اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

ای بزرگ

از خشم‌های درونی و بخشش‌هایی که از دل نکرده‌ام؛ به تو پناه می‌برم.

سپید عزیز

از وقتی یادم می‌آید بارش برف، برای من، همیشه اضطرابِ تمام شدن و نباریدن با خود داشته؛ از بچگی تا همین روز برفی پارسال که فاصلهٔ چند تا ایستگاه مترویی که زیرِ زمین بودم را مدام با این نگرانی سر کردم که نکند وقتی بالا رسیدم، دیگر نبارد؟! و دیگر نمی‌بارید... آزادی بود و آسمان خاکستریِ بی برفش...

حالا امروز که بی‌وقفه باریدی و غم رفتنت را زود به دلم نریختی، آرامم و شاد... آشپزخانهٔ گرم خانه، امشب باید غافلگیری‌های ویژه‌ای برای این شب برفی داشته باشد.

ارزش

روان‌نویس‌های رنگی‌ را کنارم چیده‌ام، تا زیر نکات جالب «معمار» خط بکشم. یاد پارسال، که سر روان نویس سبزی که تو برایم خریده بودی، وسط کرکسیون پایان نامه افتاد زیر میز و هرچه گشتم پیدا نشد! گشتن طولانی و به زحمت جلوی اساتید هم... چرا نمی‌شد از هدیه چهار هزار تومانی تو ساده بگذرم؟ استاد کنجکاو شد که: «چه داستانی داره مگه این خودکار»؟ داستان نابی بود. گاهی کسی معنایی به زندگی می‌دهد که هرچه از او و با او داری، بی‌نهایت گرانبهاست...

تسلیت

این صفحه‌، در این اواخر، تسلیت‌های زیادی را بدهکار شده که جسارت نوشتنشان در من نبوده است. این بار آمدم بنویسم که ما با تکرر مصیبت، پوست کلفت نشده‌ایم. ما هر بار نحیف‌تر و پوست نازک‌تر می‌شویم... ما در آستانه‌ی اضمحلالیم. طاقت از کف داده‌ایم. خانواده‌های داغدار، غم دریایی‌های مظلوممان، عجیب بر شانه‌مان سنگینی می‌کند. در میانه دریا سوختن؟ کاش همدردی ما را بپذیرید...

فال

اینکه «حافظ یار است» را وقتی فهمیدم که ملتفت شدم ادامه همه ابیاتش را مادرم از بر می‌خواند. حافظ یار بود. دیوان غزلش اگر بالای سر رختخواب مادرم نبود، خوابش نمی‌برد. دیوانش ورق ورق بود. هزار بار خوانده، هزار بار تفال زده... بین حرف‌هایمان، در جواب درد ودل‌های نوجوانی و جوانی‌ام، همیشه بیتی از حافظ داشت. هنوز هم دارد. همین تلفن آخر، حکایت دست و پا زدنهای بیهوده‌ام را که شنید، آرام خواند: رضا به داده بده وز جبین گره بگشای/ که بر من و تو در اختیار نگشادست. حافظ یار من هم شد. گریزی نبود. گوشه گوشه کتاب‌هایم به رسم مادر مزین شد به بیت بیت حافظ... بی تلاش آشکاری، خوب و روان می‌خواندم و تفسیرش می‌کردم. حافظ خوان جمع‌های دوستانه و فامیلی شدم. از همان بچه سالی...
همه را نوشتم که این را بگویم، عاقبت یار بود که نجاتم داد، توی پمپ بنزین، بین دست‌های پیرمردی فرتوت که دعایم می‌کرد، جوابم را یافتم. جوابم در بیتی از تو نهفته بود حضرت یار، رفیق، عشق. زبان دلنشین خدا... سپاس که زنجیر اتصالی...
Designed By Erfan Powered by Bayan