اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

حرف نمی‌زنم

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۲۱ آبان ۹۳
  • ۲۲:۰۲

مدت‌هاست حرف نزده‌ام. یعنی آن‌طور که از هرچه پُرم، خالی شوم. حرف نزده‌ام، و سرم گیج می‌خورد. حرف نزده‌ام، و دلم به هم می‌پیچد. مدت‌ها؛ یعنی خیلی طولانی. یعنی همهٔ حرف‌هایی که از ۱۸ سالگی تا به حال توی دلم چنگ انداخته‌اند. 

این روزها، از همهٔ حرف‌های نزده اشباعم. حالم بد است. عذرم را از خدا خواسته‌ام که ناشکرم نپندارد. بعد گلویم تلخ شده، از نگفتن. دلم گرفته از هم‌صحبتی نداشتن. از خودم و از همهٔ ملاحظه‌کاری‌هایم خسته‌ام. توی تنهایی اتاقم با خودم می‌گویم: «حرف می‌زنم» و تکرار می‌کنم؛ نکند زبانم بخشکد! «حرف می‌زنم» را می‌گویم و هیچ نمی‌گویم. وقتی کسی با خودش هم تعارف داشته باشد، خیلی سخت می‌گذرد...

چیز مهمی از دست رفته است...

  • نفر اول
  • دوشنبه ۱۹ آبان ۹۳
  • ۱۷:۴۳

امروز که در آخر همایش، همهٔ پسرها سوالاتشان را با اجازه و احترام به اساتید حاضر، و با استفاده از کلمات درست و سنجیده و با میکروفون بیان کردند؛ و در میان سکوت غالب دخترها، یکی از آخر سالن با بی‌ادبی، و بی‌اجازه حرفش را فریاد زد؛ احساس کردم چیزی در زنان ما تغییر کرده است. چیزی که اهمیتش خیلی بیشتر از بدحجابی یا بی‌حجابی ظاهری است. چیزی که اصلاً به هیچ کدام این‌ها ربطی ندارد! ما حجاب درون را برداشته‌ایم، و در کمال تاسف، درون‌مان عاری از زیبایی‌ست...

نسبیت

  • نفر اول
  • شنبه ۱۷ آبان ۹۳
  • ۰۷:۲۱

آدم چه می‌داند شاید همان مردی که از جواب عاشقانه‌ٔ «بیا قربانت بروم.» شانه خالی می‌کند و می‌نویسد: «فرمایشاتی می‌فرمایید!» عاشق‌ترین مرد دنیاست.

به خاطر فرداها...

  • نفر اول
  • جمعه ۱۶ آبان ۹۳
  • ۰۷:۲۰

می‌بینم که به‌خاطر حفظ آرامش خیال من و قرار دلم، دایرهٔ دورت را کوچک و کوچک‌تر کرده‌ای. می‌بینم که دوستم داری و به‌خاطرم حتی از ایدئولوژی‌های معاشرتی خودت هم کوتاه آمده‌ای. اما من اشتباه می‌کنم. اینکه سرت را تنگ به سینه‌ام می‌فشرم و چشمهایت را به روی هرچه جز خودم می‌بندم، اشتباه من است. می‌خواهم کمی رهایت بگذارم. می‌خواهم بسپارمت به اعتمادم به نگاه و منشِ پاکیزه‌ات. می‌خواهم حجم بدبینی‌ام را به آدم‌های دور و بر مختصر کنم. من می‌توانم، چون احترام و عشقت را برای همهٔ عمرم می‌خواهم...

اولین استقبال

  • نفر اول
  • چهارشنبه ۱۴ آبان ۹۳
  • ۰۸:۱۰

دیشب رفتیم خانه‌مان. او رفت پشت‌بام را بعد این باران‌های اخیر سرکشی کند. من ماندم در آشپزخانه، تا طرح جدید کابینت‌هایمان را توی سرم طراحی کنم. تنهایی من در خانه و کار او روی بام طولی نکشید، ولی وقتی زنگ در را به صدا درآورد، چنان اشتیاقی برای آغوشش در دلم دوید، که هرگز تا آن لحظه نمی‌شناختمش...

آستانهٔ در جایی‌ست که پاییزهای متمادی مرا به استقبالش بکشاند؛ خدا اگر بخواهد.

خانه

  • نفر اول
  • يكشنبه ۱۱ آبان ۹۳
  • ۰۷:۵۹

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی*

  • نفر اول
  • پنجشنبه ۸ آبان ۹۳
  • ۲۰:۱۴

آخ که صدای سراج... صدای سراج، وقتی که این یک سطر بالا را آواز می‌کند... آخ که همهٔ وجودم خواهشی‌ست عظیم.
امروز، روز مهمی بود. روز استجابت یکی از آرزوهایمان. من دراز کشیده بودم در بستر بیماری؛ و آرزویم را می‌دیدم که حالا پروانهٔ رنگین‌بالینی شده بود؛ از این سو به آن پَران. تو رفته بودی پیِ کارها، و نمی‌دانستی همهٔ آرزوها از کنج‌های تنهای ملتمس، پیله می‌شکنند. 

خوب می‌پایی‌ام خدا. خدای خوب. ابر نرم پنبه‌ای من. آغوش بگشا... عجیب هوس تو را دارم.

*قیصر امین پور

دنیا کوچیک میشه توو یه لامپ

  • نفر اول
  • سه شنبه ۶ آبان ۹۳
  • ۰۸:۱۴

توو حالِ خودمم. حال خودم خوبه. ساکته توو هیاهوی یه شهر. گرمه توو زمستون یه حیاط قندیل بسته. روشنه توو تاریکی یه دالون. شفافه تووی تصویر غبارگرفتهٔ یه آیینهٔ قدی. توو حال خودم، چایی می‌چسبه، چایی قندپهلو. بالش تکیه داده به دیوار و پتو و کتاب می‌چسبه. 

توو حال خودم دستامو چرب می‌کنم و به ناخون‌هام می‌رسم. یه جور رسیدنِ باتوجه. حال خودم گله نداره. دهَنِش بسته‌س وسط این همه ناله‌های بی سر و ته؛ اینجا این‌جور. اینجا اونجور. گوشاشو گرفته که خبرای اینور و اونورو نشنوه. سر کلاسم نمی‌شنوه وقتی استاده می‌گه ما وسط مدرنیته و سنت موندیم. ما مرغ همسایه برامون غازه ولی مرغ ما برای همسایه مرغم نیست. تو حال خودم، وسط دفترم یه مکعبِ هاشورخورده می‌کشم و می‌چِپَم تووش. کلاس ساکت میشه. 

شبی مردایی که دخترا رو می‌ترسونن، راهمو باز می‌کنن تا از در مترو پیاده بشم. مواظبت می‌کنن تن کسی بهم نخوره. توو حال خودم، کسی منو نمی‌ترسونه. آدما شرف دارن. 

بازم پولِ مسیرو بیشتر می‌گیره. چیزی نمی‌گم. تو کوچه که می‌پیچم برگای درخته می‌کشه روو سرم. توو حال خودم چراغونیای عزا می‌خندن.

پناهگاه یک معمار

  • نفر اول
  • يكشنبه ۴ آبان ۹۳
  • ۱۰:۳۹

اینکه من هر وقت غمگین می‌شوم بیشتر و بیشتر پناه می‌برم به معماری شهرها و کشورها، به کتاب‌های درسی‌ام، به تماشای خانه‌ها و ساختمان‌ها، به اهداف معمارانه‌ام، اینکه وقتی غمگینم، آغوشم می‌شود همین تخصصی که دارم و دوست دارمش، یعنی من تنهام؟ 

دارم تلاش می‌کنم برای کسی شدن، برای حرفی داشتن، برای چیزی به جا گذاشتن. وقتی آدم اینطور تلاش می‌کند، یعنی تنهاست؟ 

وقتی مداد را برمیدارم و خطوطم در امتداد هم شکل ساختمانی می‌شود بی روزن؛ بی‌در و بی‌پنجره، با حیاطی بزرگ در اندرون، یعنی من همهٔ راه‌ها را به درونم بسته‌ام؟ یعنی تنهام؟


اینجا یک نفر می نویسد.
---------------------------
من فقط یک نفر هستم؛
ولی باز یک نفر هستم!
نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
اما می‌توانم
کاری انجام بدهم.
من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
نخواهم گذشت.
ـ هلن کلر ـ
آرشیو مطالب