پیش هیچکس، حتی مادرم، مانند وقتی در کنار تو ام آرامش ندارم. چه شد که اینهمه از من شدی ای مرد؟
- يكشنبه ۴ بهمن ۹۴ , ۱۷:۲۴
جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.
پیش هیچکس، حتی مادرم، مانند وقتی در کنار تو ام آرامش ندارم. چه شد که اینهمه از من شدی ای مرد؟
یکی از حسرتهای همیشهام این است کاشکی میتوانستم مقالات انگلیسی را مثل بلبل بخوانم. بعد نمیدانم این حجم بزرگ خواستنم چرا با توانستن همراه نمیشود؟! هی تافل، هی ۵۰۴، هی هیچی به هیچی!
وقتی آبرنگ را پیش استاد برجستهام شروع کردم، هرگز فکرش را نمیکردم پیشرفتم آنقدری باشد که هنرجوهای چندین و چند ساله و با سابقه را متحیر کند. همه را مدیون لطف و عنایت و حمایت استاد بزرگوارم هستم. چقدر دوستش دارم.
وقتی هیچ کس ما را دوست ندارد
شروع میکنیم
مادرهایمان را دوست بداریم
وقتی هیچ کس برایمان نمینویسد
به یادِ
دوستان قدیمی میافتیم
و کلمهها را میگوییم
فقط بدین خاطر که سکوت ما را میترساند
و هر حرکتی خطرناک است
در پایان اما- اتفاقی به پارکهای وحشی میرسیم
و همراه با ترومپتهای غمگینِ ارکسترهای غمگین
ضجه میزنیم.
اثری از: مودب میرعلایی, گین نادی ایگیا