 

شاید خدا خواست و زودتر به خانه خودمان رفتیم و شاید قسمت بود تا آینده‌ای دورتر منتظر بمانیم. به هر حال از اویی که صاحب همه چیز است می‌خواهم تدبیری به ما بدهد تا در سخت و آسانِ زندگی درست رفتار کنیم.

نوشته بودم شکستیم ولی دوباره جوش خوردیم. تمامش یک شب بود. یک شب دلخوری. و فردایش من مثل هر عصر دیگر، آراسته و آماده منتظر بودم تا همسرم از راه برسد و او هم ذوقی به خرج داده بود و با شاخه‌ گلی پنهان کرده در کیف دستی‌اش از راه رسید! گل از محوطه محل کارش چیده شده بود ولی خدا می‌داند که این غافلگیریِ معطر، به همهٔ هدایای گرانبهای دنیا می‌ارزید. همان جا تمام دلخوری‌ها تمام شد و ما دوباره به شادمانی‌های کوچکمان دل خوش کردیم و گذشتیم...



چالش کتابخوانی

  • نفر اول
  • سه شنبه ۲۵ شهریور ۹۳
  • ۰۹:۲۰

در این فرصت، به دعوت دوست خوبم یخ داغ،  تعدادی از کتبی که خواندن‌شان لذت عزیزی عاید من کرده است، و محتمل می‌دانم مقبول طبع شما عزیزان هم بیفتد، معرفی می‌کنم. کتاب‌های مورد پسند من معمولاً تِم فلسفی دارند و این از چند موردی که در ادامه آورده‌ام خوب پیداست.


  • ادامه مطلب
  • زخم

    • نفر اول
    • شنبه ۲۲ شهریور ۹۳
    • ۱۲:۲۵

    چند روز پیش بدجوری شکستیم. بلند و صدادار... ولی زود جوش خوردیم. به وجود آمدن جراحت گاهی خارج از ارادهٔ آدمی‌ست ولی همین‌که رابطهٔ زخم دیده‌مان دوباره جوش می‌خورد، رفته رفته آثار جراحتش از بین می‌رود و به همان شکل اولیه برمی‌گردد؛ یعنی همهٔ اعضا دارند کارشان را درست و به‌ شایستگی انجام می‌دهند و این جای شکر فراوان دارد.

    یادم باشد...

    • نفر اول
    • چهارشنبه ۱۲ شهریور ۹۳
    • ۰۷:۵۹

    زندگی خیلی کوتاه است

    قوانین را کنار بگذار
    بدی ها را ببخش
    آهسته و طولانی ببوس
    یک عاشقِ واقعی باش
    تا می توانی بخند

    و هیچ وقت از چیزی که بر روی لبانت خنده نشانده
    پشیمان نشو

    (مارک تواین، ترجمهٔ بهنود فرازمند)

    فایده دارد؟

    • نفر اول
    • يكشنبه ۹ شهریور ۹۳
    • ۱۲:۴۷

    کسی که همهٔ زندگی‌اش از خوردن شیر متنفر بوده است و تن به خوردن هیچ یک از ترکیبات متنوع‌اش هم نداده، این روزها تصمیم گرفته، شیر کاکائو را امتحان کند. روزی یک بطری کوچک. از بس که از درد گردن، زانو و مفاصل با هر حرکت یا جابجایی رنج برده است. بدی‌اش این‌ است که شیرکاکائو همیشه این منشنِ سردِ مایوس کننده را به آدم می‌دهد که داری کار بیهوده‌ای می‌کنی، معده‌ات را خسته نکن!

    خشم فروخورده‌ام

    • نفر اول
    • شنبه ۸ شهریور ۹۳
    • ۱۲:۳۲

    شهروند مسئولی شده‌ام. از سرِ بی‌اعصابی به مغازه‌دارهایی که شلنگ آب را وسط پیاده‌روی جلوی دکانشان وِل داده‌اند، می‌پرم! عجب آدم خوبی هستم، وقتی حالم از همه چیز زندگی بد است! یارو می‌گوید آب چاه است. رو ترش می‌کنم که فرقی نمی‌کند، در هر صورت اشتباه است! من چه‌م شده است؟ من که عارم می‌آمد با مهندس‌های سر ساختمان دهان به دهان شوم، حالا به این مردک کریه حرف ناشنو چه دارم می‌گویم؟ خودم می‌دانم همه‌اش از بی‌اعصابی‌ست. از این اوضاع نابسامان زندگی. طرف چرا باید تمام ارتفاع چالهٔ آسانسور را یک‌سره سقوط کند و به همین سادگی بمیرد؟ چرا یک تکنسین تاسیسات، ایمنی حداقلی در ساختمان در حال ساخت ندارد؟ بی‌اعصابم. از اداهای مستاجرمان که هر بهانه‌ای می‌آورد برای اینکه بعد از ۵ سال هم از آپارتمان کوچک ما اسباب نکشد. بی‌اعصابم از خدای خوبی که عاشقش هستم، ولی شکر بزرگی‌اش، هرچه سنگ است برای پای لنگ است. به خدا چه مربوط. به آن یارو که آب را ول داده است چه مربوط؟ مملکت خشک است؟ یک‌هو یادشان افتاده؟ گذاشته‌اند آب سد کرج به سطح لجن‌زارش برسد، بعد یادشان بیفتد؟!

    به من چه اصلاً که شیر آب را همیشه کم باز بگذارم و برای شستن هر ظرفی، هی باز و بسته‌اش کنم؟‌ اه. حوصله ندارم. حالم بد است. اصلاً همهٔ عالم مرا این‌طور ببینند که دلم برای یک دخترک ۱۲ ساله که عاشق پدرش بوده و مظلومانه بی‌پدر شده، خون است و ۵ روز است دارم در خودم هوار هوار می‌کنم. اصلاً همهٔ عالم مرا در اوج بی‌جنبگی‌ام ببینند و باورم کنند. حوصله ندارم. آب را ول ندهید وسط آسفالت خیابان لطفا. زنی که می‌گذرد مستعد است چشمانتان را از کاسه در بیاورد!

    اینجا یک نفر می نویسد.
    ---------------------------
    من فقط یک نفر هستم؛
    ولی باز یک نفر هستم!
    نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
    اما می‌توانم
    کاری انجام بدهم.
    من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
    نخواهم گذشت.
    ـ هلن کلر ـ
    آرشیو مطالب