اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

دومین بهار

- نظرت درباره ی این مدتی که با هم بودیم چیه؟

- نظرم کاملاً مثبته!


مجلسی می شویم.

دوست جان، ما را در امر خطیرِ خریدن لباسِ مجلسی و عروسانه برای عید مدیریت کرد و دستمان را از پسندِ تیپ های اسپرتِ راحتِ ساده ی سبکِ هنری کوتاه نمود. بدین وسیله از وظیفه ای که بر او محول کرده بودیم تا ما را مهار کند بسی سرفراز بیرون آمد. باشد که خدا او را اجر فراوان دهد.


پ.ن: مثلاً خوبه چی باشه اسمم؟ اسم که نه، یه صفتی که اینجا تشخیصم بدین از بقیه. بهم بیاد. عنوانِ خانم ش.ح حتی با خودمم غریبگی میکنه، چه برسه با شما، انقد که قلمبه س!

از آدم هایمان طلب کار نباشیم.

یکی از دوستان نصیحتم می کرد که همسرت را عادت بده تا همیشه همراهت به خرید بیاید. اجازه نده به همراهی نکردنت عادت کند. 10 بار با همسرت به خرید برو، یک بار با دوستانت. و از این قبیل.

گفتم: آخر همسرم خیلی گرفتار است. هم درس، هم کار. هم برنامه ریزی برای شروعِ درستِ یک زندگی. من درکش میکنم که نتواند همیشه بیاید.

***

بعد فکر کردم چقدر زن ها با هم فرق می کنند. من وقتی می دانم شوهرم از زیر و رو کردنِ مغازه ها خوشش نمی آید، وقتی می بینم زود خسته می شود. جاهای شلوغ کلافه اش می کند، ولی به خاطر من می آید، حوصله می کند، توجه می کند، نظر می دهد، به حساب وظیفه اش نمی گذارم. تشکر می کنم که اندک زمان فراغتش را صرف من کرده. تشکر می کنم که کاری را که از آن بیزار است، به خاطر من انجام داده. من به خاطر محبت هایش تشکر می کنم و محبتش برایم تبدیل به انتظار نمی شود.

***

قدر داشته هایمان را نمی دانیم. هیچ کداممان. قدر پدر و مادرمان. قدر خواهر یا برادرمان. قدر همسرمان. قدر دوستمان. این قدر که سطح توقعاتمان بالاست. فقط دارم به خودم یادآوری می کنم. به خودم تذکر می دهم.



عاشقانه ی مردانه

به نظر همسرم عکس چیز خوبی نیست؛ بعدتر که آدم عکس هایش را ببیند، غمگین می شود؛ بعدتر که آن روزها (اگر خوب) گذشته باشند. بعدتر که سالهای جوانیمان رفته باشد، پیر شده باشیم. بعدتر که زیباییمان از دست رفته باشد. بعدتر که ایام دانشجویی به سر آمده باشد. بعدتر که پای بالا رفتن از کوه را نداشته باشیم. بعدتر که دور باشیم از دشت های پر گلِ زیبا، یا جنگل، یا دریا، از مناظر زیبا. بعدتر که برف نباریده باشد. بعدتر که دوستان و عزیزانمان دیگر نباشند. بعدتر که...
ولی هم او گاهی گوشی موبایلش را درمی آورد، و از من یک عکس یهویی می گیرد! این نظر قاطعش و این کار دلی اش، احساس عجیبی به من می دهد. وقت هایی که احساسش بر منطقِ قوی اش غلبه می کند را خیلی دوست دارم.

با تشکر از خدا

اگر از من بپرسند: بارزترین ویژگی شوهرتان چیست؟ می گویم: مهربان است. خیلی مهربان است.

افتخار می کنم

مامان هر بار که از خانه ی مادربزرگم برمی گردد، کلی نصایح مادرانه دارد در باب قدرشناسی از همسر، و دلسوزی و مهربانی و همراهی و دوستمندی و اینها. این قدر که آقای همسر با متانت و وقار و ادب و فهمیدگی و دست و دلبازی و کمالات دیگر، در دلِ پدربزرگ و مادربزرگم _که اتفاقاً خیلی هم سخت پسندند_ جا باز کرده و تعریف هایشان در نبود او، مامان را حسابی تحت تاثیر قرار می دهد.


در همین زمینه مامان ما یک قیاس جالبی صورت می دهد! وقت هایی که من غُرغُر می کنم که مثلاً همسر از ایده های سرخوش مستانه ی بنده استقبال ننمودند و حالم گرفته است و غصه دارم و چرا فلان و بهمان. مامان می گوید: مثل این است که انتظار داشته باشی دکتر شریعتی از رقص دلبرانه ی(معادلهای دیگری هم دارد که از آوردنشان معذورم!) زنش خوشش بیاید! بعله. لِوِلِ همسر ما در نزد خانواده مان در این حد بالاست. ----» 

خانه زندگی ایرانی

من اصولاً یک آدم سنتی هستم. یعنی فکر می کنم تفکرات سنتی داشته باشم. یک جورهایی می شود گفت علاقمند به سنتم. بعد سنت در نگاهِ من می شود خانه ی حیاط مرکزی و ایوان و مهتابی و دایره و تنبک و بته جقه و اسلیمی و ترمه و جانماز و حافظ و درخت بید و ظروف مسی و قلیان و استکان کمرباریک و مردِ مرد و دامن های گلدار و عطر پیاز داغ و قرمه سبزی و چای تازه دم و دوغ و کباب و موسیقی اصیل و کاشان و خانه ی طباطبایی و آش رشته و گلدان شمعدانی و یاس و حوض آبی و گلیم و قالی ترکمن و خلاصه... بعد همین من یک پسند بسیار ساده و به اصطلاح مینیمال هم دارم. مثلاً ظروف بدون نقش و چاقوی ساده ی دسته تیتانیومی و کریستال تراش نخورده و شکلها و رنگهای خالص و دیگر موارد که اتفاقاً خیلی هم سلیقه ی گرانی ست و می شود گفت که مدرن است. 

این دوگانگی نیست ها! بیماری نیست. این درد یک نسلِ امروزی ست که بین هویت اصیل ایرانی و چیزی که آدمهای دنبال مُد، به روز و جدید بودن، می پندارندش، مانده معطل. بعد انتخاب یکی مثل من که از پس دلِ شیفته اش هم برنمی آید می شود: تلفیق سادگی و رنگ، منهای پولک و منجوق و رنگ طلایی و نقره ای و این افزودنی های تجملی. می شود ترکیب ظروف سفید ساده با کاسه های آبی... می شود ملغمه ای از سنت و مدرن! نمی دانم. حالم از خودباختگیمان خراب است. حالم از غرب زدگی مان بد است.

دلِ من اینجا، توی این شهرِ اروپایی شده و نشده، وقتی دارم تکه های جهیزیه ام را خریداری می کنم؛ توی حیاط آب پاشی شده ی خانه های قدیمی چرخ می خورد...

بگذار برود...

یک اتفاق بدی دارد در من می افتد که اعتماد به نفسم را می گیرد. حالم را بد می کند. قلبم را به درد می آورد. فکرم را مشغول می کند. خوابم را به هم می ریزد. اشکم را سرازیر می کند. تلخ و گزنده ام می کند. یک اتفاق ناجور که از آن ناخوشم؛ کسی پیدا شده که من دوستش ندارم. که از او بدم می آید. بعد هی به خودم می گویم: بزرگوار باش. بچه نشو. احمق نباش. ساده نباش. درگیر نشو. رها کن. 

اینجا یک نفر می نویسد.
پیوندهای روزانه
Designed By Erfan Powered by Bayan