اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

به همین سادگی

اینجانب بعد از مطالعه ی یک مطلب پیرامون انرژیهای زنانه و مردانه، ترغیب شدم که زنانگی خودم، و البته اثر آن بر آقای همسر را به سرعت محک بزنم! البته که بعد از قدری تامل بر سلسله رفتارهای خودم، خیلی زود به این نتیجه رسیدم که انرژی زنانه ی من بالفطره بالاست و این به نظرم اصلاً ربطی به کاربردِ بی ملاحظه ی کلمات لوسی مثل جوجو و شوشو و امثالهم برای خطاب آقای همسر ندارد! (من در میان همه ی کلمات محبت آمیز، به طور خاصی «عزیزم» را دوست دارم. عزیزم خیلی کلمه ی شیک و باکلاس و دلنشینی ست. بار احساسی اش آنقدر بالاست که مرا خفه می کند، و البته مطمئن هستم که برای همسر هم حالت مشمئزکننده ای ندارد! حساس است دیگر.)

خلاصه در راستای این موضوع که ظهر به اطلاعش رسانده بودم؛ برای خودم کتل چیپس خریده ام و کلی هم غش و ضعف رفته بودم، بعد از ظهر اس ام اس دادم که: « از غصه های من در زندگی اینه که کتل چیپسا زود تموم میشن!(شکلک ناراحت)» و خب شک نکنید که خیلی زود این پیام را از جانب همسر دریافت کردم که: «(شکلک نیشخند) میخرم برات عزیزم.» بله. زنانگی هایتان روزافزون باد!


+ این همان مطلب است. خیلی اتفاقی در وبلاگ خانم دلابانو به آن برخوردم.

جمعه در گوشه

من عاشق کُنج هام. عاشق گوشه ها. گوشه های تنها و ساکت و کور. بعد از 25 سال زندگی در یک خانه و یک اتاق، به تازگی یک گوشه ی دنج جدید برای خودم پیدا کرده ام. با لپ تاپم فرو می رویم در آن، آرام و بی صدا، کتابهایی که برای پژوهش "تمـ.ثیل و معمـ.اری اسـ.لا.می" عکس برداری کرده ام، خلاصه می کنیم... آخ حال خوبی ست...

تنهای تنهای تنها

قلبم فشرده شده برای رنجرو، برای همه ی دیالوگ های ویران کننده این فیلم ... درود بر احسان عبدی.پور و تنهای تنهای تنها


دوست داشتید ادامه مطلب را بخوانید.

در این پنجشنبه ی بی او، از تماشای صورتش برگشته ام...

یادم است اوایل آشنایی، یک عکس 3 در 4 برایم فرستاده بود که اگر خواستم به مادرم نشان بدهم. عکس 3 در 4 پسری که برای من غریب و ناآشنا بود. صورتش را از فرط بیگانگی نمی توانستم تماشا کنم. از خودم می پرسیدم این مردی است که قرار است نزدیک ترین کس من باشد؟ مردی که همسرم باشد؟ احساسم رامِ عقلم نمی شد. دل نمی بستم... چند بار خواستم جواب منفی بدهم. یک بار هم سربسته گفتم که منطقم قبولش می کند ولی احساسم، نه. خوب یادم هست که آتش گرفت. خوب یادم هست که پاهایش را به حالت عصبی تکان می داد. خوب یادم هست که نجیبانه دل بسته بود و جوابم بغضش را شکست... خیلی سخت گذشت آن روزها... ولی هیجان داشت. یک هیجان گنگِ بی نام، که روزهای تصمیم گیری ام را برایم خاص و عجیب می کرد... 

آن روزها گذشتند با همه ی فراز و نشیب شان؛ و حالا عزیزترین تصویر زندگی من، عکس سه در چهاری ست که مرد خوش قیافه ی توی آن، محرم و آشنای من است...

خانه ای برای دو نفر...

اخیراً اصلاً اینجا نیستم. یک جایی دورتر از خانه مان سِیر می کنم. همه ی کارهایی که انجام می دهم، مرا در قالب دیگری فرو می برد. حتی جابجا کردن ساده ی یک استکان. برای انجام هر کاری، سعی می کنم تمام سلیقه ام را به کار بگیرم. اصلاً دچار یک جور وسواس خفیف شده ام! شبها که بابا به خانه می آید، من هنوز منتظر کسی هستم که نیامده... وقتی چای می ریزم، برای فنجان تنهایم دل می سوزانم. وقتی غذا می پزم، بدون او از گلویم پایین نمی رود. وقتی در خیابانم چشمم روی گلدان ها و گلها خیره می ماند. دلم به خریدنشان است و دستم به خریدن نمی رود، توی خانه ی پدری هیچ وقت، هیچ گیاهی زنده نمی ماند. این است که من همیشه رویای خانه ای داشته ام که ظرف نور باشد و سبزینه... 

 این روزها که می گذرد یکی بودن از وجود من رخت بربسته. از با هم بودنمان؛ دور از هم خسته ام... کاش یکی ما را به خانه مان برساند. 
Designed By Erfan Powered by Bayan