خوشحالم که شهریور شروع شد. خوشحالم که تابستان در سرازیری پایان است. هیچ وقت و در هیچ کجای زندگیام نتوانستم تابستان را دوست بدارم. گرم است. گرما حالم را متورم میکند! چند شب پیش وقت خواب، خنکای پاییز را صدا میزدم. خنکا. خنکا جان. بیا دیگر. بعد یک حس مادرانه هم پیدا کرده بودم. دلم میخواست خنکا دخترم باشد و زیر لحاف تنگ در آغوشم بگیرمش...
- شنبه ۱ شهریور ۹۳ , ۰۸:۱۸
- ادامه مطلب