از خشمهای درونی و بخششهایی که از دل نکردهام؛ به تو پناه میبرم.
- يكشنبه ۱۵ بهمن ۹۶ , ۱۵:۲۵
جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.
از خشمهای درونی و بخششهایی که از دل نکردهام؛ به تو پناه میبرم.
از وقتی یادم میآید بارش برف، برای من، همیشه اضطرابِ تمام شدن و نباریدن با خود داشته؛ از بچگی تا همین روز برفی پارسال که فاصلهٔ چند تا ایستگاه مترویی که زیرِ زمین بودم را مدام با این نگرانی سر کردم که نکند وقتی بالا رسیدم، دیگر نبارد؟! و دیگر نمیبارید... آزادی بود و آسمان خاکستریِ بی برفش...
حالا امروز که بیوقفه باریدی و غم رفتنت را زود به دلم نریختی، آرامم و شاد... آشپزخانهٔ گرم خانه، امشب باید غافلگیریهای ویژهای برای این شب برفی داشته باشد.
رواننویسهای رنگی را کنارم چیدهام، تا زیر نکات جالب «معمار» خط بکشم. یاد پارسال، که سر روان نویس سبزی که تو برایم خریده بودی، وسط کرکسیون پایان نامه افتاد زیر میز و هرچه گشتم پیدا نشد! گشتن طولانی و به زحمت جلوی اساتید هم... چرا نمیشد از هدیه چهار هزار تومانی تو ساده بگذرم؟ استاد کنجکاو شد که: «چه داستانی داره مگه این خودکار»؟ داستان نابی بود. گاهی کسی معنایی به زندگی میدهد که هرچه از او و با او داری، بینهایت گرانبهاست...
این صفحه، در این اواخر، تسلیتهای زیادی را بدهکار شده که جسارت نوشتنشان در من نبوده است. این بار آمدم بنویسم که ما با تکرر مصیبت، پوست کلفت نشدهایم. ما هر بار نحیفتر و پوست نازکتر میشویم... ما در آستانهی اضمحلالیم. طاقت از کف دادهایم. خانوادههای داغدار، غم دریاییهای مظلوممان، عجیب بر شانهمان سنگینی میکند. در میانه دریا سوختن؟ کاش همدردی ما را بپذیرید...