- دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶ , ۰۷:۴۹
اگر یک روز بیدار شوم و هوا ابری نباشد؟ اگر فردا باران نبارد؟ اگر سبزینههای شهرم، دیگر اینطور شفاف و براق نباشند؟ من به هوای معطر و مرطوبِ این روزهای تهران دل بستهام...
- يكشنبه ۱۰ ارديبهشت ۹۶ , ۰۸:۱۳
بالاخره یک روزی در نزدیکی سالِ سی، در حالیکه پنجرهای رو به باران اردیبهشتی گشوده است و تو داری ظرفهای کثیف شب گذشته را میشویی، چیزی در تو رخ میدهد. چیزی از جنس باور. لبخندی در جانت شکل میگیرد و شعری نو زاییده میشود. تو خودت را قبول کردهای. بالاخره. بعد از همهٔ سالهای دیر و دورِ آشوب. تو باید همین شکلی باشی که هستی. تو باید همین شکلی باشی که تغییر میکنی.
- شنبه ۹ ارديبهشت ۹۶ , ۱۰:۰۰
منتظرم یک نفر بیاید دستم را بگیرد و ببردم تا به اتفاقم برساند. برای روا شدنِ اتفاق، ماهی چیزکی تومان، برای جمعیتی از کودکان کار در شهری خیلی دورتر از اینجا نذر کردهام. اما خدا انگار به صدای کسل و بی حوصلهام، اعتنایی ندارد. به دعای پدر و مادرهایمان بیشتر دلخوشم...
- دوشنبه ۴ ارديبهشت ۹۶ , ۱۱:۰۷
گاهی به اتاقمان نگاه میکنم و به این اندیشه میروم که مردها چه احساسی دارند نسبت به این همه انتخابهای صورتی که در آنها غرقشان کردهایم؟ عین خیالشان هم میشود؟
- دوشنبه ۲۱ فروردين ۹۶ , ۱۶:۳۹
