اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد

احساس می‌کنم مخاطبِ دردمندِ این غزلم؛ و حافظ‌َم دوستم نمی‌دارد...

حرف نمی‌زنم

مدت‌هاست حرف نزده‌ام. یعنی آن‌طور که از هرچه پُرم، خالی شوم. حرف نزده‌ام، و سرم گیج می‌خورد. حرف نزده‌ام، و دلم به هم می‌پیچد. مدت‌ها؛ یعنی خیلی طولانی. یعنی همهٔ حرف‌هایی که از ۱۸ سالگی تا به حال توی دلم چنگ انداخته‌اند. 

این روزها، از همهٔ حرف‌های نزده اشباعم. حالم بد است. عذرم را از خدا خواسته‌ام که ناشکرم نپندارد. بعد گلویم تلخ شده، از نگفتن. دلم گرفته از هم‌صحبتی نداشتن. از خودم و از همهٔ ملاحظه‌کاری‌هایم خسته‌ام. توی تنهایی اتاقم با خودم می‌گویم: «حرف می‌زنم» و تکرار می‌کنم؛ نکند زبانم بخشکد! «حرف می‌زنم» را می‌گویم و هیچ نمی‌گویم. وقتی کسی با خودش هم تعارف داشته باشد، خیلی سخت می‌گذرد...

چیز مهمی از دست رفته است...

امروز که در آخر همایش، همهٔ پسرها سوالاتشان را با اجازه و احترام به اساتید حاضر، و با استفاده از کلمات درست و سنجیده و با میکروفون بیان کردند؛ و در میان سکوت غالب دخترها، یکی از آخر سالن با بی‌ادبی، و بی‌اجازه حرفش را فریاد زد؛ احساس کردم چیزی در زنان ما تغییر کرده است. چیزی که اهمیتش خیلی بیشتر از بدحجابی یا بی‌حجابی ظاهری است. چیزی که اصلاً به هیچ کدام این‌ها ربطی ندارد! ما حجاب درون را برداشته‌ایم، و در کمال تاسف، درون‌مان عاری از زیبایی‌ست...

نسبیت

آدم چه می‌داند شاید همان مردی که از جواب عاشقانه‌ٔ «بیا قربانت بروم.» شانه خالی می‌کند و می‌نویسد: «فرمایشاتی می‌فرمایید!» عاشق‌ترین مرد دنیاست.

به خاطر فرداها...

می‌بینم که به‌خاطر حفظ آرامش خیال من و قرار دلم، دایرهٔ دورت را کوچک و کوچک‌تر کرده‌ای. می‌بینم که دوستم داری و به‌خاطرم حتی از ایدئولوژی‌های معاشرتی خودت هم کوتاه آمده‌ای. اما من اشتباه می‌کنم. اینکه سرت را تنگ به سینه‌ام می‌فشرم و چشمهایت را به روی هرچه جز خودم می‌بندم، اشتباه من است. می‌خواهم کمی رهایت بگذارم. می‌خواهم بسپارمت به اعتمادم به نگاه و منشِ پاکیزه‌ات. می‌خواهم حجم بدبینی‌ام را به آدم‌های دور و بر مختصر کنم. من می‌توانم، چون احترام و عشقت را برای همهٔ عمرم می‌خواهم...

اولین استقبال

دیشب رفتیم خانه‌مان. او رفت پشت‌بام را بعد این باران‌های اخیر سرکشی کند. من ماندم در آشپزخانه، تا طرح جدید کابینت‌هایمان را توی سرم طراحی کنم. تنهایی من در خانه و کار او روی بام طولی نکشید، ولی وقتی زنگ در را به صدا درآورد، چنان اشتیاقی برای آغوشش در دلم دوید، که هرگز تا آن لحظه نمی‌شناختمش...

آستانهٔ در جایی‌ست که پاییزهای متمادی مرا به استقبالش بکشاند؛ خدا اگر بخواهد.

خانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی*

آخ که صدای سراج... صدای سراج، وقتی که این یک سطر بالا را آواز می‌کند... آخ که همهٔ وجودم خواهشی‌ست عظیم.
امروز، روز مهمی بود. روز استجابت یکی از آرزوهایمان. من دراز کشیده بودم در بستر بیماری؛ و آرزویم را می‌دیدم که حالا پروانهٔ رنگین‌بالینی شده بود؛ از این سو به آن پَران. تو رفته بودی پیِ کارها، و نمی‌دانستی همهٔ آرزوها از کنج‌های تنهای ملتمس، پیله می‌شکنند. 

خوب می‌پایی‌ام خدا. خدای خوب. ابر نرم پنبه‌ای من. آغوش بگشا... عجیب هوس تو را دارم.

*قیصر امین پور
اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan