اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

قدرت ذهن

صبح‌هایی که با کسالت بیدار می‌شوم، به این فکر می‌کنم که آیا انسان‌های موفق، به قدر لحظه‌ای کسالت و رخوت را به درونشان راه می‌دهند؟ جوابِ همیشه منفی‌ام، اراده و عشق را به من برمی‌گرداند. بلند می‌شوم، دستِ عاشقِ رنگم را می‌رسانم به قلم‌مو، دلِ مشتاقِ رضایت همسرم را می‌دهم به دل لوبیا‌ها و پیاز‌ها و هویج‌ها، و ذهنِ دغدغه‌مند معمارم را می‌سپارم به خیال و خرد و ایده. بعد لبخند می‌زنم؛ و یکشنبه‌ شادابم را عاشقانه به آغوش می‌کشم.

هفته اول

یک هفته‌ هم از ماهی که شرمگینانه از فرا رسیدنش هراسان بودم، گذشت. امشب را بیدار نشسته‌ام. باقالی پلو را که آبکش می‌کردم، فکر کردم چقدر اولین برنج دم کردن‌ها برایم بغرنج بود. مدام دانه‌های برنج را از توی آب جوش بیرون می‌کشیدم و زیر دندان و بین انگشت‌هایم فشار می‌دادم تا مطمئن شوم وقت خالی کردنشان رسیده. چنین دختر نازپرورده کار نکرده‌ای بودم، ولی خدا شاهد است از زیر بار هیچ کدام از مسئولیت‌های یک خانم خانه شانه خالی نکردم. یک‌جورهایی زدم به دل کار. حالا حدود ۵-۶ ماهی می‌گذرد و من از اضطراب خیلی از اولین‌هایم رها شده‌ام. همسرم هم. حالا با اطمینان بیشتری نقش مرد خانه را ایفا می‌کند. و هر دو رهاتریم. شکر.

البته خوب می‌دانم زندگی خیلی ابعاد گسترده‌ای دارد، و باید همیشه برنده بود، و شاکر.

خوانایی

عشقمان را پنهان می‌کنیم

با عزیزم‌های تُردِ بر زبان نیاورده؛

با بشقاب‌های مشتاقِ جدا از هم؛

و بوسه‌های شیرینِ تنها در خلوت

ولی 

آنچه پنهان نمی‌ماند

خواستنی‌ست که

در نگاهمان است

از تمام زاویه‌ها.


-نفر اول-

از تو راضی‌ام

ماه رمضان، زندگی آدم را در دو موضوع سحری و افطاری دادن خلاصه می‌کند! شرمنده‌ام از مادرم که آن دیرترها برای خوردن هر کدام از این وعده‌ها چقدر بازی درمی‌آوردم. واقعا‌ً سخت است. هرچند همین حالا که کدبانو خودمم، در خوردن مستاصلم. خیلی ناجور است خوردن با معدهٔ کوچک شده! خدا خودش به همه‌مان رحم کند. که می‌کند.


بنظرم این که می‌گویند ازدواج هندوانه در بسته است، واقعاً حرف درستی‌ست. زندگی آدم‌ها را توی شرایط مختلفی قرار می‌دهد، و آدم‌ها در این شرایط واکنش‌های متفاوتی دارند؛ که گاهی ممکن است دور از انتظار باشد. خوشبختی من اما این است که تو همیشه بهتر از انتظاری.


پایان امتحانات

امتحانات تمام شد. من حالم یک جور خوبی‌ست. در تمام دوران تحصیلم این اولین ترمی بود، که بعد از امتحانات به استقبال تحویل طرح نمی‌رفتیم؛ و این خیلی مزه داشت. با دوستان رفتیم داخل یک کافه نشستیم و از هر دری گفتیم. وقت الوداع با بچه‌های ارشد، به سوزناکی کارشناسی نبود، اما آسان هم نبود! انگار توی دلم یک نقطهٔ دیگر خالی می‌شد.

گذشت... امروز نشسته‌ام به فردای پیش رو می‌نگرم. به فردای روشن و زیبا.

Designed By Erfan Powered by Bayan