اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

این هفته پنجشنبه نداشت!

  • نفر اول
  • شنبه ۳۱ خرداد ۹۳
  • ۰۹:۴۷

۱. امروز باید مهمان داشته باشم. توی استکان چایی‌ام، چوب بلند چای شناور است. تماشایش می‌کنم و حدس می‌زنم که کیست؟ حدسم هم که معلوم است... 
۲. شاید بد نباشد این بار از شروع ناامیدکننده‌ تا لحظهٔ پیروزی‌ام را بنویسم. یعنی درست همان لحظهٔ اولی که از خروجی مترو بیرون آمدم و چشمم به سر و صورت قشنگ و اصلاح کرده‌اش افتاد!

  • ادامه مطلب
  • آبی...

    • نفر اول
    • چهارشنبه ۲۸ خرداد ۹۳
    • ۲۱:۳۹

    شب همان شبِ همیشه است آبی. و من نمی‌دانم چرا دلم خواسته مخاطب این پستم تو باشی؟ چرا دلم خواسته تو را صدا کنم؟

    شب همان شب است. من امروز غم‌هایم را بغل گرفتم و زدم به خیابان. وقت‌هایی که غمگینم یک جور بی تفاوتی خاصی به آدم‌ها دارم. نگاهم سرد و افتاده می‌شود. می‌توانم از هر جایی سر در بیاورم و نترسم. می‌توانم تنها بروم راستهٔ چرم فروش‌های بازار و عین خیالم نباشد چقدر همیشه هوای مردانهٔ آنجا معذبم می‌کند. و چقدر از این حالم خوشم می‌آید. وقت‌هایی که غمگینم قوی‌ترم. کله شق‌ترم.

     آبی شب همان شب است و پیش‌بینی تو محقق نشده، من هنوز هیچ کلام عاشقانه‌ای نشنیدم. جز همان یک دو اس‌ام‌اسِ خوبی؟ بهتری؟

  • ادامه مطلب
  • «یه وقتایی به هم می‌ریخت حالم، ولی هیچ موقع انقد بد نمی‌شد.»

    • نفر اول
    • چهارشنبه ۲۸ خرداد ۹۳
    • ۰۸:۳۰

    ساعت 6 بعد از ظهر دیروز، خواب بودم که در اتاقم را زد و آمد تو. خدای من! غافلگیرم کرده بود. اصلاً انتظارش را نداشتم چون هیچ وقت بدون برنامه ریزی قبلی نمی‌آمد. فکر کردم چون تلفن همراهم را خاموش کرده و خوابیده بودم، نگرانم شده و بدو بدو آمده! فکر کردم این ساختارهای سیستماتیک مغزش دارد به هم می‌خورد. فکر کردم دارد زنش را یاد می‌گیرد. فکر کردم چقدر خوشبختم. چقدر بیشتر دوستش دارم. پریدم برایش شربت آماده کردم و این توی اتاق قدم زدن‌هایش را گذاشتم را به حساب نگرانی‌اش بابت خاموش بودن تلفنم! معذرت خواستم. خیلی ساده دلانه و دخترکانه...


    بعدتر گفت: چرا این کارها را می‌کنم؟ مگر او دغدغه کم دارد؟ متأسف شدم و ساکت نگاهش کردم... نگفت چرا بی‌خبر آمده، من هم نپرسیدم...


  • ادامه مطلب
  • پاسخ‌های غیر مستقیم!

    • نفر اول
    • يكشنبه ۲۵ خرداد ۹۳
    • ۱۹:۴۹

    بهش می‌گم: نمی‌دونم کتونی بپوشم یا کفش قهوه‌ایمو(پاشنه بلنده)؟ آخه خیلی قراره بگردیم، پام اذیت می‌شه.

    می‌گه: اگه پات اذیت شد، برمی‌گردیم، مرکز خرید که نزدیکه.

    هنوز هم می‌گویم «چشم» و می‌دانم هنوز هم برایش مهم است.

    • نفر اول
    • يكشنبه ۲۵ خرداد ۹۳
    • ۱۸:۰۷

    یکی از ویژگی‌های اخلاقی‌ام که در همان اوایل آشنایی به دل همسرم نشست، و البته برایش جای تعجب هم داشت، این بود که من در جواب ایشان به جای باشه، «چشم»، و به جای آره، «بله» می‌گفتم؛ در حالی که هنوز علاقه‌ای به او در من شکل نگرفته بود و خوب این را می‌دانست! بنظرم این ایده که هر کسی تنها برای خوشامد دیگری اظهار فضل و ادب کند، ایدهٔ بیهوده‌ای ست.

    نحوهٔ بیان

    • نفر اول
    • يكشنبه ۲۵ خرداد ۹۳
    • ۱۶:۵۷

    همیشه گفته بودم که توان بچه‌دار شدن را حداقل تا ۷-۸ سال دیگر در خودم نمی‌بینم. اما گفتن این مورد با وجود توافقی که بینمان بود، با استقبال همسرم مواجه نمی‌شد. قبول می‌کرد ولی خوشش هم نمی‌آمد. شاید طرح هر ناتوانی و ضعفی از حوصله‌‌ٔ مردها خارج است. این بار که حرفش شد، گفتم: راستش دلم می‌خواهد لذت زندگی ۲ نفره‌مان را خیلی طولانی تجربه کنم. همان عشق و عاشقی اصلاً. کاری هم ندارم که به نظر تو خنده‌دار بیاید یا نه.

    آقا قندی در دلش آب شد که نگو. دیدم که آشکارا کِیف کرد از این احساس نیاز عاشقانه‌ام!


    پ.ن: این‌قدر این روزها، تبلیغات لج درآور بچه‌دار شدن فراوان از رسانه‌ها صورت می‌گیرد که می‌تواند این بحث استرس‌زا را همیشه برای ما تازه نگه دارد!


    طوطی دایی

    • نفر اول
    • پنجشنبه ۲۲ خرداد ۹۳
    • ۱۱:۳۱

    ۱. همسرم از این که توانسته مرا اخباربین کند، خیلی احساس رضایت دارد. بهتر بگویم او فکر می‌کند موفق شده که مرا به دیدن اخبار و موضوعات سیاسی علاقمند نماید. حتی پیش آمده که مرا فرزند خَلَفِ خویش بخواند! غافل از اینکه من هرگز به خبر علاقمند نشده‌ام و در غیاب او خیلی بندرت پیش می‌آید که -اگر میلی به دیدن تلویزیون باشد که بطور غالب نیست- بجای دیدن شبکهٔ نسیم و خندوانه، پای اخبار بنشینم! من فقط دوست دارم در موضوع مورد علاقه‌ٔ او همراهی‌اش کنم و از این همراهی و بیشتر از تفاسیر هوشمندانهٔ سیاسی‌اش و بیش از این‌ها از شنیدنِ صدای جذابش در مواردی که بیشتر حرف برای گفتن دارد؛ لذت می‌برم. و خب خیلی هم عالی ست که با این به اصطلاح همراهی من، که خیلی به کام همسرم شیرین می‌آید و هی وقت اخبار صدایم می‌زند که بدو بیا بغلم، امتیازات دیگری مثل همراهی او در دیدنِ برنامه‌های مورد پسندِ من(مثل برنامهٔ معرفت دکتر دینانی از شبکهٔ ۴ سیما)، و از این بالاتر همراهی او در شستن ظرف‌ها، چیدن و جمع کردن سفره و درست کردن سالاد  را هم به‌ دست آورده‌ام. این‌ها برای مردی که در تمام زندگی ۳۲ ساله‌اش دست به سیاه و سفید نزده و همیشه سفره را جلویش پهن نموده و بعد از تناول جمع کرده‌اند، موارد در خور تحسینی‌ست و ما اذعان داریم که شوهرمان ما را خیلی دوستمند است و ما نیز او را خیلی.


    ۲. طوطی کوچولوی خانوادهٔ همسر که دختر ۳ سال و نیمهٔ خواهرش باشد زنگ زده که: «برات یه کِش گذاشتم، یه کش سبز. میدم دایی برات بیاره. زود بیا خونه مامانی اینا. دوستت دارم. بوس.» همه را پشت سر هم و یک نفس گفت و من گفتم که دو دست کوچولویش را می‌بوسم. خیلی زحمت کشیده. خیلی لطف کرده. امیدوارم لیاقت هدیهٔ با ارزشش را داشته باشم. و مرسیِ زیاد عسلم!

    ساکتِ ساکت گوش داد و خداحافظی کرد. مطمئنم دفعهٔ بعدی که باهاش صحبت کنم همهٔ جملاتم را حفظ کرده و تحویلم می‌دهد.


    ۳. منتظرم بیاید...

    خیلی دور، خیلی نزدیک!

    • نفر اول
    • دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳
    • ۲۲:۴۵

     لبخند آدم آنجایی روی لبش می‌ماسد که یکی از همان اتفاقات لج در آورِ توی این سریال‌های مزخرف ایرانی، خیلی نزدیک به خودش، در زندگی خودش، و دربارهٔ خودش رقم بخورد، و دودِ سیاه بلند شود از کله‌اش! و تا بناگوشش سرخ شود، و هی بدش بیاید، و هی بیشتر بدش بیاید از همه چیز اینجایی که هرچه داشت، یک جا باخت و هیچ چیزی در عوضش به دست نیاورد جز بی غیرتی و حماقت!

    مرتبط با +


  • ادامه مطلب
  • دلم پر است از این جماعت!

    • نفر اول
    • دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳
    • ۲۰:۲۰

    بچه‌های دانشکده هم به نوبهٔ خود جالبند. یک روز، یکی پیام می‌فرستد پلان‌ات را ایمیل می‌کنی؟ فردایش آن یکی می‌گوید: چند تا از رندرهای کارت را می‌ریزی روی فلشم؟ استاد گفته شبیه شما کار کنم اوکی است! آن یکی هم آمده کنار میزم که فلان قسمت طرح شما را می‌شود من هم توی کار خودم کپی کنم؟! آن دیگری اجازه می‌خواهد که پروژهٔ مرا با اندکی تغییر دوباره به استاد تحویل بدهد! یکی دیگر طرح‌هایم را گرفته دستش که ببیند، بعد می‌بینم نشسته دارد از همهٔ صفحات عکس می‌گیرد؛ این یکی البته امتیاز ویژه‌ای دارد، اجازه نمی‌گیرد. در نهایت هم هیچ کس تشکر نمی‌کند، بکند هم نه به شایستگی. مثلاً می‌نویسد: مرسی. 

    یکی هم زنگ زده که رسالهٔ پایان‌ نامه‌ات را می‌فرستی من هم ارائه بدهم؟! کار آماده خیلی بهتر است!!! بعد من ترکیده بودم از تعجب که بابا! پدرآمرزیده من پیر شدم سر آن پایان نامه، بعد مفت و مسلم ایمیل کنم برای شما چون برایتان بهتر است؟ هیچ کاری نکردن مزه دارد؟

    آن یکی از رشتهٔ میکروبیولوژی، رفته آزاد ارشد معماری بخواند، بعد هی زنگ می‌زند که پروژهٔ فلانت را می‌فرستی؟ کار بهمانت را می‌دهی؟ حالا بماند که کلی کمکش کردم و با رشتهٔ برای او غریبِ معماری آشنایش کردم و دید دادم و اتوکد آموزش دادم و روش ترسیم یاد دادم و کتاب بخشیدم و... 

    اصلاً عجیب متعجبم این روزها!

    هیچ وقت از کسی دریغ نکرده‌ام. هرچه بلد بوده‌ام، یاد داده‌ام. هرچه در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام. ولی آدم دردش می‌آید که به خودشان اجازه بدهند بچه‌های آدم را بخواهند! بچه‌های آدم را بدزدند.  بچه‌های آدم را بگیرند.


    پ.ن: زده‌ام جاده خاکی. دارم از امتیازِ موضوعات انفرادی‌ام استفاده می‌کنم. 

    درک متقابل؟

    • نفر اول
    • دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۳
    • ۱۹:۴۹

    یک نکتهٔ جالب اینجاست که آن عده از دوستان بنده که بعد از متأهل شدن من، به کمرنگ شدن حضورم در جمع‌شان بسیار خرده می‌گرفتند و یک‌جورهایی من را متهم می‌کردند به تغییر کردن و بی‌تفاوت شدن، بعد از اختیارِ دوست پسر به شکل غریبی از روابط حتی اس‌ام‌اسی‌مان ناپدید شده‌اند! کلاً ما ایرانی‌ها مضاف بر اینکه درکی نسبت به وضعیت اطرافیانمان نداریم، خودمان را هم نمی‌شناسیم اصلاً! 

    اینجا یک نفر می نویسد.
    ---------------------------
    من فقط یک نفر هستم؛
    ولی باز یک نفر هستم!
    نمی‌توانم همه کاری انجام بدهم،
    اما می‌توانم
    کاری انجام بدهم.
    من از انجام کاری که می‌توانم انجام دهم،
    نخواهم گذشت.
    ـ هلن کلر ـ
    آرشیو مطالب