اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

دشوارخوانی‌های عاشقانه

مادرم می‌گوید «این کتاب‌هایت را بده ما هم بخوانیم». برادر کوچکم می‌گوید «هوففف جلد ۹! حتما مثل هری پاتر(من نخوانده‌ام!) پر کشش است، یک جلد را تمام نکرده، رغبت داری که جلد بعدی را دستت بگیری». خب جواب مادرم این بود که بنظر قدر حوصلهٔ شما نیست. جواب برادر هم اینکه اتفاقا اصلاً اینجور کششی در میان نیست، بیشتر تو باید خودت را (وسط همهٔ کارهایت) برای خواندن بکشانی. در واقع عزم کرده باشی که بخوانی‌اش (بی‌بهانه‌گیری).

همسرم یک پاراگراف از «مدلسازی نرم»ِ جاناتان روزنهد را برایم می‌خواند و می‌گوید کسی این کتاب را می‌فهمد که فلسفه هم بداند؛ نه هر مدیریت خوانده‌ای. و من چند سطری از کلیدر را برایش می‌خوانم و می‌گویم یا مثلاً اسمش این است که داری رمان می‌خوانی، ولی روان خواندن و فهمیدنش کار هرکسی نیست؛ به خصوص که اصطلاحات فراوان کردی و خراسانی برای خوانندگان حساس دشواری می‌آفریند... حالا کلیدر به کتاب آخر خودش رسیده، و من تمام مدت این شگفتی را با خودم داشتم که چطور یک نویسنده توانسته این روایت طولانی و حجیم را با این فراوانی آرایه‌های ادبی و شعر‌ها و وصف‌ها و با این ظرافت بی‌اندازه در ترسیم آدم‌ها و زاویه‌ها؛ با انبوه شخصیت‌ها و داستان‌هایشان، به نثر درآورد، و این تنها یکی از مجموعه‌های او باشد؟ این همه بزرگ بودن غبطه برانگیز است...

کاش اولی باشد...

در رابطه با خودم دچار یک تجربه‌ی «در راستا با» یا «متفاوت از» روحیات و شخصیت خودم هستم. همین‌قدر متناقض. از موسیقی‌ها همیشه سنتی را برگزیده‌ام؛ واضح‌تر اینکه غیر از سنتی را اصلاً نمی‌توانم که بشنوم! اما این روزها میل جدیدی به شنیدن صوت قرآن دارم. شبکه تلویزیونی شماره «هشت»ی که همیشه از رویش می‌پریدیدم؛ حالا بیشتر در خانه دیده و شنیده می‌شود... نمی‌دانم. واقعاً نمی‌دانم ریشه در کجاست؟ حدسم این است که یا دارم به سمت عرفان کشیده می‌شوم یا افسرده شده‌ام!

مکارم الاخلاق

نشسته بودم در ایوان‌راهروی مسجد گوهرشاد، روبروی گنبد طلایی بارگاه امام. زیارت‌نامه را خوانده بودم و داشتم سعی می‌کردم همهٔ خواسته‌هایم را یک‌جور مرتبی، و اما همان‌طور ذهنی، با صدای بلندی در سرم، از آقا بخواهم. و امید داشتم هرآنچه از حوائجم که به مصلحت است، به عنایت ایشان و پادرمیانی‌شان پیش پرودگار بزرگ مستجاب شود. یک آن متوجه دختر کنار دستی‌ام شدم که روسری مشکی خالدارش را به شکل مرتبی زیر چادرش بسته بود، و داشت فهرست مفاتیح را زیر انگشت کشیده‌ اشاره و در امتداد نگاهش جستجو می‌کرد. چقدر شخصیت آدم‌ها، توی جزئی‌ترین حرکاتشان پیداست؛ نرمی و آسودگی و اطمینان. دوباره از او برگشتم به گنبد طلا، و این‌بار دانسته‌تر از قبل، فکر کردم چیزی که می‌خواهم نه برآورده شدن همهٔ این آرزوها، که شاید «بی‌نیازی» از همهٔ این‌هاست.

دختر کنار دستی سوال کرد مفاتیح دارید، گفتم نه عزیزم. مفاتیحش را جلو آورد و یک لغت پاک شده وسط دعای «مکارم الاخلاق» را نشانم داد و پرسید «شما می‌تونید بخونیدش»؟ 

او هم بعد از آن جستجوها، دعایش را پیدا کرده بود...

عشق امروز ما، به فردای بچه‌هایمان هم رنگ می‌دهد

پدر نشسته کنار من و همسرم، برایمان گردو می‌شکند. اما من آنجا به او افتخار می‌کنم و برابر همسرم سربلند می‌شوم که می‌بینم پدر گردوی درسته از پوست درآورده‌اش را کنار دستش قایم کرده تا بعدا به مادرم بدهد.

رها

مردها شاید فکرش را هم نکنند ولی ما، یکی از لذت‌‌‌بخش‌ترین حس‌های دنیا را وقتی تجربه می‌کنیم که با موهای باز و لباس آزاد و یقه‌ای شل، صورتمان را با مشت مشت آب، زیر سقف آبی آسمان بشوییم، بعد سرمان را به سمت گل‌های ختمی و لاله عباسی بگردانیم و نسیم خنک را روی پوستمان احساس کنیم؛ باد هم؛ دلبرانه و بازیگوش بدود میان پیراهن...

Designed By Erfan Powered by Bayan