اولین اسپند زندگیاش را صبح سیزدهمین فروردین، فردای شبی که جمعی از بستگانش به خانهمان آمدند، برایم دود کرد. تصویر بامزهای از همسرم بود؛ مرد منطقیای که نگران چشمزخم شده باشد!
- شنبه ۱۴ فروردين ۹۵ , ۱۳:۳۶
جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.
اولین اسپند زندگیاش را صبح سیزدهمین فروردین، فردای شبی که جمعی از بستگانش به خانهمان آمدند، برایم دود کرد. تصویر بامزهای از همسرم بود؛ مرد منطقیای که نگران چشمزخم شده باشد!
امید سالی که بهنام میمون است، به فال هم میمون باشد... برای همهٔ شما دوستانِ جان.
اینکه زیاد تشکر میکنی؛ در حالیکه می دانم تووی سرت همهٔ امورات زندگی کاملاً دستهبندی شده و هرکس وظیفهٔ خودش را دارد. با اینکه میدانم تووی سرت من تنها دارم به وظایفم عمل میکنم، اما تو بابت هر خُردهکار من، بسیار تشکر میکنی. این کارت انگیزهٔ بیشتری به من میدهد. شوق بیشتری برای ادامه.
و اینکه اگر خوابیده باشم، همهٔ سعیات را میکنی تا هیچ صدایی بلند نشود. تا هیچ چیزی خوابم را آشفته نکند؛ حتی اگر به قهر زودتر به تختخواب رفته باشم. گاهی بیدارم و حرکات آهستهات را با عشق میپایم، آهسته در باز کردنت، آرام در بستنت، همهٔ چراغها را خاموش کردنت، صدای تلویزیون را تقریباً بستنت، و قدمهای خیلی بیصدا و با احتیاطت...
تو ملاحظهکاری. تو مواظبی. و شاید تو، بیش از این هر دو؛ خوبی.
با اینکه هیچ وقت دلم نمیخواهد پاییز و زمستان به پایان برسند، ولی این هوای دم عید و این بوی خوب تمیزی و این زندگیِ عزیزِ با تو به یک سال رسیده و این آرامش و شکفتگی گلدانهایی که پارسال همین موقعها هیچ کدام را نداشتیم، عجیب دوست دارم. چقدر خوب است که بلدیم خوش باشیم. که بلدیم ساده بگیریم. خدایا ممنونم از تو که درایتی دادی تا کمتر سخت بگیرم، تا خودم را بخاطر مسائل کمارزش، حقیر نکنم. تا بخاطر آن گذشتهای ناقابلی که در آغاز زندگیکردهام، حالا تمام وجود همسرم، و تمام محبت خانوادهاش را داشته باشم. و ممنونم از مادرم که با طبع بلندش، همیشه بهترین مشاور من بوده و هست...
این روزهای مطبوع نیمه دوم اسفند بر همه مبارک.
بامزه وقتیه که من جدی باشم، تو اخماتو بکنی توو هم و ایراد بگیری: «خانوم اصلاً رومانتیک نیستیا! دارم میگم قلبم متعلق به شماست».