اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

جوشن کبیر

با مرور خاطرات تب دار و ماتم زده ی همه ی شبهای قدرِ رفته، نیایش در آغوش مهربانی تو عجب حزنِ شادابی دارد...

قاعده ی کلی وجود ندارد.

یک اصل خیلی مهمی را در این مدت تاهل یاد گرفته ام که اگر همسرم بلد نمی بود و به من هم نمی آموختش، به نظرم برای منی که قبلتر فکر می کردم جوابِ همه ی سوال هایم را باید در بین صفحات کتابها و خطوط نوشته ها و مقالات پیدا کنم و احتمالاً در زندگیم هم به کار بگیرم خیلی گران تمام میشد! 

"اصلِ عمومیت ندادن". بله! همین که بپذیری در هر موردی استثنایی وجود دارد، خیلی از مسائلت به خودی خود حل می شوند. قبول ندارید؟!

پشیمان می شوم...

درست همان وقت هایی که حسابی حرص ات را درآورده ام و چشمهات از شدت ناراحتی های ناشی از "نمی دانم چرا اوضاع مرتب نیست؟" گود افتاده است. همان وقت هایی که به اندازه ی 6 سال و چند ماه اختلاف سنی مان تا توانسته ام بچه بازی درآورده ام! و تو واقعاً ندانسته ای چرا... همان وقت ها که از هر دری خواستی به سمتم بیایی، آن را به رویت بسته ام. و تو درمانده شده ای، خسته شده ای، صورتت به غم نشسته است، بعد اینها را من نتوانسته ام تحمل کنم و درست مثل یک موش کوچولو یکهویی به آغوشت خزیده ام، تو جاخورده و درمانده پیشانی تبدارم را بوسیده ای و سرم را به شانه ات تکیه داده ای، چیزی در درون من فهمیده است که چشمهای تو باران زده است، خواستم سرم را بالا بیاورم، ولی تو نگذاشته ای. همان وقت ها، همان وقت ها که سرم را به شانه ات فشرده ای، و نگذاشتی ببینم یک دخترکِ لجباز بهانه گیر چگونه می تواند مردی را به زانو درآورد...

اگر من عاشق پیشه، تو طناز!

خلاصه که بالاخره قهر 2 روزه را هم با هم تجربه کردیم! از همان قهرها که ته اش من آنقدر شاکی و عصبانیم که انگار نه انگار تو توی اس ام اس هات می نویسی اگر جواب ندهی بعد از این مدت خیلی چیزها عوض میشود!

گوشی ام را پرت میکنم آن طرفتر روی تخت...

که چه؟ که من عاشقانه های شاعرانه می خواهم و اگر من اینطورم تو نباید بعد شنیدن ابراز احساسات من صدای خرُپُفِ هنرمندانه دربیاوری، که مثلاً خجالت و شرم و نشنیدم و از این دست.

گذشت، یعنی تو گذشتی. تو پیش قدم شدی. یعنی اصلاً قدم پس نگذاشتی از من. گذشت. تو نگذاشتی سکوتم ادامه دار بشود، و حالا دارم فکر می کنم اصلاً چرا بخواهم تغییرت بدهم؟ چرا بخواهم تو هم مثل من باشی؟ چرا وقتی هیچ وقت نتواسته ام مثل تو به راحتی کسی را بخندانم، وقتی هرگز مثل تو در رفتارم طناز نبوده ام، اینقدر غم عشق را به جانت بنشانم که حتی نتوانی تلخند بزنی!!!

تو دوست داری مرد باشی و من زن به تمام... باشد...

فقط بیا حالا به پاس این تلاش بزرگوارانه ات برای نثار احساساتی که درونت داری، سرمان را بگذاریم کنار هم و آسوده بخوابیم.

اولین مسافرت 2 تایی!

فردا آزمون دارم. مثل ده ها آزمونی که تا حالا داشته ام. یکی صبح است و یکی بعد از ظهر. هر کدام چهار ساعت تمام. خیالی نیست. قرار است فقط مثل همیشه باشم. مثل همه ی روزهایی که خط کشیده ام، که کار کرده ام، که روی طرح هام فکر کرده ام. که از این کارم لذت برده ام. فردا هم همین طور است. بی هیچ تفاوتی. 

و جمعه. جمعه عازم اولین سفر دو نفری مان هستیم. می رویم مشهد. با همان قطارهایی که 8 ساعته می رساندمان. می رویم که از امام هشتم مدد بگیریم. می رویم که سبک برگردیم، و با هم بودن های فرداهایمان را با حضور در صحن متبرکشان، عطرآگین کنیم.

Designed By Erfan Powered by Bayan