- پنجشنبه ۲۱ دی ۹۶ , ۱۱:۰۵
- سه شنبه ۱۹ دی ۹۶ , ۰۷:۵۰
به خودم هشدار میدهم که برای نخواندن و یا ننوشتن بهانه نیاورم. توی اتوبوس و مترو، در حالیکه هر عضوی از بدنم به سویی کشیده میشود و دسته کیفم که بین ازدحام آدمها گیر افتاده است، دارد از جایش درمیآید؛ پیشانی کتاب را جایی تخیلی بین سرم و سقف میچسبانم و غرقش میشوم. غرق و غمگین. جماعت کتاب دوستها هر روز تنهاتر شدهاند، هر روز غریبتر، و اهالی مُد و مهمانی و هزار جور گزافهٔ دیگر بیشماره. بین آدمهای اطرافم لال ماندهام. به یک موسیقی بیکلام آرام تعبیرم میکنند، نه البته از روی پسند... پیِ رفیق نابم و نمییابم. این روزها جز همسرم، مادرم و یکی دو نفر دوست مجازیِ حقیقیتر از واقعیت، کسی انیسام نیست. تنهایی، وقتی از خلوت عزیزت به بیرون از تو کشیده میشود، بدجور میآزارد...
- دوشنبه ۱۸ دی ۹۶ , ۰۸:۰۱
هر چند از سنگینی و دشواری «نقطه آغاز» خمیدهام، اما تماشای چشمهای بارانزدهی زیبا و گشادهات، التیام بخش همه غمهاست...
- سه شنبه ۱۲ دی ۹۶ , ۱۲:۲۸
عشق، ترشیهای مادربزرگ مهربان همسر است، وقتی میدانی بین همهٔ دخترهایش، فقط برای تو ارسال میشوند... خدایا شکرم را بخوان و توان پاسخگویی به محبت عزیزانم را به من ببخش؛ آنطور که شایسته و بایسته باشد...
خدایا سایه بزرگترهایمان را بر سرمان محفوظ بدار...
خدایا دوستت دارم.
برای حنا جان:
حنای عزیزم، متاسفم که هنوز فرصت نیافتهام پاسخ ایمیلت را بدهم. ایمیل برای من راه ارتباطی چندان در دسترسی نیست. البته حتم دارم موضوعی که باعث دلخوری و نگرانیات بود، با درایتی که در تو میشناسم، تا امروز برطرف شده باشد. از خودت باخبرم کن. دوستدار تو.
- پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶ , ۱۹:۳۷