اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

چیز مهمی از دست رفته است...

امروز که در آخر همایش، همهٔ پسرها سوالاتشان را با اجازه و احترام به اساتید حاضر، و با استفاده از کلمات درست و سنجیده و با میکروفون بیان کردند؛ و در میان سکوت غالب دخترها، یکی از آخر سالن با بی‌ادبی، و بی‌اجازه حرفش را فریاد زد؛ احساس کردم چیزی در زنان ما تغییر کرده است. چیزی که اهمیتش خیلی بیشتر از بدحجابی یا بی‌حجابی ظاهری است. چیزی که اصلاً به هیچ کدام این‌ها ربطی ندارد! ما حجاب درون را برداشته‌ایم، و در کمال تاسف، درون‌مان عاری از زیبایی‌ست...

نسبیت

آدم چه می‌داند شاید همان مردی که از جواب عاشقانه‌ٔ «بیا قربانت بروم.» شانه خالی می‌کند و می‌نویسد: «فرمایشاتی می‌فرمایید!» عاشق‌ترین مرد دنیاست.

به خاطر فرداها...

می‌بینم که به‌خاطر حفظ آرامش خیال من و قرار دلم، دایرهٔ دورت را کوچک و کوچک‌تر کرده‌ای. می‌بینم که دوستم داری و به‌خاطرم حتی از ایدئولوژی‌های معاشرتی خودت هم کوتاه آمده‌ای. اما من اشتباه می‌کنم. اینکه سرت را تنگ به سینه‌ام می‌فشرم و چشمهایت را به روی هرچه جز خودم می‌بندم، اشتباه من است. می‌خواهم کمی رهایت بگذارم. می‌خواهم بسپارمت به اعتمادم به نگاه و منشِ پاکیزه‌ات. می‌خواهم حجم بدبینی‌ام را به آدم‌های دور و بر مختصر کنم. من می‌توانم، چون احترام و عشقت را برای همهٔ عمرم می‌خواهم...

اولین استقبال

دیشب رفتیم خانه‌مان. او رفت پشت‌بام را بعد این باران‌های اخیر سرکشی کند. من ماندم در آشپزخانه، تا طرح جدید کابینت‌هایمان را توی سرم طراحی کنم. تنهایی من در خانه و کار او روی بام طولی نکشید، ولی وقتی زنگ در را به صدا درآورد، چنان اشتیاقی برای آغوشش در دلم دوید، که هرگز تا آن لحظه نمی‌شناختمش...

آستانهٔ در جایی‌ست که پاییزهای متمادی مرا به استقبالش بکشاند؛ خدا اگر بخواهد.

خانه

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan