اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

هیجانِ‌ خوشی دارم...

می‌نویسم تا در دفتر خاطرات زندگی‌ مشترکمان به یادگار بماند؛ من در این تاریخ، بالاخره و بعد از دو سال با هم بودن، اولین «دوستت دارم» ِ بی مقدمه و یک‌هویی همسرم را، در قالب یک پیام کوتاه دریافت کردم. اولین دوستت دارمی که کامل ادا شده و در پشت کلمات شرم‌آگین همیشهٔ او پنهان نشده است. چقدر منتظر ماندم تا بتواند بگوید... از آشنایی تا امروز...

من یک دلم!

شب. خانهٔ ما. دلش می‌گوید بمان،‌ عقلش می‌گوید برو. به حال خودش اگر بگذرامش، به توصیهٔ عقلش می‌رود. دیشب اما دلش بزرگ شده بود. دیشب تمام هیئتش دل بود. توی رفتنش درنگ کرد. گفت حنا تو بگو!
گفتم: «خب دل من هم می‌گوید بگو بماند، ولی عقلم می‌گوید آزارش نده، بگذار راحت باشد.»
خندید: «این که جفتش دل شد! یک دل عاشق، یک دل مهربان.»

خدایا تو را سپاس

دیروز خدا آمده بود توی باشگاه! توی همهٔ آینه‌ها پیدا بود و من پر بودم از احساسِ شادِ سپاسگزاری. خوب معلوم است که شکرگزار بودن،‌ حسی از شادی به آدم می‌دهد. دراز که می‌کشیدم، پاهایم را به راست و دست‌هایم را که به چپ می‌کشیدم، به مهتابی بالای سرم که خیره بودم،‌ خدا زیر گردنم را قلقلک می‌داد و زیر گوشم می‌گفت: مرا می‌بینی؟ مرا در زیباییت می‌بینی؟ مرا در سلامتت می‌بینی؟ مرا در هوشت می‌بینی؟ مرا در خوشبختیت می‌بینی؟ مرا در آرامشت می‌بینی؟ خدا بود. خدا خوب پیدا بود، در حالت ایستاده بود،‌ در حالت نشسته بود،‌ در نرمش سر بود،‌ در فشار سینه بود،‌ در گردش کمر بود، و من با هر حرکت، بی‌قراری روزها و گله‌گذاری‌ شب‌هایم را به این طرف و آن طرف تشکم پرتاب می‌کردم و آزاد می شدم. 

کافی است آدم بخواهد. کافی‌ست آدم طلب کند؛ خدا در هر جایی، حتی توی باشگاه، حتی از صدای فرمان دادن مربی،‌ بر جانمان می‌نشیند و کالبدمان را از خودش پر می‌کند. آن وقت است که آرام می‌گیریم. آن وقت است که غرق لذت می‌شویم. آن وقت است که خودمان را، پدر و مادرمان را، همسرمان را، دوستانمان را بی‌بهانه دوست می‌داریم و از عشق سرشارشان می‌کنیم.

هوسِ سیب دارم...

دلش تنگ شده. از کجا می‌فهمم؟ از این‌ که آخر هر تماسمان می‌پرسد «کِی بیام خونتون؟!»

آن جمله را نمی‌گوید. آن جمله را که دوست دارم با لحنِ دل‌ریختگی‌اش بشنوم. آن جملهٔ تشنه و تب‌دار. آن را نمی‌گوید، ولی مهربان است. فرشته‌گون مهربان است. 

«آدم‌های بی‌خیال در امنند...»

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan