اتاقی برای دو نفر

جایی برای حرف های امروز، که دیروز و فردا تکرار نمی شوند.

در لحظه

گفت که تصمیم گرفته در حال زندگی کند و دیگر غمِ فردای نیامده را نخورد. و همان وقت عکس حیاط خانه‌شان را برایم فرستاد. شاخه‌های درخت خرمالو خلوت شده بودند و کف حیاط پر بود از برگهای زرد و نارنجی آن. هوای توی عکس ابری و دلچسب بود. زیرش نوشت: «حیاط بابا اینا! هم‌اکنون» که یعنی حالا خانه، خانهٔ من و توست. جای دیگری. که تمیزکاری‌اش هنوز مانده است. از آن گفتگو تا حالا سبکم. لبخندم از آن بعد از ظهر تا امروز کشیده شده. کی آرامش او، از آرامش خودم برایم مهم‌تر شد؟ کی آرامش او، آرامش من شد؟

اندر احوالات این روزها...

حالم خوب است. اما فشار استرس این ماه‌های آخر، مخصوصاً از سمت اطرافیان، بعلاوهٔ زحمت انجام تکالیف درسی و فکر پروپوزال گاهی اعصابم را حسابی به هم می‌ریزد. در واقع این ماه‌های آخر، با اینکه شکر خدا، نسبتاً همه چیز هم جفت و جور و بی‌اشکال است، دارد سخت می‌گذرد. همسرم نگرانی‌های مالی زیادی دارد. طوری که به شغل دوم فکر می‌کند. من از دیدن خستگی‌اش ناتوانم. خودم هم نمی‌توانم کار و درس را توأمان پیش ببرم. مادرم استرس تکمیل جهیزیه را دارد؛ بخصوص مبل و پرده‌ها! این وسط فکم هم قفل شده و وضعیتش نگرانم می‌کند! و إلی ماشاالله. کاش خودش کمک همه‌مان کند. 

راز

این شعر قابل اعتنایی است:


«زمان گذشت و زن‌های بسیاری را دوست داشتم

هنگامی که آن‌ها را در آغوش می‌گرفتم

از من می‌پرسیدند :

آیا آن ها را فراموش نخواهم کرد؟

می‌گفتم: آری فراموش خواهم کرد

تنها کسی که هیچ وقت فراموش نکردم؛

زنی بود که هرگز نپرسید.»


* از: جوزپه تورناتوره

من و هم‌صحبتی اهل ریا دورم باد

احساس می‌کنم مخاطبِ دردمندِ این غزلم؛ و حافظ‌َم دوستم نمی‌دارد...

حرف نمی‌زنم

مدت‌هاست حرف نزده‌ام. یعنی آن‌طور که از هرچه پُرم، خالی شوم. حرف نزده‌ام، و سرم گیج می‌خورد. حرف نزده‌ام، و دلم به هم می‌پیچد. مدت‌ها؛ یعنی خیلی طولانی. یعنی همهٔ حرف‌هایی که از ۱۸ سالگی تا به حال توی دلم چنگ انداخته‌اند. 

این روزها، از همهٔ حرف‌های نزده اشباعم. حالم بد است. عذرم را از خدا خواسته‌ام که ناشکرم نپندارد. بعد گلویم تلخ شده، از نگفتن. دلم گرفته از هم‌صحبتی نداشتن. از خودم و از همهٔ ملاحظه‌کاری‌هایم خسته‌ام. توی تنهایی اتاقم با خودم می‌گویم: «حرف می‌زنم» و تکرار می‌کنم؛ نکند زبانم بخشکد! «حرف می‌زنم» را می‌گویم و هیچ نمی‌گویم. وقتی کسی با خودش هم تعارف داشته باشد، خیلی سخت می‌گذرد...

Designed By Erfan Powered by Bayan