اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

لبخند تو در باد

کانال­ها را آنقدر بالا و پایین کرده ­ام تا توی یکی از شبکه ­ها علیرضا قربانی بخواند. دراز کشیده ­ام پای پنجره. برگ های سبز چنار سی سالۀ کوچه در باد می تابند. دراز کشیده ­ام و فکر می­ کنم؛ دیشب بود که برایت اس ام اس زدم "دلم خیلی برایت تنگ شده". تنگ هم شده. از آن دلتنگی ها که خیالم را به تجسمِ گرمای کاملِ آغوشت می کشاند.

قبلاً گفته ­بودم صبح ­ها که بیدارت می­ کنم و چشمهای نیمه ­بازت می ­خندند، از وسعت خواستن تو به لرزه می ­افتد اندامم؟ گفته بودم. و تو خندیده بودی. دستپاچه ­ام امروز... در این نیمۀ متروک هفته، در این ظهر خلوت خانه، در پشت شیشه­ ها؛ طرح لبخند چشم تو که با باد می­ پراکند، دیدارِ مرا با درخت سی ساله، میسر نمی کند...

کیفیت بی نام

  - دلم داره ضعف میره برای برادرزاده م(اسمشو گفتم). تو دلت برای خواهرزاده ت(اسمشو گفتم) تنگ نمیشه؟

 + نه.

  - چرا؟

 + چون بهش فکر نمی کنم. (یعنی سعی می کنه که بهش فکر نکنه تا دلش تنگ نشه.)

- پس میشه که دلت برای منم تنگ نشه؟ (با حالت افسردگی، نه با خشونت!)

+ نه نمیشه!

 - چرا؟

 + چون نمی تونم به تو فک نکنم...

با زمینه ی آواز ِ فریاد شجر.یان

   "خانه حرم خانواده است و قلمرو حکمروایی زن که مرد در آن قلمرو، میهمانی بیش نیست. وانگهی شکل مربعش با قانون نکاح در اسلام که به مرد اجازه می دهد تا چهار زن به عقد ازدواج خود درآورد، به شرط رعایت عدل و انصاف در میان آنان، مطابقت دارد."

 بله. این است آنچه جناب تیتوس بورکهارت* در کتاب هنر مقدس(اصول و روشها)شان در باب فلسفۀ اسلامی چهاردیواری هایمان بلغور فرموده اند. با تقدیم ادب و احترام.


* تکنه هم اینجاست که اگر مستندات بورکهارت سویسی تبارِ متولدِ فلورانس را هم سند قرار ندهیم، چه کس دیگری داریم که در حکمت. هنر. اسلامی به او استناد کنیم؟!


آدم گاهی فراموش می کند.

آمدم گلایه کنم. بنویسم امروز خیلی مزخرف بود. بنویسم اندوه مثل عکس برگردان چسبیده بود به پیشانیم و کنده نمی شد. اعصابم به هم ریخته بود. هیچ کار درستی نکردم و... ولی پشیمان شدم. می نویسم: امروز خوب بود. دست بود، پا بود، زبان بود، گوش بود، چشم بود، قلب بود،...، همه بودند، فقط من همه ی این ها را (کمی) یادم رفته بود...

به کجا چنین شتابان؟!*

قرار بود 3.3.93 عروسی بگیریم که با این وضعیتِ لاک پشت مانندِ من برای آماده شدن اصلاً جور درنمی آمد! آن هم چه آمده شدنی... بیشتر از یک سال است که عقد کرده ایم. بعد من فقط یک عدد یخچال و یک عدد ماشین لباسشویی و یک جارو برقی و یک غذاساز و یک اتو دارم! اینها را هم چون پدر جان استرس گرفته بود( قبل از عید پارسال یعنی وقتی هنوز نامزد بودیم) رفت و خرید. بعد من در این مدت طولانی فقط یک بار حوصله کردم با مامان بروم بازار، که آن هم هنوز نیم ساعت نگشته بودیم، از شرکت زنگ زدند که فلانی بدو با نقشه ها بیا شهرداری، که مهندس بهمانی پیگیرت شده و اینها! ما هم نرسیده بازار، برگشتیم رفتیم سر کار! چند باری هم مامان گفته که اگر فرصت نمی کنی بازار برویم، برو از همین مغازه ی لوازم خانه ی توی خیابان خودمان، هرچه می پسندی را نشان کن، بگو من بروم بخرم. خب آن را هم یک بار رفتم چهار تا تکه جا ادویه ای و سرویس قاشق چنگال و قوری کتری پسندیدم و خریدیم و تمام شد رفت. بنده خدا می گوید هرچه را هرجا چشمت گرفت بگیر. که البته شنونده عاقل است. با کدام بودجه ی نامحدود من هرچه دلم خواست بدون برنامه بخرم؟

درباره ی لباس و برنامه ی روز عروسی هم که نه من، نه همسر اصلاً حوصله خرد کردن اعصاب خودمان را نداریم. چند تا فانتزی شام و رستوران دلخواه و فامیل درجه یک و هر کسی و هرطور که دوست داریم و اینها برای خودمان سر هم کرده ایم و منتظریم وقتش برسد. پدر و مادرها هم که بنده خداها نشستند ما را تماشا می کنند که این دو تا دانشجوی خوشحال دست آخر چه آشی برایشان می پزند، بیایند بخورند و بروند.

چه کنیم؟ من تا 18 تیر تحویل پروژه دارم. قسم خورده ام  بعد از آن خرگوش زبلی باشم و تندتند خریدهایمان را بکنیم و تا تابستان تمام نشده برویم سر خانه زندگی مان، و انشالله مهر را زیر یک سقف باشیم.

بله این طور است. و البته همه ی اینها چیزی از ارزشهای من در اشتیاقی که برای رفتن به خانه ی مشترکمان دارم، کم نمی کند. این را هم نوشتم تا وقتی به لطف خدا، بسلامت رفتیم، سبکبال بنشینم و دمنوش بهارنارنج خودم را سر بکشم و بنویسم که: دیدی خوب شد حرص بیخودی نخوردی دختر!

* شفیعی کدکنی دیگر...

Designed By Erfan Powered by Bayan