اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

از چرخ به هرگونه همی‌دار امید

خسته‌ام اما عشق دارم. این جمله‌ای‌ست که تمام امروز مدام در ذهنم تکرار می‌شد. سعی کردم قسمت اولش را حذف کنم. نشد، اما هر چه رفت به عشقِ قسمت دوم افزون گشت... حالا در این لحظاتی که هلال باریک ماه توی آسمان شب پیداست، و من دارم برگ‌های پلاسیدهٔ شمعدانی‌های گرمازده را آبپاشی می‌کنم، عمیقاً احساس می‌کنم چقدر عاشقم... چقدر همه‌چیز زندگی را، حتی همین خستگیِ عجیبش، که تخم چشم‌هایم را بدجور می‌سوزاند و پلکهایم را چندین برابر سنگین کرده؛ دوست دارم. 

من هدف دارم؛ همین قسمتِ زندگی من است که همهٔ سختی‌ها را در پیش چشمم آسان می‌کند. خدایا سپاس.

از او خواستم نشانم بدهد، و داد...

بعضی نشانه‌ها در زندگی، بیشتر شبیه معجزه‌اند. ساختار ذهن‌های منطقی و فلسفه‌مند را، تنها همین معجزه‌های غریب، می‌توانند به هم بریزند. یقینِ من در برخی از مسائل اعتقادی (دینی) کامل نبود و بعضاً نیست. اما خدایی که عشق مرا و باور قلبی‌ام را به خودش می‌داند، با نشانه‌های ماورایی‌اش، به یقینم می‌رساند. حالا شک ندارم که باید نماز خواند. ۵ مرتبه در طول شبانه‌روز؛ عاشقانه و مطمئن. اگر شما هم معجزهٔ مرا می‌دانستید، در خواندن نماز تردید و البته سهل‌انگاری نمی‌کردید. حتی ذره‌ای. 

بالاخره آسان می‌شود

انگار هر چیزی یک عمر جان می‌برد تا برای آدم آسان شود. یکی‌ش همین مهمانی دادن، هربار یک کوچولو از بار قبلی سبک‌تر برگزار می‌شود! هربار یک کمی فاصله برداشتن در قابلمه‌ها و سر زدن به خورش‌ها و خوراک‌ها  طولانی‌تر می‌شود! هر بار یک ذره در دم گذاشتن برنج‌های با پیمانه‌های بیشتر خونسردتر می‌شوی. هربار زمانی که صرف آمادگی برای یک مهمانی لازم داری، کمی کوتاهتر می‌شود. هربار بیشتر یاد می‌گیری چطور باشی تا هم به خودت بیشتر خوش بگذرد و هم مهمان‌هایت... زندگی... این زندگی آموختنی.

*این را البته کسانی که بیشتر می‌فهمند که از اولین مهمانی بعد از ازدواجشان تا حالا هرگز نیروی کمکی مادر و خواهر و ... نداشته‌اند و خودشان میزبانی را تجربه کرده‌اند.

امروز من، آرزوی دیروزم

شرایطی که در آن قرار دارم و بخاطرش متحمل سختی‌هایی شده‌ام، یک روزی نهایت آرزوی من بوده است. پس چرا لحظات استجابتم را با اضطراب و ابراز ناراحتی و در فشار بگذرانم؟ من باید بخاطر همه چیزی که امروز دارم و روزی رویای دوری برایم بوده است خدایم را سپاس بگویم. سپاس خدای خوبم که مستجابم کرده‌ای.

تنهایی شبانه

آدمی نیستم که از تنهایی ابایی داشته باشم. درونگرا هستم و خلوتم را دوست دارم. اما، تنهایی مالِ این ساعت نیست انگار. نه، تنهایی مالِ این گاهِ شب که به بودنِ تو عادت دارد، نیست. خودت را برسان مرد. خودت را به من برسان و شانه‌های تنهایی‌ام را بتکان؛ تا تمام خستگی‌ات را به آغوش بگیرم...

Designed By Erfan Powered by Bayan