اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

بی‌دردی

تمام دیروز درد بیحالم کرده بود. من پتوی قرمز به دورم پیچیده، افتاده بودم روی کاناپه و پلان‌هایم را مبلمان می‌کردم. پایان‌نامه یعنی فکر و خیال همیشگی. مادرم با حال اشکی زنگ زده که اینقدر دعایت کردم برای ثبت‌نام اینترنتی سرشماری. از پشت آیفون کد رهگیری را به جوان آمارگیر دادم و رفت. وسط سفره صلواتم حوصله جواب دادن به سوال‌ها را نداشتم. خندیدم و درد، روی گونه و استخوان پایین فکم تیر کشید. بعد گفت خیلی خوب است آدم باتوجه باشد. شب همسرم با کف دست‌هایش شقیقه‌ام را می‌مالید و با هر تغییر چهره‌ام می‌گفت درد داری؟ گفتم نه. ایمان داشتم که نه. اینها درد نبودند. درد این است که دست‌های همسر و صدای مادرت را نداشته باشی. درد اینهمه گرم و آرام نیست...

الخیر فی ما وقع

- دیشب وقتی توی ماشین منتظرش نشسته بودم و سرم از مسکن‌هایی که خورده بودم منگ، و دهانم از آمپولهایی که خورده بودم، سِر بود؛ یک لحظه دیدم خیره مانده‌ام به خیابان، به عبور و مرور آدم‌ها و اتومبیل‌ها، به چراغ‌ها و روشنایی‌ها، مغازه‌ها، بعد حس کردم الان از آن لحظات معدودی‌ست که من عمیقاً دارم آن لحظه را سیر می‌کنم؛ هیچ فکری نداشتم، آرامِ آرام... 

- همسرم گفت چرا؟ و من مثل همیشه گفتم حتماً خیری بوده است. پرسید چرا همیشه باید فکر کنم که مستحق خیرم؟ گفتم چون آدم خوبی هستی.

- در هر شرایطی همیشه فکر می‌کنم می‌توانست بدتر از این هم باشد. بعدتر فکر می‌کنم اصلاً بد هم نیست. خدا وضعیتی را که می‌توانست خیلی بد باشد، برایم به گونه‌ای خوب دیگرگون کرده است. بعد این جمله را به ته فکرهایم اضافه می‌کنم: «خدا چقدر رحم کرده است». همیشه.

آدمی فربه شود از راه گوش*

جدیدا هم مد شده که هی مطالب ضددینی منتشر می‌کنند و ته‌ش می‌نویسند: «التماس تفکر». آدم زورش می‌آید از کسانی که تمام سال جز مدل مو و مد لباس و آرایش و... موضوعی برای گفتگوهایشان ندارند، بعد تا به مناسبتی می‌رسند که شعائرش موافق طبعشان نیست، شعارهای متفکرانه ارسال می‌کنند! هوووف از این روشنفکران فرنگی‌مآب و امان از وقتی که نظریه‌پردازی این‌قدر چیپ و دم‌دستی شد که همه بر خود روا دانستند تا بدون تامل و تحقیق قلم‌فرسایی کنند. بابا خُب کمتر حرف بزنیم، کمتر اظهار نظر و ابراز فضل کنیم؛ این‌طوری حداقل بی‌مایه‌تر از چیزی که هستیم به نظر نمی‌آییم.


*جناب مولانا

شب سخت باورنکردنی

دلم دارد برایش مثل دل گنجشک می‌تپد. یاد قیافه‌اش که می‌‌افتم؛ آن معصومیت کمیاب چشم‌هایش... آه... طاقت غمش را ندارم. طاقت بی‌طاقتی‌اش را. چرا خدا سیزدهمین روز مهرت را برایش خاطره نساختی؟ ناشکری نمی‌کنم. ولی دلم می‌سوزد. دلم برای آن همه خوبی، که او را یک جور نرم و منعطفی ساخته،‌ می‌سوزد. من برای قبول حاجتش کم به دامن تو آویختم، می‌دانم، تو دست و دلبازی می‌کردی... آخ که کسی نیست تا به او بگویم. مثل همیشه می‌خواهم قوی به نظر برسم! چقدر سخت است امشب. تو اما، بغض و اشک امشبم را هم شکر کرم خودت بنویس...

سیزدهم مهر ماهِ هزار و سیصد و نود و پنج*

یکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافد

بیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیــــم

حافظ گفت.


* امروز را،  از تو مدد.

Designed By Erfan Powered by Bayan