خدایا ممنونم بخاطر لبخندهای صبحگاهی. بخاطر شوق زندگی. بخاطر چیزهای خوبی که دارم و حالم را جا میآورند.
- سه شنبه ۱۷ آذر ۹۴ , ۰۸:۵۱
جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.
خدایا ممنونم بخاطر لبخندهای صبحگاهی. بخاطر شوق زندگی. بخاطر چیزهای خوبی که دارم و حالم را جا میآورند.
توصیه همسر را آویزهٔ گوش کردهام که در حین خواندن، نوشتن را زمین نگذارم. خوبتر هم هست. آدم احساس میکند دارد کارش را جلو میبرد. هرچند که اینطور هم نباشد. ولی هی مقاله و کتاب خواندن و کنار گذاشتنشان، پروژهام را مدتها در مرحلهٔ پیش از عمل نگه داشته بود. عجیب هم مرحله استرسزایی ست. حالا میخوانم و پشت بندش تایپشان میکنم؛ مثلاً کاری کرده باشم!
مدام متوجه این موضوع میشوم که هیچکس ظرفیت زیاده تحویل گرفتن را ندارد. حتی عزیزترین اعضای خانواده، حتی دوستان، و حتی اساتید! ما هرچه این استاد راهنمای گرامیمان را بیشتر مورد احترام قرار دادیم بیشتر طاقچهبالایمان گذاشت، و هر چه کمتر ابراز ارادت و شاگردی کردیم، بیشتر برایمان وقت و حوصله به خرج داد و همراهمان شد. در خودمان هم میبینیم البته چنین ظرفیت اندکی را گاهاً. خداوندا از قدر بیحساب خودت توسعهمان ببخش. باشد خودمان را گم نکنیم. آمین.
دلم به یکباره تنگ شد برای اینجا. برای دوستهاش. برای روزمره نوشتن و روزمره خواندن. برای سادگیِ خوشایندِ روایتها.
زندگی در گذر است. به چشم برهم زدنی داریم یکساله میشویم. اینقدر زود میگذرد که آدم احساس میکند خیلی دیر شروعش کرده. وقت انگاری که کم باشد. همه چیز آرام است، جز آشوبی که گاهی از استرس پایاننامهها تووی دلمان داریم. موضوع من، با بیگداری که خودم به آب زدم از کوتاه مرتبه، به بلندمرتبه تغییر پیدا کرده است! و خب بلندمرتبه هم که هر قسمتش داستانی دارد. واقعا این چه استعدادی ست که من دارم در گرفتار کردن خودم؟! این از من. همسرم هم که از کار نرسیده، مینشیند پای لپتاپ و میزند به دل مقالهها. کاش حداقل بعد این همه خودکُشانمان، به یک درد این مملکت بخوریم. یک جای کارش را بگیریم. کاش آخرش یکی پیدا بشود از ما استفاده لازم را بکند، بخدا که خیلی پای این درسها زحمت کشیدهایم!
دلیل ماندن را پیدا نکردم، اما، دلیل رفتن، حالا پیش روی من است؛ اینجا مرا معمولی کرده، بیشتر از آنچه باشم. بدرود دوستان خوب.