گاهی موقع تزریق انرژی مثبت به خودم توی شرایط بسیار مأیوسکننده، آنقدر مستاصل میشوم و به اعصابم فشار میآید؛ که ناگزیر میگویم ولش کن بیا فقط گریه کنیم، و آهی که به نام «خدا» از سینه بیرون میریزد...
- دوشنبه ۳ مهر ۹۶ , ۱۵:۵۳
جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.
گاهی موقع تزریق انرژی مثبت به خودم توی شرایط بسیار مأیوسکننده، آنقدر مستاصل میشوم و به اعصابم فشار میآید؛ که ناگزیر میگویم ولش کن بیا فقط گریه کنیم، و آهی که به نام «خدا» از سینه بیرون میریزد...
«خشم(خشم درونی) نداشته باش. توقع نکن». این دو تا جمله را اخیراً زیاد با خودم تکرار میکنم. شاید که اثر کند...
حالِ سرماخوردگی داشت. بالشش را گذاشتم روی کاناپه و فرصتش دادم تا قدری استراحت کند. پتو را هم تا روی گوشهایش بالا کشیدم. باد کولر به وقت آخر شهریور، خیلی خنک است. توی یک آمد و شد از این اتاق به آن اتاق، میبینم از حالتی که به پشت خوابیده بود، به شانهٔ راستش برگشته و رویش به پشتی کاناپه است. دلم ضعف میرود. نمیدانم چرا؟ از این شانه به آن شانه شدنِ یک مرد، با حال سرماخورده، این همه دلبرانه میشود مگر؟
یک وقتهایی هم فکر میکنم اگر من صرفاً کارمند حقوقبگیر این خانه باشم _منهای هر احساسی_ باید تکالیف خانه و وظایفم را نسبت به همسرم عالی انجام بدهم. پس بیحوصلگیهایم را کنار میگذارم و طوری تن خسته از کارش را ماساژ میدهم و برای نوازشش حوصله میکنم که انگار شغل من همین است؛ به تجربه بر من ثابت شده که اینجور وقتها، نسبت به زمانی که زیاده هم احساسی هستم و قد توقعات رومنسم سقف آسمان را سوراخ کرده، نتیجهٔ خیلی بهتری عایدم میشود. درست و غلط این تفکر را نمیدانم، اما برای خودش یک سبک است. تقویت احساس مسئولیت، عملکرد صحیح؛ و ایجاد غیرمستقیم رابطه عاطفی به سبب آن _اتفاقاً_ در یک خانواده!
پنجره را میبندم. پنجره روی همهٔ صداها و داد و قالها بسته میشود. فکر میکنم چقدر امنم در این خانه. و چقدر حیف است که گاهی یادم میرود شکر این وسعت خوشبختی را با تو... تو که اجابت دعاهای دلِ شکستهام بودی، در عزیزترینِ اوقات. تو که بهترین جوابِ صفتِ «رحیم»ِ او بودی به من. قَدرَت را میدانم؛ این است که شب و روزم را وقف ساختنِ خودم کردهام؛ برای حفاظت از گوهر نایاب عشق. گفتی متوقعام و توضیح دادی که چرا، و مواظبتم کردی که دلگیر هم نشوم. گفتم نه، و دوباره قهرم را تو نوازش کردی. اما راستش خُردهات را پذیرفتهام. همهٔ صفتهای جور و ناجورم را هم. ولی من باارادهام. از بیراهههای نافرجام، واهمه دارم، من راه را با تو میسازم، راست و درست، و همسفر و همراه و شیفتهات میمانم.