- شنبه ۱۹ دی ۹۴ , ۰۹:۲۵
بعد از چند هفته کار زیاد و فشرده و نفسگیر، امروز انگار که رها شده باشم! از اول صبحی که چشم باز کردهام، نمیدانم با کدام بالم بپرم؟ خوشم. عجب از این آدم ناشناخته که میتواند بخاطر معمولی شدن دوبارهٔ روزش هم احساس خوشبختی بکند.
- چهارشنبه ۱۶ دی ۹۴ , ۰۹:۴۳
استاد برجسته نقاشیام، برای من و خیلیها سمبل یک انسان هوشمند و موفق است. شاگرد او بودن، نه تنها در زمینهٔ نقاشی بلکه در دیگر جنبههای زندگی درسهای زیادی با خود دارد. بیزاریاش از سیاست بعنوان یک انسان هنرمند، و اما آگاهیاش نسبت به مواضع سیاسی بر هوشمندیاش میافزاید. واقعاً که هر هنرمندی به سیاست آلود، هنرش را چرکین کرد و مخاطبش را آزرد.
- سه شنبه ۱۵ دی ۹۴ , ۰۷:۴۴
چه سبکیای بود در گفتن «دوستت ندارم.» که وقتی گفتم، بند بند وجودم از خشم و گلایه و غم رها شد. و چه ماتمی بود در شنیدنش؟ هیچ. رهایی. رهایی.
- دوشنبه ۱۴ دی ۹۴ , ۰۸:۵۵
اصولاً آدم پیر پسندی هستم. خاطرخواهیام نسبت به پیرها و پیشکسوتها همیشه آنقدر زیاد بوده است که صادقانه اعتراف کنم هرگز هیچ جوانی نظرم را به این میزان جلب نکرده است. من به طور خاص پیرهای باسواد و فرهیخته را دوست میدارم. پیرهای جا افتادهٔ صاحب فکر. از منظر نگاه من ماچیدنیترین آدمها، همینها هستند؛ اساتید مو سفید. وقتی یکی از ایشان با آن تن لرزان و تکیه بر عصا، ولی با ابهت ذاتیاش بر صدر محفلی میایستد و کلامی منعقد میکند؛ همهٔ وجود من به ستایش او برمیخیزد. به خواستنش. یعنی عشقی چنین!
فانتزی زندگیمان هم تصور و تجسم همسرم در لباس ۶۰ به بالا سالگی و محاسن سپید و عینک گرد و منش و روش فرهیختگی و مزین به کمالات علی حده و ... :)) هزاران تیپ برای پیریاش در نظر گرفتهام. هزاران صحنه رومانتیک از دو نفریهای پیریمان برایش تخیل کردهام. در هزاران جایگاه و مقام و رتبه دیدهامش. خلاصه اینقدر که سپردهام تا زودتر پیر شود و مرا به وصال پیریاش برساند، از جوانیاش سیر شده بندهٔ خدا.
آخ که اگر پیر بشوی، چه عاشق جان باختهای باشم برایت...
- دوشنبه ۷ دی ۹۴ , ۰۸:۴۷