اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

عشقِ رسیده

نمی‌دانم چند شنبه بود که برنامهٔ رمز موفقیت با حضور ایرج نو.ذری و احمد حلت از شبکهٔ شما پخش می‌شد. حلت از نو.ذری سوالاتی دربارهٔ عشق پرسید و جوابهای او ما را کمی متحیر کرد. سوال و جواب‌هایی با این مضمون که: آیا شما عاشقید؟ من کلاً آدم عاشق پیشه‌ای هستم. منظورم این است که آیا در حال حاضر عاشق کسی هستید؟ البته عشق در نرسیدن است!

 اُه خدای من! من و همسرم برای زنی که از زبان پدر دو دخترش، در یک برنامهٔ تلویزیونی می‌شنود که عشق در نرسیدن است، خیلی ناراحت شدیم. و فکر کردیم عاشق پیشه بودن در حالی که معشوقی در کار نیست یعنی چه؟ اصالت عشق؟ مگر می‌شود نادانسته عاشق بود؟

دیروز ظهر که بعد از گذراندن آخر هفته‌ای آرام و مهربان در طبیعت اطراف تهران، به طرف خانه برمی‌گشتیم، دیروز که وسط آفتابِ تیز تیر، با آهنگ‌های شادمان می‌خندیدیم. دیروز که خلقت خدا برایمان دوست داشتنی‌تر و عزیزتر بود. دیروز که وسط جادهٔ تنها، برای گنجشک‌ها بوق می‌زدیم و برای سگ‌ها دست تکان می‌دادیم. دیروز، در همان حال که از تجربهٔ گیلاس چیدن دو نفره‌مان کیفور بودیم و مدهوش از تمام دقایق در کنار هم بودنمان، همسرم بی مقدمه گفت یاد حرف‌های نو.ذری افتادم که می‌گفت عشق در نرسیدن است، بعد دستش را از روی دندهٔ ماشین برداشت، خندان نگاهم کرد و گرم دستم را فشرد؛ انگار که بگوید من عشق را بعد از رسیدن تجربه کرده‌ام. ما عشق را حالا که در کنار همیم، درک کرده‌ایم. انگار که بگوید حالا در کنار تو، من به این جمله که «عشق در نرسیدن است.» اعتقادی ندارم و این عجب حال خوشی ست.

رنگ‌ها

چند تای دیگر از محصولات جدیدم در ادامهٔ مطلب...

برام مهمه. براش مهمه.

خیلی وقتا یادش میره حلقه‌شو دستش کنه. 
جمعه بهش گفتم اگه دستت نکنی، منم دستم نمی‌کنم! گفت: اینجوری نگو دیگه. هرکی یادشه باید دستش کنه.

امروز صبح که از در می‌رفت بیرون جلوی چشمم حلقه‌شو از کیفش درآورد و دستش کرد. خیلی اصرار داشت که ببینم.

«ایران خانوم مادر من! شال سه رنگت کفنم»

بعد از آن گلِ دقیقهٔ نود و یکی مسی، که منِ روی مبل خانه به عرش اعلی رسیده را، با سر به زمین زد، نزدیک بود گریه کنم! نیمهٔ دوم اینقدر بعید از ذهن بازی کرده بودیم که خوش‌دلانه خیال قهرمانی در جام را در ذهن پرورانده بودم! چقدر دلچسب است که توی دنیا حرفی برای گفتن داشته باشیم، چقدر تجربهٔ حس غرور ملی و افتخار، برای این جان‌های به عزلت نشستهٔ ما در این گوشهٔ جهان سومی، لذت دارد!

همسرم سعی داشت با آن ۱۴ امتیازی که از پیش‌بینی بازی عایدش شده بود، من غمزده را خوشحال کند ولی آخ که در آن لحظات خیلی ناسیونالیست‌تر از این حرف‌ها بودم. با بغض گفتم: باختیم! حالا بازم دنیا می‌فهمه ما چقد خوب بودیم؟

گفت: میفهمه...

این هفته پنجشنبه نداشت!

۱. امروز باید مهمان داشته باشم. توی استکان چایی‌ام، چوب بلند چای شناور است. تماشایش می‌کنم و حدس می‌زنم که کیست؟ حدسم هم که معلوم است... 
۲. شاید بد نباشد این بار از شروع ناامیدکننده‌ تا لحظهٔ پیروزی‌ام را بنویسم. یعنی درست همان لحظهٔ اولی که از خروجی مترو بیرون آمدم و چشمم به سر و صورت قشنگ و اصلاح کرده‌اش افتاد!
Designed By Erfan Powered by Bayan