اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

نوروز ۹۶

هر روز تعطیلات عید را در سرم آمدم اینجا، و نوشتم بالاخره تمام شد! عید امسال برای من سخت گذشت. نه که خدایی ناکرده اتفاقی افتاده یا مشکلی رخ داده باشد، اما از حیث اینکه طولانی بود و پر مسئولیت، برای من خسته‌کننده و دشوار گذشت. اما برعکس من، همسرم دو روز آخر افسرده شده بود که چه‌قدر زود تمام شد! خلاصه که بالاخره وقت موعود رسید. آمدم بنویسم: گذشت. به خیر گذشت.

کتاب

بعد از یک دوره طولانی درس، هوس مطالعات داستانی دارم. لطفا رمان خوب معرفی کنید. بهترین‌ها و به یاد‌ ماندنی‌ترین‌هایی که خوانده‌اید.

بعدتر نوشت: از پیشنهادات دوستان خوبم سپاسگزارم.

خرده گلایه‌

هه هه. من هم بالاخره کمر همت بستم و رفتم به مراکز خریدِ چهار قدمیِ خانه‌مان؛ هفت حوض، جهت امر خرید و سه ساعت از زمان عزیزم را در پیاده‌راه‌های شلوغ و پلوغ طی‌ کردم. مغازه‌ها که به خودی خود جاذبه‌ای ندارند، با این هجوم خانم‌های محترم دیگر اصلاً جایی برای حضور نیستند. خوب معلوم است که اگر کسی فقط از حاشیهٔ امن پیاده‌روها گذشته باشد، دست از پا درازتر هم به خانه برگشته است. اما خوشبختی وقتی‌ست که می‌دانی مانتوی امسالت را هم مادر‌شوهر مهربانت برایت می‌دوزد، و مجبور نیستی از این مانتوهای سمبل‌شده و وصله پینه‌ای توی فروشگاه‌ها انتخاب کنی. واقعاً وقتی ما از این همه فقر سلیقه در ارائهٔ محصول به مشتری‌ها رنج می‌بریم، چرا انتظار داریم ملت به زور به زور کالای وطنی بخرند؟! اصلاً حیف این تورهای گیپور و پارچه‌های سوزن‌دوزی شده و ترمه که با این همه کج‌سلیقگی به تن مانتوها سنجاق شده‌اند. واقعاً خدا را شکر که همهٔ اسفند قشنگم را در این همهمهٔ پوشالی دمِ عید مصرف نکرده‌ام. خانه خوبترین جای دنیاست، با همین وسایل امسال و پارسال. کسی هم دنبال پیدا کردن وسیله جدید در خانهٔ من نیست، انقدر که همه گیجِ سر و وضع خودشان هستند. بی‌خیال.

پیشواز

حالِ بی‌قرار گذشت. حالا دارم از روزهای بی‌دغدغه و استرس امروزم لذت می‌برم. زندگی جریان خوشایندی دارد. این رنگ به رنگ شدنِ روزها، این آغازهای دوباره و پایان‌های ناگزیر همه زیباست. سلام ای بهاری که می‌آیی... 

خلأ بزرگ یا...

بیست و هشت سالگیم را مادرم با دو شمع ۲ و ۷ زیبا، با طرح خط نسعلیق، یک کیک سفید کوچک، یک دسته گل نرگس بی‌نظیر و یک سینه آویز دلربا به یادماندنی کرد. من امسال دوباره بیست و هفت سالگی را فوت کردم! فقط یک بار گفتم: ولی مامان من بیست و هشت ساله شدم. و او شاکی شد که نه! دیگر جای اصرار نبود. من با کلی غم نامعلوم در دلم، و شادی معلوم در نگاهم بیست و هشت ساله شدم. تولدم با دفاعم مصادف شد و استادم بعد از تبریک، نمره‌ام را قرائت کرد... 

این اولین تولدی‌ست در همه این سال‌ها که من بعدش نمی‌دانم حالا می‌خواهم چه کنم؟ سه روز است که دارم اشک می‌ریزم و چهره‌ام از اضطراب زیادی که دارم در هم است. احساس خلأ می‌کنم. یک‌باره حجم زیادی از بار از روی دوشم برداشته شده و این سبکی حالم را خراب کرده است! مامان می‌گوید این خلأ نیست و چیزی شبیه افسردگی بعد از زایمان است. باید با خودت کنار بیایی و سخت نگیری. من ولی «حالم بد است». با همه اینکه از نوشتن این جمله شرمم می‌آید...

Designed By Erfan Powered by Bayan